آآگلادیاتورآآ

تاپیک جامع داستانکده

83 ارسال در این موضوع قرار دارد

باسلام 

دوستان عزیز همینطور که در قوانین ذکر شده داستان های دیگران را کپی نکنید و داستان های تکراری ارسال نکنید 

باتشکر از همراهی شما با تاپیک جامع داستانکده 

....................................................................

                           موضوع : مادر و پسر زرنگ 

                           نوع داستان: خنده دار

 تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت

گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه

من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا

این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا

اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه

.

.

 

.

پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟

گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟

دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,

شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟

پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟ تا گفتم آره دستمو گرفت

گفت ۴ ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید

حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن

آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم

هر چند که پسرش خیلی … بود.

اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه

رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی،مردی همانطور که کلاه بزرگش را روی سرش کج میکرد تا نه او کسی را ببیند و نه کسی اورا،در حین قدم زدن در پیاده رو،

به شونه ی زن جوانی برخورد میکند.

زن،شروع میکند به بد و بیراه گفتن و صدایش را برای مرد بالا می برد.

مرد،با خونسردی،کلاهش را از سرش برداشت.

زن جا خورد.او،"لئو تولستوی" بود.زن تا توانست،از مرد بخاطر حرفهایش عذرخواهی کرد.

سپس گفت:چرا خودتون را معرفی نکردید تا من اینطور صحبت نکنم؟

لئو تولستوی گفت:چون آنقدر مشغول معرفی خود بودید که من فرصت معرفی کردن نداشتم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شنا

زنی به مشاور خانواده گفت: 
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛
همه حسرت زندگی ما رو میخورند.
سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی.
امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم,
چه کسی را نجات خواهی داد؟
و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است, مادرم را ؛
چون مرا زاییده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده!
از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
مشاور جواب داد:
شنا یاد بگیرید! 
همیشه در زندگی روی پای خود بایستید حتی با داشتن همسر خوب......
به جای بالا بردن انتظار خود از دیگران ،توانایی خود را افزایش دهید... 

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱. دو مداد سیاه

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم، ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مداد‌ها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کار‌های بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!»
مرد دوم می‌گفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت:«خوب چه کار کردی بدون مداد؟» گفتم:«از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت:«پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم:«چگونه نیکی کنم؟» مادرم گفت:«دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیریم.» خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن‌قدر که در کیفم مداد‌های اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مداد‌های ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
 
1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موضوع داستان : شجاع ترین 

معلم به بچه ها گفت : 
" تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟ 
بهترین متن جایزه داره " 

یکی نوشته بود: 
غواص که بدون محافظ تو اقیانوس با کوسه ها شنا میکننه 
یه نفر نوشته بود : 
اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن 
یکی دیگه نوشته بود : 
اونایی که تنها چادرمیزنن تو جنگل از حیوونا نمیترسن . و... 

هر کی یه چیزی نوشته بود اما 
این نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود : 
" شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! " 

قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید.به همراه زمزمه ای ... 
افسوس منهم شجاع نبودم... 

یادمون باشه 
تو خونه ای که {بزرگترها} کوچک میشن 
{کوچکترها} هرگز بزرگ نمیشن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

موضوع داستان : عبید زاکانی :

 

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قدرت تفکر

* پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا
بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر".*

*طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*
*ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟*
*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".*

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان : دو دیوانه 

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.  هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.  وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟ 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- ویلی: تو اینجا چکار می کنی؟

- چارلی: خوابم نمی بُرد. قلبم داشت آتیش می گرفت.

- ویلی: خب، معلومه غذا خوردن بلد نیستی. باید یه چیزایی راجع به فواید غذا و ویتامینا و این حرفا یاد بگیری.

- چارلی: اون ویتامینا چه فایده ای دارن؟

- ویلی: اونا استخوناتو می سازن.

- چارلی: آره ... امّا قلبِ آدم که استخون نیست ...

#آرتور_میلر 

#مرگ_فروشنده

3 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیواری از من کوتاه تر نبود برای تکیه دادن هایت؟! آن هم فقط برای لحظه هایی که دلتنگ بودی. اما نه دلتنگ من. بلکه دلتنگ آن هایی که عرصه زندگی را برای تو تنگ کرده بودند. دیواری از من کوتاه تر نبود تا قاب چشم هایت را به آن آویزان کنی؟ همان شب هایی که خسته بودی از انتظار های بیهوده و چشم از تنهایی بر نمی داشتی. راستی در نگاه های من دنبال چه چیزی می گشتی؟ بعد از هر بار رفتنت، سهم من از تو و تمام آن روزها و ساعت ها تنها یادگاری هایی شد که با دست خط خودت بر تن این دیوار ها نوشته بودی و حالا با همان دست های لرزان حکم تخلیه ی من را از این خانه ی متروکه امضا می کنی و می گویی: به سلامت.

قبول، اما انگار فراموش کرده ای کسی را که مدت ها کنار همین بن بست، گوش به سلامت سپرده بود. این خانه و تمام دیوار هایش از آن تو اما فقط به من بگو از این به بعد دلتنگی هایت را به کدام نگاه عاشقانه فریاد می زنی؟ وقتی دیواری کوتاه تر از دیوار من برای تو نیست.

3 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر دلم میخواست با همدیگر زیر یک سقف باشیم و از زندگی لذت ببریم

چقدر دوست داشتم خانه ی کوچکمان پُر از شادی وخوشبختی باشد آنقدر که صدای خنده هایمان همسایه ها را کنجکاو میکرد که نکند دیوانه ایم و هر چند دقیقه یکی بیاید زنگ خانه را بزند که آقا رعایت کنید وبعد من در را می بستم وپشت در ، دست به دهان خنده  ام را ادامه میدادم

چقدر دلم میخواست دست در دست خیابان های شهر را باهم بگردیم وبخندیم که مردم به خوشبختی ما حسادت کنند وبا انگشت ما را به هم نشان دهند و بعد ما خستگی هایمان را در بستنی فروشی معروف شهر به در میکردیم

چقدر دلم میخواست وقتی کنارم راه میروی وحواست نیست که با باد دست به یکی کرده ای و موهایت از آن روسری زیبایت بیرون ریخته  با ابروهایم اشاره میکردم که خااااانم زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم و تو لبخند میزدی و بادست نازت مویت را پنهان میکردی

چقدر دلم میخواست وقتی جمعه ها بیکار در خانه روی مبل سریال مورد علاقه ام را می دیدم و تو در آشپزخانه مشغول درست کردن شام بودی یواشکی به گوشی همراهت پیام میدادم که خاااانم خیییییلی میخوامتااا و وقتی صدای پیام را میشنیدی با عجله میرفتی ببینی که چه کسی پیام داده و بعد دست به کمر می آمدی رو به روی من می ایستادی و میگفتی دیواااانه و بعد خودت را در آغوشم رها میکردی و بلند می خندیدیم

چقدر ، چقدر چقدر دلم میخواهد

بین این همه چقدرها

چقدر دلم میخواست

و چقدر دلت نمیخواست...

3 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم، ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مداد‌ها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کار‌های بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!»
مرد دوم می‌گفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت:«خوب چه کار کردی بدون مداد؟» گفتم:«از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت:«پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم:«چگونه نیکی کنم؟» مادرم گفت:«دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیریم.» خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن‌قدر که در کیفم مداد‌های اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مداد‌های ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم.»

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معلم یک کودکستان به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ۲ بعضی‌ها ۳، و بعضی‌ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روز‌ها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب‌زمینی‌های گندیده. به علاوه، آن‌هایی که سیب‌زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلم از بچه‌ها پرسید:«از اینکه یک هفته سیب زمینی‌ها را با خود حمل می‌کردید چه احساسی داشتید؟»
بچه‌ها از اینکه مجبور بودند، سیب‌زمینی‌های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آن‌گاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:«کینه آدم‌هایی که در دل دارید و همه جا با خود می‌برید نیز چنین حالتی دارد. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود می‌برید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور می‌خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
:tw_astonished:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می‌شود دعوت می‌کنیم!
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می‌شدند، اما پس از مدتی کنجکاو می‌شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره می‌شده که بوده است.
این کنجکاوی تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می‌شد، هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می‌کردند این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هرحال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می‌کردند ناگهان خشک‌شان می‌زد و زبان‌شان بند می‌آمد.
آینه‌ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می‌کرد، تصویر خود را می‌دید. نوشته‌ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
تنها یک نفر وجود دارد که می‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می‌توانید زندگی‌تان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می‌توانید بر روی شادی‌ها، تصورات و موفقیت‌های‌تان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که می‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگی شما وقتی که رئیس‌تان، دوستان‌تان، والدین‌تان، شریک زندگی‌تان یا محل کارتان تغییر می‌کند، دستخوش تغییر نمی‌شود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می‌کند که شما تغییر کنید، باور‌های محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان هستید.
مهم‌ترین رابطه‌ای که در زندگی می‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیز‌های از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است.

 

:tw_astonished:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد.

وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا! یه کمربند می خواستم. آخه فردا تولد پدرمه.

مغازه دار میگه: به به! مبارک باشه! چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای، ...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره. فقط ... فقط دردش کم باشه!

6 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی که او مرد

وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس. و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهایش گذاشته بودند.
وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌های محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه‌ها بفهمد، شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانه‌‌اش شدیم و هر چه پول نقد داشت، بلند کردیم. بعد هم با خود کنار آمدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پول‌ها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد. تازه می‌توانیم کمی هم از این پول‌ها را از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشد و هم ما...
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری‌اش که با همت ریش سفید‌های محل به بهشت زهرا رفتیم، من و بچه‌ها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی‌درد خرج سرپرستی همه آنها را می‌داده، بچه‌های یتیم را دیدیم که اشک می‌ریختند و انگار پدری مهربان را از دست داده‌اند از خودمان پرسیدیم: او تنها بود یا ما؟


***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آیا تا به حال پلی ساخته‌ایم؟

در زمان‌های دور دو برادر در کنار هم بر سر زمینی که از پدرشان به ارث برده بودند کار می‌کردند و در نزدیک هم خانه‌هایی برای خودشان ساخته بودند و به خوبی روزگار می‌گذراندند. برحسب اتفاق روزی بر سر مسئله‌ای با هم به اختلاف رسیدند. برادر کوچکتر بین زمین‌ها و خانه‌هایشان کانال بزرگی حفر کرد و داخل آن آب انداخت تا هیچ گونه ارتباطی با هم نداشته باشند.
برادر بزرگتر هم ناراحت شد و از نجاری خواست تا با نصب پرچین‌های بلند کاری کند تا برادرش را نبیند و خودش عازم شهر شد. هنگام عصر که برگشت با تعجب دید که نجار بجای ساخت دیوار چوبی بلند یک پل بزرگ ساخته است.
برادر کوچکتر که از صبح شاهد این صحنه بود پیش خود اندیشید حتماً برادرش برای آشتی دستور ساخت پل را داده است و بی‌صبرانه منتظر بازگشت او بود.
رفت و برادر بزرگ را در آغوش گرفت و از او معذرت‌خواهی کرد. دو برادر از نجار خواستند چند روزی مهمان آنها باشد. اما او گفت: پل‌های زیادی هستند که او باید بسازد و رفت.


***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...


بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

 

 

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

 

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

 

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

 

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:


عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.


ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.


حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک لنگه کفش

روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت‌زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
یکی از همسفرانش علت امر را پرسید.
گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می‌تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجره ی بیمارستان
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می ‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می ‏نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می ‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏ کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می‏ کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می ‏شد. همان‏ طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏ کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏ بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏ کرد و روحی تازه می‏ گرفت. روزها و هفته‏ ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می ‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏ کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!

2 کاربر پسند شده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دسته گل
روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

6 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من با خدا غذا خوردم
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

9 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهادت مرد هیزم شکنی که در کلانتری ازاو بازپرسی شده بود
بله آقا من بودم که جسد را پیدا کردم. امروز صبح که طبق معمول برای بریدن اندازه مقرری چوب به جنگل می‌رفتم جسد مزبور را در بیشه‌ای که در گودی کوهستان قرار دارد پیدا کردم.
جای دقیق آن؟
تقریباَ صدو پنجاه گز دورتر از جاده یاماشیتا. این بیشه‌ای از نی و خیزران است و از جاده به دور افتاده است.
جسد آن مرد به پشت افتاده بود و لباس کیمونوی ابریشمی آبی رنگی بر تن داشت. عمامه چروک شده‌ای به رسم مردم کیوتو به سر بسته بود. یک ضربه شمشیر سینه‌اش را سوراخ کرده بود. ساقه‌های شکسته خیزران اطراف جسد همه خونی بود. نه دیگر از آن جسد خون نمی‌آمد، فکر می‌کنم که زخم خشک شده بود. خرمگسی خود را به آن زخم چسبانیده بود که متوجه آمدن من نشد.
می‌پرسید که آیا شمشیر و یا چیز‌هایی ازاین قبیل در آن‌جا دیدم؟
نه آقا، هیچ چیز، فقط یک ریسمان پیدا کردم که کنار ریشه درخت آزاد افتاده بود. اما علاوه بر آن ریسمان شانه‌ای نیز پیدا کردم. همین‌ها و بس، ظاهراَ می‌بایستی که پیش از قتل نزاعی شده باشد زیرا علف‌ها و ساقه‌های خیزران اطراف همه شکسته و خورد شده بود.
آیا اسبی در آن جا بود؟
 نه آقا، مشکل است که آدم آن‌جا داخل شود. دیگر اسب جای خود را دارد.
***
شهادت راهب بودایی مسافری که در کلانتری از او باز‌پرسی شده بود
وقتش؟ نزدیک ظهر دیروز بود؟ آن مرد نگون‌بخت از سکی‌یاما به یاماشیتا می‌رفت. وی پیاده رهسپار بود و زنی اسب‌سوار به همراه داشت که حالا می‌فهمم زوجه‌اش بوده است. روسری آن زن فرو افتاده بود و چهره‌اش را مخفی کرده بود. آن‌چه من توانستم از او ببینم رنگ لباسش بود که بنفش کم‌رنگ بود. اسبش کرند و یال قشنگی داشت و قد آن خانم؟ تقریباَ یک گزو نیم بود. چون راهبی بودایی هستم توجه زیادی به مشخصات او نکردم. باری آن مرد با شمشیر و تیر و کمان مسلح بود و می‌توانم به یاد آورم که بیست عدد تیر در ترکش داشت.
هیچ فکر نمی‌کردم که وی به چنین سرنوشتی دچار می‌شود. به راستی زندگانی انسان هم‌چون قطره‌ای شبنم که با شعاع نور محو شود فنا پذیر است. کلمات نمی‌تواند تاثراتم را شرح دهد.
***
شهادت پاسبانی که در کلانتری از او بازپرسی شده بود
مردی را که من بازداشت کرده‌ام؟ او راه‌زن بدنام و رسوایی به نام تاجومارواست. وقتی او را بازداشت کردم روی پل آواتاگوجی از اسب به زمین افتاده و می‌نالید. وقت آن؟-شب گذشته بود. از برای توضیح بیش‌تر خوب است عرض کنم که من روز گذشته خواسته بودم او را دست‌گیر کنم ولی متأسفانه موفق به فرار شد. کیمونوی ابریشمی آبی سیری پوشیده بود و شمشیر بزرگ و ساده‌ای به کمر بسته بود و همین‌طور که ملاحظه می‌فرمایید تیروکمانی نیز از جایی به دست آورده بود. می‌فرمایید که این تیر و کمان شبیه تیر و کمان مرد مقتول است؟ پس باید گفت که قاتل تاجومارو است. این کمان و نوار چرمی‌اش، این ترکش سیاه صیقل خورده‌، این هفده تیر با پر عقاب، فکر می‌کنم این‌ها تنها چیز‌هایی بود که آن مرد با خود داشت، بله آقا، اسب، ملاحظه می‌فرمایید اسب کرندی است که یال‌های قشنگی دارد. آن را کمی پایین‌تر از پل کنار جاده در حال چرا پیدا کردم. دهنه درازش نیز آویزان بود. راستی که از اسب به زمین افتادنش قدرت پروردگار بود. در میان حرامیانی که در اطراف کیوتو پرسه می‌زنند تاجومارو از همه بیش‌تر زن‌ها را اذیت کرده است. پاییز گذشته زنی که از زیارت معبد توریت به کوهستان باز می گشت و گویا برای دیدار اقوامش رفته بود با اتفاق دخترش کشته شد. گمان می‌رود که این کار را او کرده باشد و اگر این تبه‌کار آن مرد نگون‌بخت را به قتل رسانیده باشد نمی‌توان حدس زد که چه بلایی به سر زنش آورده است. خوب است که جناب‌عالی به این نکته هم توجه فرمایید.
***
شهادت پیرزنی که در کلانتری از او بازپرسی شده بود
بله آقا، آن جسد مردی است که با دخترم ازدواج کرده بود. او از اهالی کیوتو نیست. وی یک سامورایی و از اهالی کوکوفو در ایالت واکاسا است. نام او کانازاوا نیست و تاکی هیتو است. بیست‌وشش سال دارد. وی اخلاق ملایمی داشت. یقین دارم کاری که دیگران را به خشم اندازد نکرده است. دختر من اسمش هاساکو است و نوزده سال دارد، وی دختری سرزنده و بازی‌گوش است. ولی یقین دارم که جز تاکی‌هیتو مردی دیگررا نمی شناخت. او جثه‌ای کوچک و صورتی بیضی شکل و گندم گون دارد و در گوشه چشم چپش یک خال است.
دیروز تاکی هیتو به اتفاق دخترم به سمت واکاسا حرکت کرد. چه بخت بدی. همه‌چیز باید به این سرنوشت شوم ختم شود. چه بلایی به سر دخترم آمده است؟ باید از دست دادن دامادم را بپذیرم ولی سرنوشت دخترم مرا رنج می دهد. برای خدا هرچه از دست‌تان می‌آید بکنید و او را پیدا کنید. من از آن راهزن که اسمش تاجومارو یا هر چه دیگر باشد نفرت دارم. نه تنها دامادم، بلکه دخترم...
(سخنان آخرین او در بغض و اشک محو شد.)
***
اعترافات تاجومارو
آن مرد را من به قتل رساندم. ولی زن را نکشتم. به کجا رفته است؟ نمی‌دانم. آه یک دقیقه صبر کنید. شکنجه نمی‌تواند مرا به اعتراف چیزی که نمی‌دانم وادار کند. حالا که کار به این‌جا کشیده است چیزی را از شما پنهان نمی‌دارم.
دیروز بعد از ظهر این‌ دو نفر را دیدم. درست در همان وقت بادی وزید و حجاب زن را به کنار زد و من صورتش را به نگاهی دیدم. در همان لحظه نیز چهره‌اش از نظرم پنهان شد. شاید به همین سبب چون بت ساتاوا در نظرم جلوه کرد. تصمیم گرفتم او را به چنگ آورم حتی اگر با کشتن مردش باشد، چرا؟ برای من آدم کشی آن اهمیتی را که شما بدان می‌دهید ندارد، وقتی‌که زنی به چنگ افتاد، مردش در هر صورت باید کشته شود. برای قتل او از شمشیری که به کمر داشتم استفاده کردم. آیا تنها من هستم که آدم می‌کشم؟ شما هم مردم را با پول و قدرت‌تان می‌کشید. حتی گاهی آنان را به عنوان این‌که به خیر و صلاحشان است می‌کشید. درست است که خونی از آن‌ها نمی‌ریزد و اگرچه سالم به نظر می‌آیند، ولی در هر حال آن‌ها را کشته‌اید. مشکل بتوان گفت کدام یک از ما گناه‌کارتریم.
(تبسم استهزاآمیزی بر لبش راه یافت.)
ولی اگر می‌شد که زنی را بدون قتل مردش به دست آورد خیلی خوب بود. باری تصمیم گرفتم تا آن زن را به چنگ آورم. سخت کوشیدم تا مردش را نکشم، اما عملی کردن آن منظور در جاده یاماشیتا مشکل بود ولی بالاخره آنان را تطمیع کردم و با خود به کوهستان بردم.
این کار بسیار آسان بود. رفیق راه‌شان شدم. به آن‌ها گفتم که در آن کوهستان دفینه‌ای کهن سال وجود دارد و من آن دفینه را گشوده‌ام و از آن مقدار زیادی شمشیر و آینه به دست آورده‌ام. شمشیرها و آینه‌ها را در بیشه‌ای که در پشت کوهستان قرار دارد مخفی ساخته‌ام. حالا می‌خواهم آن اموال را به کسی که خواهان باشد بفروشم. می‌بینید که حرص چه چیز بدی است؟ آن مرد پیش از آن که خود بداند تحت تأثیر سخن‌هایم قرار گرفت و در مدتی کم‌تر از نیم‌ساعت به اتفاق من به کوهستان راندند. چون به بیشه رسیدیم به ایشان گفتم که گنجینه در داخل بیشه و درخاک مدفون است.
خواهش کردم با من به درون بیشه بیاید و آن را ببیند. مرد مخالفتی نکرد، طمع کورش کرده بود. زن اظهار داشت که وی سوار بر اسب و در خارج به انتظار خواهد ماند. البته طبیعی بود که با دیدن آن بیشه انبوه چنین چیزی خواهد گفت. به راستی نقشه‌ام همان طورکه فکر می‌کردم عملی شد با آن مرد داخل بیشه شدم و زن را در خارج گذاشتم.
این بیشه تا فاصله‌ای پر از خیزران بود و تقریباَ پنجاه گز آن طرف‌تر جای بازی بود که در آن درختان آزاد یافت می‌شد. برای اجرای نقشه‌ام جای مناسبی بود. همان‌طور که راهم را از میان خیزران‌ها باز می کردم دروغ قابل قبولی ساختم که گنجینه را در پای درختان آزاد دفن کرده‌ام. به شنیدن این حرف، او نیز راه خود را به طرف درختان آزاد که اینک دیده می‌شد باز کرد و پیش رفت. پس از اندکی از انبوه خیزران‌ها کاسته شد و ما به جایی رسیدیم که چند درخت آزاد در یک ردیف قرار داشت. چون بدان‌جا رسیدیم وی را ناگهان از پشت گرفتم. او مردی جنگ جو و شمشیربازی تعلیم یافته بود ولی من او را بدان گونه اغفال کردم و او دیگر نمی‌توانست کاری کند. با شتاب او را به تنه درختی بستم. ریسمان از کجا آوردم؟ خدا را شکر که دزد هستم و باید آن را همیشه با خود داشته باشم چون هر لحظه ممکن است از دیواری بالا روم، البته از سرو صدا انداختن او نیز کار آسانی بود؛ دهانش را با برگ خیزران پر کردم.
چون از کار او فارغ شدم به نزد زن رفتم و از او خواهش کردم بیاید و شوهرش را ببیند. گفتم نمی‌دانم چرا ناگهانی حالش به هم خورده است. احتیاجی نیست بگویم که این حیله نیز به خوبی کارگر افتاد. زن در حالی‌که سربندش را به کنار زده و دستش را به من داده بود به دل بیشه آمد. به مجرد دیدن شوهر دشنه‌ی کوچکی بر کشید. هیچ زنی را بدان اندازه خشمگین ندیده‌ام. راستی اگر مواظب خود نمی‌بودم پهلویم را می‌شکافت. به عقب جهیدم ولی او پیوسته حمله می‌کرد. ممکن بود که مرا سخت زخمی کند و یا اصلاَ بکشد. ولی من تاجومارو هستم. دشنه کوچک او را با یک ضربه شمشیر از کفش بیرون کردم و به زمین انداختم. متهورترین زن‌ها بدون داشتن اسلحه بیچاره‌اند. بالاخره توانستم که کام دل را بدون کشتن شوهرش به دست آورم.
بلی، بدون کشتن شوهرش. هیچ میل نداشتم که شوهرش را بکشم. می‌خواستم که از بیشه بگریزم و آن زن را که اشک می‌ریخت در آن‌جا بگذارم، ولی دیدم که دیوانه‌وار به بازویم آویخت و با کلماتی شکسته گفت که از میان او شوهرش یکی باید بمیرد، می‌گفت، مرگ از ننگی که میان دو مرد گریبان‌گیرش شده بهتر است. با جملات بریده افزود که وی همسر آن مردی خواهد شد که از مبارزه پیروز بیرون آید. آن‌وقت میل شدیدی برای کشتن آن مرد در من به وجود آمد. (هیجان تأثرانگیز) یقین دارم که با گفتن این سخنان از شما سفاک‌تر به نظر می‌آیم، ولی شما سیمای آن زن را ندیده‌اید، به خصوص دیدگان سوزان اورا درآن هنگام مشاهده نکرده‌اید. وقتی چشمان او را درچشمان خود دیدم میلی سراپایم را گرفت که ولو صاعقه‌ای به سرم فرود آید او را به زنی درآورم.
می‌خواستم او را بگیرم... این آرزو سراپای وجودم را فرا گرفت. آن‌طور که شما فکر می‌کنید این تنها شهوت نبود؛ تا آن هنگام هیچ میلی جز شهوت نداشتم و به راستی می‌توانستم که او را به گوشه‌ای انداخته و به راه خود بروم. دیگر شمشیرم با این خون لکه‌دار نمی‌شد.
ولی از آن لحظه که به چشم او در آن بیشه تاریک نگریستم، مصمم شدم که آن‌جا را بدون کشتن آن مرد ترک نگویم. اما نمی‌خواستم برای قتل او بی‌انصافی کرده باشم. و از او خواستم تا با من مبارزه کند. (ریسمانی را که پای درخت آزاد یافته‌اید همان ریسمانی است که من آن‌جا انداختم ) او از خشم می‌غرید، شمشیر سنگین خود را به دست گرفت و به سرعت خیال و بدون آن‌که سخنی بگوید به من حمله ور شد. احتیاجی نیست که نتیجه مبارزه را بگویم، ضربه بیست‌وسومی... خواهش می‌کنم این را به یاد داشته باشید. هنوز از این مطلب حیرانم. تا کنون کسی در زیر آسمان بیش از بیست ضربه با من نجنگیده است.
(تبسم رضایت‌مندانه‌ای بر صورتش نقش بست).
چون از پا درآمد به سوی زن دویدم و شمشیرم را که از خون رنگین شده بود پایین آوردم. ولی در کمال حیرت اورا نیافتم، او گریخته بود. به دنبال او در میان درختان آزاد گشتم. گوش دادم وی فقط صدای خرخر آن مرد که نزدیک به مرگ بود شنیده می‌شد.
شاید آن‌وقت که ما مشغول مبارزه بودیم از بیشه خارج شده بود تا کمک بخواهد. با این فکر متوجه شدم که مسئله مرگ و زندگی در بین است. سپس شمشیر و تیر و کمان آن مرد را دزدیدم و به سمت جاده کوهستانی گریختم. اسب‌شان را در حال چرا دیدم. صحبت از حوادث بعدی جز اتلاف وقت چیزی نیست. ولی پیش از آن که وارد شهر شوم شمشیر را دور انداختم. این همه اعترافات من است، حالا که می‌دانم مرا حلق‌آویز می‌کنید خواهش می‌کنم آخرین حد مجازات را برایم قایل شوید.
(حالت بی‌اعتنایی به خود گرفت.)
***
اعترافات زنی که به معبد شی‌می‌زو آمده بود
مردی که کیمونوی آبی پوشیده بود پس از آن که به زور کام دل از من گرفت به شوهرم که به درخت بسته بود نگریست و با تمسخر خندید. آه که شوهرم می‌بایستی چه‌قدر ناراحت شده باشد. هرچه با رنج بیش‌تر به خود می‌پیچید، ریسمان بدنش را بیش‌تر می‌برید. خود را فراموش کرده بودم و با فروتنی به سوی او دویدم. بهتر است بگویم که خواستم به سویش بدوم. چون راه‌زن در همان وقت به زمینم افکند، درست درآن لحظه برقی غیرقابل توصیف در دیدگان شوهرم به چشمم خورد. چیزی که به شرح نمی‌آید... نگاه او حتی حالا نیز مرا به لرزه می‌اندازد. نگاه آنی شوهرم در آن وقت که نمی‌ توانست سخنی بگوید ازسراسر قلبش خبر داد. در برق چشم او نه خشم بود و نه اندوه. فقط نوری سرد و نگاهی پر از تنفر بود. آه که نگاه او بیش‌تر از ضربه راه‌زن به من اثر کرد. بدون آن بدانم فریادی کشیدم و بیهوش افتادم.
چون زمانی گذشت و به خود آمدم متوجه شدم که مرد آبی پوش رفته است. شوهرم را دیدم که هنوز به ساقه درخت آزاد بسته است، با زحمت از روی ساقه‌های خیزران برخاستم و در چهره او نگریستم. حالت چشمان او مانند پیش بود.
در پس تحقیر سردی که از نگاه او می‌بارید تنفر نهفته بود، آه، ننگ، اندوه، خشم... نمی‌دانم چگونه شرح‌حال دل را بگویم. پا شدم و به سوی شوهر رفتم.
گفتم:«تاکی هیتو حالا که سرنوشت به این صورت درآمده است نمی‌توانم با تو زندگی کنم. مصمم شده‌ام بمیرم... ولی تو نیز باید بمیری... تو شاهد ننگ من بوده‌ای. نمی‌توانم تو را زنده بگذارم.»
او هنوز با تحقیر و تنفر به من می‌نگریست. در حالی که دلم از سینه به در می‌شد به دنبال شمشیرش گشتم. ولی مثل این‌که شمشیرش را مرد راه‌زن برده بود... تیروکمانش هم نبود. ولی خوش‌بختانه، دشنه‌ی کوچکم را که به زمین افتاده بود یافتم. آن را بالا بردم و بار دیگر گفتم:«اینک جانت را به من ده، من به دنبال تو روانم.» به شنیدن این سخنان لبان را به سختی به جنبش درآورد ولی چون دهانش پر از برگ خیزران بود صدایش به گوشم نرسید. ولی من با نگاهی سخنان او را فهمیدم. در حالی‌که از من نفرت داشت دیدگانش به فریاد می‌گفت «بکش» نمی‌دانم هشیار بودم و یا مدهوش. دشنه را از روی کیمونوی بنفش او در سینه‌اش فرو بردم. می‌بایستی که بار دیگر بیهوش افتاده باشم. چون وقتی چشم گشودم، دم واپسین را کشیده بود؛ ولی هنوز در بند بود. دسته نوری از میان برگ‌های درخت‌های آزاد و ساقه‌های خیزران بر چهره پریده رنگش تابیده بود. نفسم بند آمده بود، وقتی بند از بدن بی‌جان او جدا می‌کردم... و چه به سرم آمد تاب گفتن ندارم. به هر حال یارای مردن نداشتم. دشنه‌ی کوچک را به سینه فروبردم، خود را در دریاچه کنار کوهستان انداختم و کوشیدم به وسیله‌ای خود را تباه سازم، ولی توانایی پایان دادن به زندگی را نداشتم و اینک در ننگ زنده مانده‌ام. (تبسم حزن‌انگیزی صورتش را فراگرفت )... آن‌قدر بی‌ارزش شده‌ام که حتی کوان تون‌های نازک دل نیز مرا از خود رانده‌اند.
شوهرم را کشته‌ام، ناموسم را یک راه‌زن به باد داده است. چه کار کنم؟ من... من... (گریه به تدریج شدید شد.)
***
داستان مرد مقتول که روحش به وسیله‌ی واسطه‌ای سخن می‌گوید
مرد راه‌زن پس از آن که از زن من کام دل گرفت نزدیک به او نشست و سخنان تسلیت‌آمیز گفت. معلوم بود که نمی‌توانستم کلمه‌ای ادا کنم. سراسر بدنم به درخت بسته بود. اما چند بار به او نگریستم و کوشیدم تا به او بگویم «این دزد را باور مکن» می‌خواستم مقصود خود را به او بفهمانم. ولی زن من غمگین روی خیزران‌ها نشسته بود و به زانوها‌یش می‌نگریست و از تمام ظواهر چنین بر می‌آمد که به مرد گوش می‌دهد. از حسادت رنج می‌بردم، و مرد راه‌زن به سخنان زیرکانه خود ادامه می‌داد و از نکته‌ای به نکته‌ی دیگر می‌رفت؛ تا بالاخره پیشنهاد جسورانه و بی‌شرمانه‌اش را بر زبان آورد و گفت:«حال که عفت تو لکه‌دار شده است با شوهرت سازشی نخواهی داشت. آیا می‌خواهی همسر من شوی؟ بدان که علت اصلی خشونت رفتارم با تو فقط عشق بوده‌ است.» او صحبت می‌کرد و زن من مجذوب به او گوش می‌داد، بعد سرش را بلند کرد، هیچ‌گاه او را به آن زیبایی ندیده بودم. حیف که به درخت بسته شده‌ بودم.
زن زیبای من در پاسخ چه گفت؟ من در فضا گم شده‌ام ولی همیشه یاد پاسخ او مرا از خشم و حسادت می‌لرزاند. واقعاَ او گفت:«پس به هر جا می‌روی مرا با خود ببر.»
این پایان گناهش نیست؛ اگر همه این بود چنین عذاب نمی‌کشیدم. آن‌وقت که از بیشه بیرون می‌رفت دست در دست آن مرد راه‌زن انداخته بود؛ انگار که خواب باشد، بعد ناگهان با رنگ پریده برگشت و به من اشاره کرد و گفت:«او را بکش، او را بکش، نمی‌توانم تا او زنده است با تو ازدواج کنم.» چنان می‌نمود که دیوانه شده است.
چندین بار فریاد زد:«او را بکش، اورا بکش.» اکنون نیز آن سخنان تهدیدم می‌کند تا با سر در ژرفنای دره‌های تاریکی فرو افتم، آیا چنین سخنان نفرت‌انگیزی را کسی بر زبان آورده است؟ هیچ‌گاه چنین سخنان لعنتی به گوش کسی رسیده است؟ ولو یک‌بار؟ (صدای ضجه و تحقیر). با شنیدن این کلمات رنگ ازصورت مرد راه‌زن پرید. زن من به فریاد می‌گفت:«او را بکش.» و خود را به بازوان او آویخت. مرد راه‌زن نگاهی سخت به او کرد و بی آن‌که چیزی در پذیرش و یا رد خواهش او بگوید... هنوز فرصت شنیدن سخنان مرد راه‌زن را نداشتم که زن را در میان خیزران‌ها به طرفی افکند (باز فریادی از تحقیر به گوش رسید). و به آرامی در حالی‌که دستان را به هم گره زده بود به من نگاه کرد و گفت:« با او چه خواهی کرد؟ می‌خواهی زنده بماند یا بمیرد؟ تو فقط بایستی سر تکان بدهی، آیا او را بکشم؟» برای همین سخن‌ها هم باشد تباه‌کاری‌هایش را می‌بخشم.
آن‌گاه که من در حال تردید بودم، زنم فریادی کشید و به سوی بیشه فرار کرد. مرد راه‌زن به دنبالش دوید ولی نتوانست حتی آستین او را بگیرد. او پس از فرار زنم نزد من آمد و شمشیر و تیروکمانم را برداشت و یکی از بندهایم را برید. من نجوای او را به یاد دارم که می‌‌گفت:«سرنوشت من بعد از این است» و سپس از بیشه خارج شد.
سپس همه چیز در سکوت فرو رفت. نه، شنیدم که کسی گریه می‌کند. بندهای خود را باز کردم و وقتی با دقت گوش کردم دیدم که آوای گریه‌ی خودم است. (سکوت ممتد) بدن فرسوده‌ی خود را از روی ریشه درخت‌ها بلند کردم. دشنه‌ی کوچک زنم که به زمین افتاده بود درمقابل من قرار داشت. آن را بالا بردم و در سینه فرو کردم. موج خون تا دهانم رسید. ولی دردی احساس نکردم. آن‌گاه که سینه‌ام را سردی فرا گرفت همه چیز چون ساکنان گورستان خاموش شد. چه سکوت ژرفی. حتی صدایی از پرنده‌های در پرواز هم به گوش نمی‌رسید. فقط چند شعاع نور بالای درخت‌های آزاد افتاده بود. این نور به تدریج از روشنی افتاد و درخت‌های آزاد از نظر محو شد. در آن‌جا افتاده بودم و سکوت عمیقی احاطه‌ام کرده بود.
پس از آن کسی به کنارم خزید. کوشیدم تا او را ببینم. ولی تاریکی اطراف من انبوه‌تر شده بود. کسی، کسی، با دستان نامریی خود دشنه را آهسته از سینه‌ام بیرون کشید. بار دیگر خون به سوی دهانم جریان یافت و برای همیشه در تاریکی فضا فرو رفتم.

5 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلمه ها  امروز صبح نمی توانند  نفس بکشند،  مثل مورچه های ریزی که وقتی بچه بودم می ریختمشان توی شیشه ی کوچکی تا ذله شوند، چون یکی شان گازم گرفته بود . ترس واز جهنم باعث شد تا این بازی را فراموش کنم، اگر چه این سال ها مدام تماشاگر جشن موش سوزی بوده ام. آخرین‌بار، هفته‌ی‌پیش‌تو اتاق‌یکی‌از همسایه‌ها، موش‌افتاده‌بود.
یکی از زن ها جیغ‌می‌کشید و گوشه‌ئی را نشان‌می‌داد.
ـ موش‌... موش!
مردها و زن‌های همسایه می‌خندیدند.  گاه‌از پنجره  نگاه‌شان می‌کنم‌. هر روز تو این‌مجتمع‌  سی‌و دو واحدی‌ماجرایی‌  پیش‌می‌آید، اما ماجرای‌موش‌ و موش‌سوزی‌سال‌هاست‌که‌ادامه‌دارد.
روزنامه‌ی صبح  را  ورق‌می‌زنم‌. بیشتر خبرها درباره‌ی‌جنگ‌آمریکا و عراق‌است‌.   در روزنامه‌همشهری‌مقاله‌ئی‌ نوشته‌شده‌به‌نام " زیر پوست‌جنگ‌"  مردی‌کنار خاک‌و خل‌اسکلتی‌ را بیرون‌کشیده‌. سرش‌را گذاشته‌  روی‌صورت‌اسکلت‌. این‌صفحه‌تنها صفحه‌ئی‌  ست که‌جدا   می کنمش.  گاهی‌فکر می‌کنم‌کلمه‌ها ارزشی‌ ندارند، تصویر کافی‌ست‌. تصویری‌که‌از واقعیت‌گرفته‌شده‌، بدون‌هیچ‌ واسطه.
روزنامه‌ها، اخبار ...تمام‌صفحات‌سیاه‌شده‌از جنگ‌  عراق‌ و آمریکا...جنازه‌ها با دست‌و پاهای‌قطع‌  شده‌...تانک‌ها، سربازهای‌ آمریکایی‌ ...
ـ 29 اوریل‌. شناعت‌. قربانیان‌از گورهای‌دست‌جمعی‌ بیرون‌کشیده‌می‌شوند. گورستانی‌نزدیک‌زندان‌مخوف‌ابوغریب‌. حدودهزار نفر در این‌گورستان‌دفن‌شده‌اند که‌شماره‌های‌برگورشان‌تنها نشانی‌ آن‌هاست‌. با تسخیر زندان‌دسترسی‌به‌پرونده‌ها... اجسادشان‌را... تا مراسم‌کفن‌و دفن‌... 
آن‌چه‌در اطراف‌  ما می‌گذرد کلمه‌است‌؟ واقعیت‌است‌؟ واقعیت‌روی‌پوست‌و گوشت‌و استخوان‌و روح‌ما اثر می‌گذارد؟   روزنامه ها و دست نوشته هایم را جمع میکنم .... نوشتن‌حالا برای‌من‌دفع‌آشغال‌هایی‌ست‌که‌خورده‌ام‌... سمی‌ست‌که‌سرم‌را گرم‌می‌کند به‌مرگ‌، به‌ادامه‌ی‌مرگ‌، مرگی‌که‌تما می ندا رد . گاه ‌  تصویر هم‌مُرده‌است‌با وجود این‌که‌عین‌واقعیت‌را در لحظه‌ئی‌ خاص‌به‌ثبت‌می‌رساند. تصویر نمی‌تواند بوی‌زهر اجساد  را نشان‌بدهد ... تصویر و کلمه‌نمی‌توانند لحظاتی‌را که‌فقط‌ما، فقط‌ ما تماشاگر بوده‌ایم‌به‌وضوح‌نشان‌بدهد.
از بیرون‌سروصدا می‌آید.   پرده‌را کنار می‌زنم‌. دورتر بچه‌ها دارند بازی‌می‌کنند. دو طرف‌طنابی‌را می‌کشند و جیغ‌می‌زنند.
پائین‌ پنجره‌زن‌ها و مردها دور هم‌جمع‌شده‌اند. یکی‌شان‌موش‌ به‌تله‌ افتاده‌ئی‌را آورده‌وسط‌جمعیت‌.  موش‌  در حال‌خوردن‌تکه‌پنیری‌به‌ دام‌افتاده‌. چشم‌های‌ریزش‌دودو می‌زند. مردی‌ریزجثه‌جلو می‌آید.  یکریز می‌خندد.با صدای‌  بلند می‌گوید:  " نفت‌خیلی‌خوب‌آتیشو روشن‌ می‌کنه‌ !   "
صدای‌  دست زدن جمعیت  بالا می‌رود.   مردی‌که‌پیرهن‌ سرمه‌ئی‌پوشیده‌،  شیشه‌نفت‌را روی‌موش‌سرازیر می‌کند. موش‌دست‌وپا می‌زند.   از طعمه‌جدایش‌  کرده‌اند. منگ‌ایستاده‌. انگار تصمیم‌ می‌گیرد که‌بدود...یکی‌شان‌کبریت‌می‌زند. کبریت‌را می‌اندازد روی‌ موش‌... حالا بچه‌ها بازی‌نمی‌کنند، ایستاده‌اند، بی‌آنکه‌جلو بیایند.
موش شعله‌ ور شده‌است . می‌دود. دست‌و پاهای‌کوچکش‌به‌سمت‌بالا چرخ‌ می‌خورد. انگار که‌می‌خواهد چیزی‌را بگیرد و یا برقصد. تو دست‌و پاها ی جمعیت می‌چرخد، سیاه‌شده است ‌. حالا دارد جمع‌می‌شود...ریز و مچاله‌ شده‌.
بچه‌ها بازی‌شان‌را ادامه‌می‌دهند. پشت‌لباس‌همدیگر را گرفته‌اند. با صدای‌بلند می‌خوانند: هووو...هووو...کیش‌...کیش‌ ... 
یکی‌از زن‌ها می‌گوید:  " چه‌قدر دست‌وپاهاش‌کوچولوِ!  "
صدای کف‌زدن‌زن‌ها و مردها می‌پیچد. چند مرد با دست‌های کوچک و ناخن‌های کوتاه‌  دور موش‌  می‌رقصند.
می روم به محوطه. بوی  گوشت سوخته ‌پیچیده‌است ... بوی نفت‌و بوی‌گوشت‌... جمعیت‌هنوز دور تله‌موش‌ایستاده‌اند و بچه‌ ها همین‌طور فریاد می‌زنند: هووو...هووو ...کیش‌... کیش‌ .
می ایستم  کنار دیوار  .آفتاب‌  سرد پائیزی‌بی‌تفاوت‌  می‌تابد روی دیوار  و مورچه‌ ها آرام‌آرام‌، پشت‌سرهم‌،  از دیوار بالا می‌روند . کنار پایم‌، مورچه‌ی‌پردار سیاهی‌، سرش‌را می‌کوبد به‌  دیوار... بال بال می زند  و باز دوباره سرش را می کوبد به دیوار. یکی از همسایه ها تله موش را با پا به کناری  می اندازد و می گوید : " مورچه  وقتی می خواد بمیره ، بال در میاره !  "
یکی شان می گوید :  "نفت مورچه ها  را خوب می سوزونه ! نسلوشونو از بین می بره .   "
این بار جمع شده اند که مورچه ها  را بسوزانند .  دور می شوم  از جمعیت ...  صدای بچه ها هنوز توی گوشم می پیچید، صدای جیغ و فریاد و صدای دویدن هایشان ...

5 کاربر پسندیده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری