Aмιя-MαѕнαƊι

عضو
  • تعداد ارسال ها

    292
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد در Aмιя-MαѕнαƊι

Aмιя-MαѕнαƊι بیشترین تعداد پسند مطالب را دارد!

اعتبار در تالار

815 خوب

درباره Aмιя-MαѕнαƊι

  • درجه
    عضو
  • تاریخ تولد 01/12/1997

اطلاعات شخصی

  • محل زندگی
    مَشـهد
  • علایق
    اَنیمه ، رپ ، عکاسی ، فیلم ، Game

بازی هایی که عضوم

  • اکانت مستر90
    1
  • اکانت سین جیم
    0
  • اکانت گرز
    1
  • اکانت مسترگل
    0

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,088 بازدید کننده نمایه
  1. اینم از قول تاپیک دومـ ^^

     

     

  2. ممنون از نظرت ممنون از نظرت مرسی که هستی پسر ، نبودی چی بودم ؟ ممنون از نظرت گذشت اون موقع دیگه ، خاطراتش مونده واسمون فقط ممنون از نظرت روز به روز داره بهتر میشه D: قلممو تراش نمیکنم ولـــی ! ممنون از نظرت اون طرح ها ماله شهریور سال پیش بودهـ و ماله تالار قبل اینجارو واسش برنـــامه دارمـ D: ممنون از پیشنهادت ولی ترجیح میدم فقط با یک نفر کار کنم (; اکانت ساختن اونجا زمانی نمیبره ، فوقش 2 دقیقه
  3. - سينما پاراديزو - آلفردو : خسته شدي پدر؟ پدر روحاني: آره. موقع رفتن سرازيريه خدا كمك مي‌كنه ولي موقع برگشتن خدا فقط نگاه مي‌كنه.
  4. پیشنهاد تُپُل : Gintama رو حتما ببینید D: سایت کاربردی : می تونید از My Anime List استفاده کنید ریت بندی ، اطلاعات انیمه و خیلی چیزای دیگه توش هست X:
  5. 504 واژهـ بخش دومــ »»»»»»»»»»»»»»»»»»««««««««««««««««« persuade : ترغیب کردن به کاری ، تشویق کردن ، متقاعد کردن oath : قسم ، سوگند ، فحش jealous : حسود ، غیرتی corpse : جسد ، جنازه data : اطلاعات ، داده ها
  6. اینارو زنگ بزن از پشتیبانی جایی که نت می گیری بپرس شاید کسی اینجا چیزی بگه ولی قطعا اونا بهتر کمکت میکنن اگرم شمارشون رو نداری کافیه بری تو سایتشون زدن اونجا
  7. موضوع داستان : پندآموز چندمین داستان ارسالی شما در تاپیک : 1 سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین بانی مجلس هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا بهش برسد. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش، آقا سید! ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل. دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید! حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن. حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه. ***** زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند. حاج مرشد! جانم آقا سید؟ آنجا را می‌بینی؟ آن خانم… حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین: استغفرالله ربی و اتوب‌الیه… سید انگار فکرش جای دیگری است: حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب، یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله… سید مکثی می‌کند. بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟! حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. این بار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند. به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید. - خانم! بروید آنجا، پیش آن آقا سید. باهاتان کاری دارند. زن، با تردید، راه می‌افتد. حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن! زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش… دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد، کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران: حاج آقا! به خدا مجبورم، احتیاج دارم… سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است، من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است، تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست! سید به حاجی ملحق می‌شود و دور… انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. *** چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی: زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یک بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام! این بار، نوبت باران چشمان سید است… ***** سید مهدی قوام از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود. یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم، که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…
  8. حـالـا در مورد حرکت بعدا بحث می کنیمـ فعـلا ببینم چن نفر هستن
  9. سلام ، اجازه دارید فقط پستاتون باید مرتبط باشه
  10. رپ فنای عزیز هر کی پایه هست اعلام کنه که یه حرکتی بزنیم تمیز پ.ن : همینجا از پستم نقل بگیرید
  11. سلامـ به این سوالات جواب بده ، وقتش بود سوالاتمو رو میکنمـ D: ------------------------------------------------------------------------------ 1- دوست داشتی به غیر اصفهان کجا زندگی می کردی ؟ 2- چه رشته ای رو دوست داری ؟ 3- زاینده رود یا چهار باغ ؟ 4- تیم ایرانی که طرفدارشی ؟ 5- فالوده شیرازی یا گـَز D: ؟ 6- میگی میدون نقش جهان یا امام ؟ 7- اگه شهردار اصفهان می شدی ، چه کاری رو اول انجام می دادی ؟ 8- همه جای اصفهانو بلدی ؟ 9- لهجه شیرازی یا اصفهونی ؟ 10- هتل عباسی خوبه ؟
  12. توکیو و AOT رو باید بزاری همش بیاد با هم ببینی D: اینجوری حال نمیده P:
  13. «مِثـه میـوه هـا باشیمـ !»

    بزودیـ با این تاپیک عجیب و غریب در خدمتتونمـ D: