تائاتر خانواده من در ایواک(دستی)

ღ╭⊱ꕥ 𝑀𝒾𝒹𝑜𝓇𝒾𝒶 ꕥ⊱╮ღ
توسط ღ╭⊱ꕥ 𝑀𝒾𝒹𝑜𝓇𝒾𝒶 ꕥ⊱╮ღ در گفت و گو آزاد,
سلام سلام  عیدتون مبارک دوستای گلم نیمه شعبان هم بهتون تبریک میگم.🥰🌿🌾🌹🌻 با یه تاپیک کاملا متفاوت ساخته ی ذهن مریض اومدم جلو ک شاید یه لبخند کوچولو براتون به ارمغان بیاره.(هر چند ژانر نمایش درامه) این تاپیک دارای ۵ بازیگر میباشد که امیدوارم دوست داشته باشین. رضا نازاریو..... پدر بزرگ(پدر صدرا).....نام هنری رونالدو بهار.....مادر بزرگ(مادر صدرا)......نام هنری ساره بیات صدرا.....پدر خانواده....نام هنری تام هاردی خودم.....مادر خانواده....نام هنری آلیس سوشیانت....فرزند خانواده....نام هنری لوکا زیدان ( این نکته رو هم بگم ک اگ طرح ها یکم بد شد ببخشین دیگ با گوشی سخته خدایش) خب بریم سراغ داستان😁 سلام من آلیس ۳۳ ساله هستم ایشون هم تام هاردی شوهرم هستن ک ۳۷ سال دارن🥰
ما الان ۱۶ سال هست ک با هم دیگه زن و شور هستیم و یه بچه ی ناناز داریم ک اسمش لوکا هست اون الان ۱۴ سال داره...
خب امروز قراره شوهرم برای اولین بار در ایران یه کنسرت برگذار کنه ما هم داریم باهاش به سالن میریم...
چند ساعت بعد:
لوکا: مامان یه سوال برام پیش اومده ک شما چطور با هم دیگه آشنا شدین؟ 
آلیس: پسرم الان وقتش نیست باشه وقتی برگشتیم ژاپن برات تعریف میکنم.
لوکا: نه مامان الان بگو شاید برای خیلیای دیگه هم که این تاپیکو میبنن براشون سوال باشه که چطور یه زن ژاپنی با یه مرد آمریکایی داخل ایران آشنا میشن و من تو مشهد به دنیا میام؟
تام : راست میگی پسرم، عزیزم میشه براش تعریف کنی😊 آلیس : وای عشقم مگه میشه تو بگیی و من تعریف نکنم؟🥺
آلیس: ۱۷ سال پیش  من ۱۶ سالم بود ک تو توکیو زندگی میکردم و به مدرسه ی آشپزی ای میرفتم ک تو دنیا سرشناسه و کمتر از ۱۰ درصد قبولی داره ک بهش  چایخانه توتسوکی میگن😎
که خب پدر بزرگ خودم مدیرش بود😍 سال اول من دوستای خوبی پیدا کردم که عکسشو الان نشونت میدم. درسته سال اول مشکلات زیادی داشتیم ولی خب تو پایان سال اول به ۱۰ نخبه راه پیدا کردیم😎 اینا به کنار ما ده نخبه تصمیم گرفتیم دور دنیا رو بگردیم تا آشپزی مونو روز ب روز بهتر کنیم 
وقتی به ایران اومدیم 
من تهران باباتو دیدم ک برای فیلم برداری فیلم سریع و خشن اومده بودن ک از کویر ایران استفاده کنن😂
همونجا بود ک من تو یک نگاه یک دل نه صد دل به بابات باختم و عاشقش شدم🥰
ولی خب اولا اون زیاد سرش شلوغ فیلم برداری بود و نمیتونستم برم باهاش حرف بزنم،
پس منم بیخیالش شدمو رفتم رستورانی که قرار بود اونجا سر آشپز باشم به مدت ۲ روز😎 لوکا : مامان تو ول کردی و رفتی اونوقت چطور باهم ازدواج کردین😐 آلیس : پسرم اگه دو دیقه هیچی نگی خودم تعریف میکنم😡 تام : عشقم خودتو ناراحت نکن دیگ بچست،عزیزم بقیشو بگو ک داریم میرسیما🥺 آلیس : چشم عزیزم،
داشتم میگفتم رفتم رستوران برای دو روز قرار بود اونجا سر آشپز باشم 
روز اول ک کلی مشتری بود من از خستگی داشتم میمردم رفتم خوابیدم 
فرداش ک بیدار شدم 
دیدم گارسون رستوران میگفتن ک بازیگرای خارجی اومدن منم خودم رفتم ازشون سفارش بگیرم ک ببینم آیا تام هستش یا ن، 
وقتی اونجا رسیدم تام ک منو دید سرخ شده😝
منم اونجا منو رو دادم بهشون اونم چون من ژاپنی بودم سوشی سفارش منم گفتم مطمئنین غذا های خوش مزه زیادی داریما😍
بعدش تام گفت نه من خیلی دوست داشتم سوشی یه سر آشپز ژاپنی رو امتحان کنم 🥰
منم رفتم بهترین سوشی ای ک میتونستم درست کنم رو آماده کردم اومدم😍
عکسشو الان پیدا میکنم نشونت میدم🤩🥰 این بخاری ک میبینی بخاطر گاز نیتروژنه ک برای سرد نگه داشتن غذا استفاده کردم. تام : اینکارو با بچمون نکن عزیزم قند تو دلش آب میشه حوس میکنه🥺
آلیس : اون به درک ولی اگه تو بخوای امشب برات درست میکنم عزیزم🥰 لوکا : مامان تو اصلا عوض نشدیا من هنوز باورم نمیشه ۳۳ سالته🥺
آلیس : آخ عزیزم حافظ فدات شه 
لوکا : حافظ کیه؟
آلیس : وا عزیزم نمیشناسیش؟؟ هر روز میبینیش ک خیلی هم پسر خوبی بود
لوکا : امیر حافظ ک یه هفته مشهد بودیم رو برای اینکه تو پدیده تست بدم دیدمش میگی؟
آلیس : معلومه ک نه خره😐 من اونو نمیگم ک من حافظ شیرازیو میگم که شعراشو میخونی😍
لوکا : آها باشه مامان خب بقیشو بگو😊
 آلیس : بعدش که اون فیلم برداریش تموم شد،برای یک ماه با ما اومد ژاپن منم به مامان بابام معرفیش کردم که متأسفانه اونو تو یه تصادف بعد از عقدمون مردن😭
بعدش پدر بزرگم گفت ک برو با تام از ژاپن برو پیش پدر مادرش عروسی کنین ما هم میایم🥰
ما هم رفتیم آمریکا 
ولی خب من باورم نمیشد که پدر تام نازاریو باشه و مادرش هم یه بازیگری به اسم ساره بیات باشه.
کلا خانواده مشهوری بودن 🥰
ما هم عروسی کردیم🥰
تو دو سالی ک قبل از این و تو پاتو تو زندگیمون بذاری ما دور تا دور دنیا سفر میکردیم😍
من آشپزی میکردم هر جا میرفتیم و پدرتم تو فیلما نقشی ایفا میکرد😝 دو سال متوای ما بهترین زندگی و داشتیم که 
تو راه ایران بودیم از مارسی فرانسه با هواپیما به مشهد 
وقتی رسیدم مشهد من احساس حالت تهوع داشتم اولش فکر کردیم بخاطر پورواز اینجوری شده ولی خب سابقه نداشته قبلا،بخاطر همین دکتر رفتیم و گفت حامله ای احتمالا  تو مارسی لک لکا تو رو از بهشت آوردن😂
همونجا بود که به تام گفتم زنگ بزنه به پدر بزرگ  و مادر بزرگ اطلاع بده و منم زنگ زدم به دختر عموم و شوهرش🥰
اونا ک اومدن پدر بزرگو مادر بزرگت گفتن که احتمالا امام رضا طلبیده، همونجا تصمیم گرفتیم ک تو مشهد ب دنیا بیای اینم عکس اون موقع ها 😍 ماهم یک سال اینجا بودیم 
که باز بعد به دنیا اومدنت رفتیم ژاپن 
بعد ۶ سال رفتیم آمریکا ک تو اونجا با کاسیاس تمرین کنی 
وقتی ۴ ساله ک بودی بابات سر کار بود  تو بهش پیام دادی و تصمیم گرفتی چیکار میخوای کنی 
ما هم اومدیم امریکا ک اموزش ببینی ...
بعد که ۱۴ سالت شد امسال تصمیم گرفتیم بیای مشهد بری تیم پدیده شهری ک به دنیا اومدی تست بدی ک اونم جوابش امشب میاد.
الان تو میتونی به ۵ زبان دنیا تو ۱۴ سالگیت حرف بزنی.آمریکایی ،ژاپنی،ایرانی،انگلیسی،اسپانیایی
ک اونم مدیون مایی 😂
وگرنه از خودت هیچی نداشتی😒
بچه ک بودی خیلی خراب کاری میکردی منم چون نمیتونستم تام یا بابا نازاریو تمیزت میکردن😂
الان هم اینجا داریم میریم سالنی ک بابات قراره اونجا اجرای زنده داشته باشه.
اگ اشتباه نکنم خندوانه بود آره لزیزم🤤
تام : نه عزیزم خندوانه قرار شد آخر حفته بریم ، الان داریم میریم سالن کودک شو🥰
آلیس: وای عزیزم تو همیشه برای من یه کودک خوش قلب و خوش مزه ای 😍😍😍😍
تام : این حرفا رو جلو بچه نزن عزیزم خوبیت نداره😅
آلیس: چشم عزیزم،من خسته شدم هنوز نرسیدیم؟
تام : نزدیکیم عزیزم یه ساعت دیگ میرسیم😍
آلیس : باشه گلم من پس یه استراحتی میکنم زیاد حرف زدم سرم درد گرفت🥺
تام : وای عزیزم فرات شم من پیشونیتو بیار جلو ببوسم تا خوب بشی😍😍 تام : عزیزم بیدار شو رسیدیم ،لوکا تو هم آماده شو بریم
لوکا : بابا من اینجا اذیت میشیم کی بر میگردیم جزیره ایواک؟؟
تام: عزیزم من با صدا و سیما ایواک حرف زدم قرار شد بیان اینجا پدر بزرگ مادر بزرگت هم اونجا هستن میتونی ببینیشون
ماهم از دوربین ایواک پخش میشیم تو جزیره به صورت زنده گلم دوستات همه میبیننا😍
آلیس : بریم عزیزم بابا نازاریو پیام داده ک دم در منتظرن🥰 نازاریو: عروس خوشگلم پسر گلم چرا دیر کردین🥺
تام : بابا جون ببخشید ترافیک بود یکم😅
ساره  : عزیزم اشکال نداره بیاین بریم داخل .
آلیس : مادر جون میشه بعدش بریم خرید حالا که تا اینجا اومدیم؟
ساره : آره عروس قشنگم حتما🥰 تام: بابا جون،مامان جون،ما از اینجا میریم داخل شما برین بشینید بعدش لوکا هم میاد پیشتون🥰
ساره : عروس جونم تو نمیای پیشمون؟
آلیس: مادر جون من یه سوپرایز براتون دارم🥰
شما برین اخرش باهم میریم🥰 تام: عزیزم امشب قراره زیبایی تو رو همه ببیننن😍😍
آلیس: عشقم من زیبایمو برای کسی جز تو نشون نمیدم🥺 فقط میخوام کنار خوندن تو یه کاری کنم تو با دیدنم خوشحال بشی🥰
تام : من ک همین الان باهات حرف میزنم خوشحالم عزیزم بزرگترین نعمت زندگی من تو بودی 
آلیس : واییی عشقم😍😍❤️❤️❤️💋 تام:همه چی رو ول کن بیاد کودک شو یه هیجانی میدونی جایزت چیه آخ بده مژدگانی
خیلی سخت بود به اصطلاح ترکوندیم که بچه بزرگ کردیم به اینجا رسوندیم آخ بده مژدگانی بده بده مژدگانی نکن شک بزن تمبک زندگیت رو بچین بر اساس کودک
کودک درون بیا بیرون کودک درونتو بذار بیاد بیرون   یکم هوا بخوره حالا بگو هوا چطوره تویه اتمسفر کودک شو انرژی مثبت پره همه چی رو ول کن بیاد کودک شو یه هیجانی میدونی جایزت چیه آخ بده مژدگانی
خیلی سخت بود به اصطلاح ترکوندیم که بچه بزرگ کردیم به اینجا رسوندیم قه قه گریه اخمو خنده ناراحتی بده اخ اخ آخه اشتها رو میبنده
ایشالله بلا به دوره نگیرین آبغوره هر چی داره برد و باختی آخه میدونی بازیه دیگه
اعتماد به نفست باید بشه اعتماد به سقفت باید جایزه بگیری آخه میدونی که به صرفه خیلی سخت بود به اصطلاح ترکوندیم که بچه بزرگ کردیم به اینجا رسوندیم
خیلی سخت بود به اصطلاح ترکوندیم که بچه بزرگ کردیم به اینجا رسوندیم
خیلی سخت بود ترکوندیم تام : من این آهنگو تقدیم میکنم به خانواده عزیزم😍ممنون ک تا آخرشو شنیدین خوشحال شدم❤️😍 جزیره ایواک
  • 24 پاسخ