34 ارسال در این موضوع قرار دارد

پادشاهی همه جا

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود.

پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند،
هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید

اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند.

چون علت ماجرا را پرسید! گفتند:
«هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»
پادشاه کنونی که مرد فقیربود با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که:
« در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است
و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.»

محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. کاخها و باغ ها ساخت.
هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست.

چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند:
«امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.»

:مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، او را به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند،


غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عابد و جوان

 

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موضوع:پندآموز


لبخند بارانی

 

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان عاشقانه ترک کردن 

چرا دیگه جوابمو نمیدی؟ اینقدر ازم بدت میومد؟

ما که باهم خوب بودیم

یهو چی شد! لااقل دلیلش رو بهم بگو

یعنی اون گوشه های دلت هم هیچ جایی واسه من نیست؟

هیچی نمیخوای بگی؟ دلم خیلی تنگ شده برات
بدون تو زندگیم هیچ معنی و مفهومی نداره همش به یه نقطه خیره میشم و به تو فکر میکنمتو رو خدا یه چیزی بگو. گوشیت هم که خاموشه دارم دیوونه میشم. لااقل یه فحشی بد و بیراهی چیزی بده بهم سکوتت واقعا آزار دهندستدارم خاطره هامونو مرور میکنم.اون

روز که کنار اون فواره نشسته بودیموقتی اون گل رز زرد رو دادم بهت.اولش خندیدی و بعدش گریت گرفت. خوب یادمه که چی بهم گفتیگ فتی میترسی. از این میترسی یه روز تنهات بزارم.گفتی بدون من زندگی برات معنی نداره اشکاتو پاک کردم. بغلت کردمو آروم در گوشت گفتم تو خود منی. هیچوقت خودمو تنها نمیزارم قول میدم هیچوقت ترکت نکنم. مگه روزی که روحم جسممو ترک کرده باشه من سر قولم وایستادم. هنوز هستم. ولی تو چی.زندگیت بدون من معنی پیدا کرده آره؟لعنتی چرا اینکارو باهام میکنی؟

لذت میبری از اینکه حرفامو میخونی؟زجر کشیدنمو میبینی و هیچی نمیگی؟چرا لااقل یه چیزی نمیگی که بفهمم

تو زندگیت دیگه هیچ جایی ندارم؟چرا یه چیزی نمیگی که برم گورمو گم کنم؟چرا آخه؟ مگه من باهات چیکار کردم؟ چرا حداقل باهام خداحاظی نمیکنی؟یعنی حقم از این رابطه یه خداحاظ خشک و خالی هم نبود؟دوست داری نفرینت کنم؟ دوست داری از خدا برات بد بخوام؟دلم نمیزاره که واست غم و بدی بخوام. من دوستت دارم تک تک لحظه هایی که کنارت بودم رو دوس دارم.همشونو هر روز و هر شب تو آغوش

میگیرم و مرور میکنم با همونا زندگی میکنم. به همونا دل خوش میکنم تو هم برو با کسی که فکر میکنی بیشتر از من میخوادت با کسی که فکر میکنی بیشتر از من کنارش شادیفقط بدون یکی هست که بهت فکر میکنه

و هر لحظه برات آروزی خوشبختی میکنم از خدا هم میخوام آه دلمو نشنیده

و اشک چشمامو ندید بگیرهازش میخوام جای من هواتو داشته باشهخیلی دوستت دارم خیلی مواظب خودت باش…
– سلام… من خواهرش هستم شما رو زیاد نمیشناسم فقط یه بار عکستون رو دیدم و چند باری راجع بهتون باهام حرف زدنمیدونم کار درستی هست که بهتون بگم یا نه ولی شاید اینجوری از این چشم انتظاریه دیوونه کننده رها بشین اون ۵شنبه تصادف کرد و قبل رسیدن به بیمارستان فوت کردفقط بدونین خیلی دوستون داشت عاشقتون بودو وقتی ترکتون کرد که روحش جسمشو ترک کرده بود…

.
.
.
.
.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 داستان پزشک طماع 

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد

و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید

ماشین بهش زد و فرار کرد …

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید

پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت : این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه

صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می اندیشید

واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکه تقلبی

سفارش ناپذیری دکتر مصدق از دوستان و هم اندیشان و زیرکی او
آقای مراد ریگی که در نهضت ملی وکیل سیستان بود و به دکتر مصدق هم ارادت می ورزید. ایشان به اعتبار اینکه یکی از فرزندانش شاگرد من بود با هم دوستی و رفاقت داشیم و برایم روایت کرد که چند نفر از خوانین بلوچ در زد و خوردهای محلی زندانی شده بودند و به هر در زدم که آنها را آزاد کنم موفق نشدم، ناچار به عده ای از سران جبهه ملی از جمله دکتر عبدالله معظمی متوسل شدم و با هم قرار گذاشتیم که شب عید به خانه دکتر مصدق برویم و چون عازم سیستان بودم به عنوان تبریک سال نو و خداحافظی عیدی خود را که همانا آزادی خوانین بلوچ است از دکتر مصدق بخواهم و دیگران هم کمک کنند.
تمام مقدمات فراهم شد و ما خدمت آقای دکتر مصدق رسیدیم ولی وقتی تقاضای عیدی کردم ایشان به تصور اینکه تبرکا سکه طلا می خواهم با خنده ای پذیرفتند که به من مرحمت کنند ولی گفتم عیدی من آزادی سران بلوچ است و الحق دکتر معظمی و و سایرین هم مساعدت کردند اما دکتر مصدق با قیافه جدی گفت:«آقای ریگی من در زندگی عادت نکرده ام به کسی سکه تقلبی بدهم» همه فهمیدند که مقصودمان برآورده نمی شود در برابر ظرافت طبع آن مرد بزرگ سر تعظیم فرود آوردیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درس آموزگار به شاگردانش :tw_lol:

 

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟:tw_yum:

 

معجون آرامش :tw_kiss_wink:

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!

گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:...

آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید.
گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.
:tw_heart:

 

چه کسانی مانع پیشرفت شما هستند ?:tw_flushed:

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلواعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!  شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم!

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است.

این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم  بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکششان می زد و زبانشان بند می آمد.
آینه ایی درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:(تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنید.شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید.شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید)
زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگی تان یا محل کارتا تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود.
زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاریدو باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسوول زندگی خودتان می باشید.
مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 9 ساعت قبل، ℬαℬy㋡❦ گفته است :

 

-ازارسال پست های متوالی خودداری کنید مگراینکه از پست قبلی حداقل24ساعت گذشته باشه.

پست های شما ادغام شد.

 

 

داستان کوتاه چشمان

جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»

حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»                 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توبه نصوح :tw_dizzy:

🔸مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوت ران بود و با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش و هم ارضای شهوت میکرد.

🔘 نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
🔸آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.
از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
⏳ کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش کنند، لذا به هر طرفى که می‌رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى‌کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى‌کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى‌کردند.

〽نصوح همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت:
↶→【 خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم】

📍 ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که...
دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مالی نیستم و دیگر هم نرفت.
هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمی توانست در آن شهر بماند و از طرفی نمی توانست راز خودش را به کسی اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و
به عبادت خدا مشغول گردید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری