S҉ M҉ O҉ K҉ E҉

تاپیَکـــ جامِعـــ فیلمــــ و سِِِریالـــ(آپدیت نظرسنجی)

فیلم و سریال!   21 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سریال یا فیلم؟؟

    • فیلمــــــــــــ
    • سریالـــــــــ

لطفا وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام نمایید تا بتوانید رای خود را در نظر سنجی ارسال نمایید.

182 ارسال در این موضوع قرار دارد

خلاصه داستان:

داستان این فیلم درباره زنان و مردانی است که در زندگی شان با بحران هایی مواجه می شوند و ریا و دروغ هایی که بر زبان می آورند باعث رقم خوردن داستان های مختلفی می شوند.

کارگردان :

پدرام علیزاده : فارغ التحصیل رشته کارگردانی سینما از دانشگاه جامعه علمی کاربردی می باشد و فعالیت های سینمایی خود را از سال 1393 آغاز کرد اما اولین ساخته بلند سینمایی اش به نام « آخرین سرقت » را در سال 1389 اکران کرد که در ژانر کمدی بود. « خشکسالی و دروغ » دومین فیلم بلند سینمایی پدرام علیزاده است.                                                                 

درباره فیلم « خشکسالی و دروغ » :

برای پرداخت به فیلم « خشکسالی و دروغ » ابتدا باید به نسخه تئاتری این اثر اشاره کرد که توسط محمد یعقوبی نوشته شد و در چند سال گذشته یکی از نمایش های پرطرفدار تئاتر کشور بوده و با بازیگران شناخته شده ای از جمله مهدی پاکدل، پیمان معادی و احمد مهرانفر به روی صحنه رفته است. موفقیت این نمایش باعث شد تا تهیه کنندگان تصمیم بگیرند نسخه ای سینمایی آن را هم بسازند و با حضور ستاره ای چون محمدرضا گلزار آن را به فروش گسترده ای برسانند.

در نسخه سینمایی « خشکسالی و دروغ » باز هم محمد یعقوبی وظیفه نگارش فیلمنامه را برعهده گرفته که همین امر موجب شده نسخه سینمایی در بخش فیلمنامه بیشترین شباهت را به نسخه تئاتری داشته باشد. کنش و واکنش میان زوج های داستان اینبار نیز به خوبی به تصویر کشیده شده و جزئیات روانشناختی شان به درستی و با وسواس در طول داستان مورد ارزیابی قرار می گیرد. وفاداری یعقوبی به تئاتر حتی باعث شده تا میزانسن های صحنه و حضور ثابت دوربین، تماشاگر را به یاد تئاتر بیندازد.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/khoshksali_va_dorough/thumbs/phoca_thumb_l_3.jpg

با اینحال برگردان سینمایی « خشکسالی و دروغ » دارای ایرادات زیادی است که از ارزش فیلمنامه چند لایه و مستحکم کاسته است. اولین ایراد اثر را می توان عدم آشنایی نویسنده با عناصر سینمایی عنوان کرد که باعث شده کلیت کار شباهتی به آثار سینمایی نداشته باشد و مخاطب سینما به این فکر بیفتد که در حال تماشای یک تله تئاتر است. البته لازم به ذکر است که فیلمنامه تغییراتی هم مانند حضور کودک و دکتر زنان به خود دیده که متاسفانه باعث شده اند از کیفیت نهایی کار تا حدودی کاسته شود و موقعیت های طنز جنسی هم که مصارف سینمایی دارد، بدون شک برای جذب مخاطب سینما در متن گنجانده شود.

متاسفانه ظرفیت های متن محمد یعقوبی با انتخاب دو چهره سینمایی به نامهای محمدرضا گلزار و پگاه آهنگرانی تا حد زیادی از دست رفته است چراکه بازی در این فیلم نیازمند حضور بازیگرانی بود که بتوانند جنبه های مختلف شخصیت یک انسان را با قدرت و تسلط به تصویر بکشند و همچنین در تقابل با یکدیگر قادر باشند تغییرات رفتاری خود را پنهان و آشکار سازند. اما نه پگاه آهنگرانی توانسته اغواگر خوبی باشد و نه محمدرضا گلزار توانسته بازی مناسبی از خود به نمایش بگذارد. گلزار با اینکه نسبت به سالهای گذشته پخته تر شده اما هنوز هم برای ایفای نقش های چند لایه مشکلات زیادی دارد. در میان بازیگران فیلم تنها علی سرابی و آیدا کیخایی هستند که مانند حضور چند ساله شان بر روی صحنه با این داستان، در نسخه سینمایی هم خوش درخشیده اند و چه بسا اگر میزانسن های سینمایی دقیق تری به کار گرفته می شد، بازی آنان بسیار بهتر به چشم آید.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/khoshksali_va_dorough/thumbs/phoca_thumb_l_2.jpg

« خشکسالی و دروغ » با تمام ایراداتی که دارد، هنوز یک فیلمنامه قدرتمند دارند که اگرچه نسخه ضعیف شده تری نسبت به تئاتر محسوب می شود، اما کماکان جذابیت های روانشناختی بسیاری دارد و توانایی جذب مخاطب را خواهد داشت. اما از طرف دیگر حضور بازیگرانی با سطح توانایی متفاوت و همچنین خودداری فیلمساز از اضافه کردن خلاقیت و عناصر سینمایی به متن، باعث می شود اذعان کنیم که نمایش « خشکسالی و دروغ » به مراتب از نسخه سینمایی تماشایی تر است.

 

 

نام فیلم : خشکسالی و دروغk443o4646o3535

کارگردان : پدرام علیزاده

فیلمنامه : محمد یعقوبی

تهیه کننده : سید غلامرضا موسوی

مدیر فیلمبرداری: مهدی جعفری

بازیگران :

محمدرضا گلزار

پگاه آهنگرانی

علی سرابی

آیدا کیخایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازگشت جان واتس برای کارگردانی دنباله فیلم Spider-Man: Homecoming

طبق خبرهای منتشر شده، جان واتس برای کارگردانی دنباله فیلم Spider-Man: Homecoming بازخواهد گشت.

 

در آذر سال گذشته، دو کمپانی مارول استودیو و سونی پیکچرز رسما ساخت دنباله فیلم مرد عنکبوتی: بازگشت به خانه (Spider-Man: Homecoming) را برای اکران در تابستان ۲۰۱۹ تایید و اعلام کردند. حال در جدیدترین اخبار سینما و تلویزیون، کارگردان این فیلم نیز رسما انتخاب شده است تا کار خود را به‌زودی آغاز کند. طبق خبری که وب‌سایت هالیوود ریپورتر منتشر کرده، مارول و سونی در حال برنامه‌ریزی برای همکاری دوباره با جان واتس برای کارگردانی دنباله فیلم Spider-Man: Homecoming هستند. این وب‌سایت اضافه می‌کند که اتفاقات این فیلم پس از حوادث فیلم Avengers: Infinity War (انتقام جویان: جنگ بی نهایت) و دنباله بدون عنوان این فیلم آغاز خواهد شد.

تام هالند نیز برای بازی در نقش مرد عنکبوتی (پیتر پارکر) در دنباله فیلم Spider-Man: Homecoming بازخواهد گشت. با این حال، اطلاعات بیشتری از این فیلم منتشر نشده است. واتس پیش از این برای کارگردانی فیلم‌هایی چون Clown و Cop Car شناخته شده است. خبر تصمیم مارول و سونی برای بازگشت واتس برای کارگردانی دنباله فیلم Spider-Man: Homecoming چندان طرفداران را شگفت‌زده نکرده است. علاوه بر اینکه قسمت اول این فیلم توانسته است نظر منتقدان را جلب و نقدهای بسیار مثبتی را دریافت کند، با استقبال گسترده تماشاگران نیز روبه‌رو شده و عملکرد درخشانی را در گیشه داشته است. 

New BTS Images Spider-Man: Homecoming

طبق اطلاعاتی که وب‌سایت باکس‌آفیس موجو منتشر کرده، فیلم Spider-Man: Homecoming تاکنون بیش از ۴۸۰ میلیون دلار در سراسر جهان فروش کرده است. با این حال، هنوز بازگشت جاناتان گلدستاین و جان فرانسیس دالی برای نوشتن فیلمنامه دنباله این فیلم تایید نشده است. تام هالند، مایکل کیتون، زندیا، دونالد گلاور، جیکوب باتالون، لورا هریر، تونی ریولوری، تاین دالی، بوکیم وودبین، مریسا تومه و رابرت داونی جونیور از جمله بازیگرانی هستند که در فیلم Spider-Man: Homecoming حضور دارند و به ایفای نقش پرداخته‌اند.

دنباله فیلم Spider-Man: Homecoming قرار است در تاریخ ۵ جولای ۲۰۱۹ (۱۴ تیر ۱۳۹۸) به روی پرده‌های سینما برود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیشنهاد من فیلم sherlock هستش.:|

البته 2016 اش.:|

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نقد فیلم The Fate of the Furious - سریع و خشن 8

 فیلم The Fate of the Furious اگرچه در زمینه‌ی داستانی تکرار مکررات قسمت‌های قبلی است، اما از چندتا اکشن عالی و یک جفت راک و جیسون استاتهام بامزه بهره می‌برد

ببینید از فیلمی که اسم احمقانه‌ای مثل «سرنوشت خشمگین» (فیلم The Fate of the Furious) دارد و در این نقد فیلم سراغ آن رفته‌ایم، انتظار زیادی نمی‌رود! این را به خاطر این می‌گویم که در چند وقت اخیر در سایت با کامنت‌های متعددی برخورد می‌کنم که از «سریع و خشن ۸» اعلام بیزاری می‌کنند چون فکر می‌کنند این فیلم به خاطر اینکه درباره‌ی تعقیب و گریزِ یک لامبورگینی نارنجی روی دریای یخ‌زده‌ا‌ی در روسیه با یک زیردریایی اتمی است، فیلم خوبی نیست و با حسرت قسمت‌های اول مجموعه را به یاد می‌آورند که به یک سری مسابقه‌های غیرقانونی معمولی بین ماشین‌بازهای لس آنجلس خلاصه شده بود. اما حقیقت این است که مجموعه‌ی «سریع و خشن» به‌طرز اجتناب‌ناپذیری در طول این سال‌ها با تغییر و تحول‌های دگرگون‌کننده‌ای روبه‌رو شده است و دلیلش هم به تغییر و تحولِ فضای هالیوود در چند سال اخیر برمی‌گردد. شاید مسابقه‌‌ی چندتا ماشین‌باز در سال ۲۰۰۱ می‌توانست تماشاگران را به سینماها بکشاند، اما هم‌اکنون در دورانی به سر می‌بریم که عقل اکثر تماشاگران کژوآل سینما به چشمشان است. یعنی یکی از فاکتورهای اصلی فروش فیلمتان، هرچه بزرگ‌تر و پرزرق‌و‌برق‌تر بودنِ اکشن‌ها و هرچه بلندتر بودنِ قد و قواره‌ی انفجارهایش است. پس تعجبی هم ندارد که «سریع و خشن» آرام آرام به این سمت متمایل شد و از آنجایی که به خاطر پس‌زمینه‌اش از شخصیت‌های پرطرفداری بهره می‌برد، به مجموعه‌ای تبدیل شد که در حال حاضر یکی از اندک‌ فیلم‌های غیرابرقهرمانی/کامیک‌بوکی است که بیشتر از آنها می‌فروشد و در ارائه‌ی هرج و مرج‌های انفجاری غول‌پیکر و جلوه‌های ویژه‌ گران‌قیمت بی‌رقیب است. پس غیرعادی هم نیست که چند نسخه‌ی اخیر مجموعه در بهترین حالت میلیاردی شده‌اند و در بدترین حالت به فروش‌های سرسام‌آوری دست پیدا کرده‌اند.

اما مهم‌ترین دلیل موفقیتِ «سریع و خشن‌»ها در بین عموم مردم این است که حقیقتا بی‌کله هستند. این فیلم‌ها به هیچ دانش ابتدایی خاصی برای تماشا نیاز ندارند. همه‌چیز به جر و بحث و مشت و لگدپراکنی و ماشین‌سواری و تعقیب و گریز یک سری راننده‌ی خوش‌تیپ و حرفه‌ای خلاصه شده است. راستش فکر کنم اگر با مقاله‌های من همراه بوده باشید می‌دانید که من عاشق چنین فیلم‌هایی هستم. فیلم‌هایی که هدفشان چیزی والاتر از سرگرم کردن مخاطب نیست و آن‌قدر دیوانه هستند که برای این کار هیچ سد و محدودیتی جلوی خود نمی‌بینند و این دقیقا همان چیزی است که آنها را به آثارِ والایی تبدیل می‌کند. چون سرگرم کردنِ بی‌وقفه‌ی مخاطب چیزی است که هرکسی قادر به انجام آن نیست و من شیفته‌ی فیلم‌هایی هستم که برای این کار منطق و قوانین دنیای واقعی را زیر پا می‌گذارند و صحنه‌هایی را جلوی رویمان می‌گذارند که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم یک روزی ببینیم و از این طریق حس پرشور و حرارتی را در وجودمان زنده می‌کنند که هیچ فیلم دیگری نمی‌تواند به آن دست پیدا کند.

The Fate of the Furious

مجموعه «سریع و خشن» در بهترین روزهایش مثال فوق‌العاده‌ای از این دستاورد بوده است. فیلم‌های پرخرجی که برای کسانی که می‌خواهند دوشاخه‌ی مغزشان را از برق بکشند و در دیوانگی آنها غرق شوند از ماموریتشان سربلند بیرون می‌آیند. پس اگر توانایی کشیدنِ دوشاخه‌ی مغزتان از برق را ندارید، نمی‌توانید این فیلم‌ها را به بد بودن متهم کنید. بلکه فقط باید بگردید و فیلمی را پیدا کنید که به سلیقه‌تان بخورد. فیلمی که برای تماشایش مجبور به دست زدنِ به دو شاخه‌ی مغزتان نشوید. اما یک نکته وجود دارد و آن هم این است که هر فیلم کله‌خرابی را نمی‌توان با عنوان مقدس «پاپ‌کورنی» به بیننده قالب کرد یا نمی‌توان کم‌عمق‌بودن متریال یک فیلم را به این دلیل توجیه کرد. فیلم‌های پاپ‌‌کورنی به هیچ‌وجه آثار بدی نیستند. بلکه به شکل دیگری قابل‌ستایش و بررسی هستند. این‌جور فیلم‌ها شاید بی‌منطق باشند، اما باید از قوانین و منطق خاصی پیروی کنند. باید از بی‌منطق‌بودن برای روایت داستان‌ها و خلق اتفاقاتِ جنون‌آمیز بهره ببرند، اما در آن واحد باید مواظب باشند که منطق دنیای خودشان را زیر پا نگذارند. و از همه‌ مهم‌تر، بزرگ‌ترین ماموریت این قبیل فیلم‌ها این است که باید در همه‌حال پرجنب و جوش و پرحادثه باقی بمانند.

 

حالا بعد از این توضیحات اولیه به «سریع و خشن ۸» می‌رسیم که اتفاقا با سکانسی آغاز می‌شود که خود جنس است. ۱۰ دقیقه‌ی آغازین این فیلم تمام چیزهایی را که از «سریع و خشن» بخواهید در خود دارد. در حالی یک موسیقی هیپ‌هاپ و بکوب‌بکوبی پخش می‌شود، دامینیک تورتو (وین دیزل) را می‌بینیم که در خیابان‌های هاوانا می‌چرخد و از زندگی‌اش وسط این همه زیبایی لبخند بر لب دارد. خورشید بر معماری خاص و سنگ‌فرش‌های هاوانا می‌درخشد، ماشین‌های کلاسیک در کنار هم صف کشیده‌اند و انگار تمام آدم‌های این نقطه از دنیا از صبح تا شب، زندگی‌اش را در عشق و صفا سپری می‌کنند. خلاصه گویی در حال تماشای موزیک ویدیوی جدید شکیرا، پیتبول یا نیکی مناژ هستیم و همه‌چیز به جز خوانندگانشان در آن حضور دارند. در همین حین دام با یک سری ماشین‌باز شاخ و شانه‌کشِ محلی برخورد می‌کند که می‌خواهند ماشینِ یکی از فامیل‌های جوانِ او را به جای بدهکاری‌اش بردارند. طبق معمول دام برای حل این درگیری به منطقی‌ترین چیز ممکنی که به ذهنش می‌رسد و راحت‌ترین جوابی که معمولا برای مشکلاتش دارد فکر می‌کند: مسابقه!

The Fate of the Furious

مسئله این است که دام فلسفه‌ی خاص خود را برای مقابله با دست‌اندازهایی که زندگی جلوی رویشان می‌گذارد دارد. او باور دارد تمام بدبختی‌های دنیا توسط یک مسابقه‌ی غیرقانونی تر و تمیز در خیابان‌های شهر قابل‌حل شدن هستند. پس آنها مسابقه می‌دهند. آقای طلبکارِ کوبایی در یک ماشین خوشگل و سالم و دام هم در لگنِ فامیلش که حتی به درد له شدن در قبرستانِ ماشین‌ها هم نمی‌خورد. اما دام بهمان یادآور می‌شود که نوع ماشین مهم نیست، مهم کسی است که پشت فرمان می‌نشیند. خلاصه دام با کمی دست‌کاری این لگن را برای مدت کوتاهی به یک گلوله‌ی آتش تبدیل می‌کند. بله، ماشین دام به معنای واقعی کلمه وسط مسابقه آتش می‌گیرد و از آنجایی که شعله‌های آتش جلوی دیدش را می‌گیرند، او را مجبور می‌کنند تا چند صد متر پایانی مسابقه را دنده عقب رانندگی کند. وقتی دام مسابقه را برنده می‌شود، بازنده سوییچش را به او تقدیم می‌کند و می‌گوید: «ماشینو برنده شدی و احترامم رو به دست آوردی». کسانی که تا همین چند دقیقه پیش برای هم شاخ و شانه‌کشی می‌کردند، حالا بدل به رفقای درجه‌یکی شده‌اند. این افتتاحیه‌‌ی فوق‌العاده مناسبی برای قسمت هشتم است که نه تنها به مسابقه‌های خیابانی قسمت‌های اول مجموعه اشاره می‌کند، بلکه حاوی جنون قسمت‌های بعدی مجموعه هم است. از اینجا به بعد هروقت فیلم سراغ چنین اکشن‌هایی می‌رود در بهترین لحظاتش به سر می‌برد و وقتی در مقدمه‌چینی این اکشن‌ها قرار دارد یا سعی می‌کند حرف‌های گنده‌تر از دهانش بزند و پایش را از گلیمش درازتر کند حوصله‌سربر و خسته‌کننده شده و از هدف اصلی‌اش که سرگرم کردنِ مخاطب است دور می‌شود و راستش را بخواهید تعداد صحنه‌‌های خنثی «سریع و خشن ۸» خیلی بیشتر از صحنه‌هایی است که به خاطرشان این فیلم‌ها را دوست داریم.

 

اما قبلش بگذارید از دوتا از بزرگ‌ترین مشکلات روایی فیلم بگویم: خیانت تورتو به خانواده و دوستانش و سایفر، آنتاگونیست این فیلم با بازی شارلیز ترون. اینها دوتا از مهم‌ترین ابزارهای سازندگان برای هایپ و تبلیغات این قسمت بودند. یکی از سوالاتی که قبل از تماشای فیلم داشتیم این بود که چه چیزی باعث شده دام به مصاف با خانواده و دوستان خودش برود. آن هم کسی مثل دام که اگر یک‌دفعه درباره‌ی ارزش خانواده شعار ندهد، آرام نمی‌گیرد و آن را مقدس‌ترین چیز زندگی‌اش می‌داند. اما حالا که فیلم را دیده‌ام باید بگویم این حرکت چیزی بیشتر از یک حرکت تبلیغاتی نبوده است. نه تنها دلیل روی برگرداندنِ تورتو از تیم همیشگی‌اش و همکاری با بدمن فیلم خیلی ساده و پیش‌پاافتاده است، بلکه این موضوع باعث حذف یکی از ویژگی‌ها و جاذبه‌های حیاتی مجموعه از این قسمت نیز شده است: رابطه‌ی بین تورتو با دیگر اعضای گروهش. در نتیجه «سریع و خشن ۸» برای مدت بسیار طولانی‌ای که تقریبا تا اواخر پرده‌ی آخر ادامه دارد، در تضاد با چیزی که این مجموعه را از همان ابتدا جذاب کرده بود قرار می‌گیرد.

ایده‌ی قرار گرفتن قهرمان در مقابل دوستانش، اگرچه کلیشه‌ای است اما اگر به درستی صورت بگیرد می‌تواند به لحظات خوبی منجر شود. اما اینجا این اتفاق نیافتاده است. چون نه تنها دلیل روی برگرداندنِ تورتو از دوستانش بدون نوآوری است، بلکه این موضوع به کشمکش‌های جدیدی هم منجر نمی‌شود. این‌جور‌ مواقع سازندگان می‌توانند با رو به روی هم قرار دادن قهرمانان، تنش تولید کنند. اما در اینجا نویسندگان تا آنجا که امکان دارد دام و دوستانش را از هم دور نگه می‌دارند. مسئله این است که دار و دسته‌ی هابز (دواین جانسون) معمولا بعد از خرابکاری‌های دام به دستور سایفر از راه می‌رسند. آنها معمولا سر رسیدن به یک هدف مشترک با هم درگیر نمی‌شوند و در مقابل هم قرار نمی‌گیرند تا از این طریق تحت فشار قرار بگیرند. این در حالی است که به نظرم «سریع و خشن» اصلا مجموعه‌ای نیست که چنین حرکاتی در آن جواب بدهد. «سریع خشن»‌ها فیلم‌های فانی هستند که اعضای تیم اصلی به رهبری دام پایشان را روی پدال گاز فشار می‌دهند، مزه‌پراکنی می‌کنند، ماموریت‌های خطرناکشان را انجام می‌دهند و خوش می‌گذرانند. پس  جدایی دام از گروهش در این قسمت به اتمسفر تیره و تاریک و عبوسی منجر شده که با محتوای مضحک و دیوانه‌ی فیلم جفت و جور نمی‌شود و تماشای دام که اکثر فیلم را ناراحت و غصه‌دار سپری می‌کند اصلا لذت‌بخش نیست.

The Fate of the Furious

اگرچه استایل و تیپ شارلیز ترون جان می‌دهد برای آنتاگونیستی اغراق‌شده مثل سایفر، اما او یکی از ضعیف‌ترین و ناامیدکننده‌ترین آنتاگونیست‌های کل مجموعه است. ترون تقریبا کل فیلم را در مکان بسته‌ی یک هواپیما سپری می‌‌کند و تمام دیالوگ‌ها و فعالیت‌هایش به بلغور کردن یک سری جملات پرراز و رمز و تهدیدآمیز و فشردن هر از گاهی کلیدهای کیبورد، زل زدن به مانیتورها و دستور دادن به زیردستانش خلاصه شده است. البته که قدرت‌های جادویی او در به دست گرفتن کنترل ماشین‌های یک شهر و هدایت زامبی‌وار آنها در خیابان‌ها چیزی است که قبلا در این مجموعه ندیده‌ایم، اما چیزی است که قبلا در سرگرمی‌های بسیاری دیده‌‌ایم و برای مجموعه‌ای که نان ایده‌های خفنش را می‌خورد، به نظرم بهتر بود سازندگان بیشتر فسفر می‌سوزاندند، کمی خلاقیت به خرج می‌دادند و به چیزی جالب‌تر از یک هکر شرور دیگر فکر می‌کردند. یا حداقل سایفر را بیشتر در اکشن‌ها دخیل می‌کردند. می‌دانم که شاید سازندگان قصد داشته‌اند تا با معرفی یک هکر به عنوان بدمن این قسمت، نوآوری کنند و کسی را با قهرمانان‌مان در بیاندازند که برخلاف گذشته استاد هنرهای رزمی و ویراژ دادن با ماشین در خیابان نیست. اما آنها باید خصوصیات معرفِ مجموعه‌شان را هم در نظر می‌گرفتند. در فیلم‌هایی که تقریبا تمام کاراکترهای اصلی یک سری ابرقهرمانان غیررسمی هستند و در فیلم‌هایی که راک گچ دستش را با منقبض کردن آن می‌شکند و وین دیزل با ماشینش به مصاف با یک زیردریایی می‌رود، خیلی بهتر می‌شد اگر سایفر حضور فیزیکی‌تری می‌داشت و به صورت تن‌به‌تن با قهرمانان‌مان درگیر می‌شد.

خوشبختانه هرچه صحنه‌های مربوط به دام و سایفر عبوس و تیره و تاریک هستند، هروقت داستان سراغ آنسوی جبهه می‌رود و به دار و دسته‌ی هابز می‌پردازد، در بهترین لحظاتش به سر می‌برد. یکی از خصوصیات معرفِ «سریع و خشن»ها کاراکترهایی هستند که با اینکه ته دلشان از یکدیگر خوششان می‌آید، اما چشم دیدن همدیگر را ندارند. دام و برایان (پل واکر) در چند فیلم اول مجموعه چنین رابطه‌ای داشتند. در فیلم قبلی لوک هابز هم به این دسته اضافه شد. در این قسمت از آنجایی که دام دیگر از معادله حذف شده است، خوشبختانه سازندگان حواسشان به جایگزین کردن فرد دیگری بوده است: جیسون استاتهام. بله، شخصیت دکارد شاو و برادرش آنتاگونیست‌های فیلم‌های قبلی بودند و تا آنجایی که یادم می‌آید چندتا از اعضای تیم دام را کشتند و حتی در خانه‌اش هم بمب‌گذاری کردند، اما «سریع و خشن ۸» به‌طرز تعجب‌برانگیزی طوری رفتار می‌کند که انگار فیلم‌های قبلی اتفاق نیافتاده‌اند یا حداقل درگیری برادرانِ شاو با دام یک بگومگوی ساده بوده است که با یک صلوات حل شده است!

پس اینکه دکارد شاو این‌قدر راحت به یکی از اعضای کلیدی تیم دام تبدیل می‌شود کمی باورنکردنی است، اما شخصا این موضوع زیاد اذیتم نکرد. چون بده بستان‌های بین دکارد و هابز آن‌قدر بامزه و خنده‌دار هستند که اگر من هم جای سازندگان بودم بی‌خیال باورپذیری قصه می‌شدم و از این پتانسیل نهایت استفاده را می‌کردم. دکارد و هابز شاید شبیه دوتا مرد عضلانی و جدی به نظر برسند، اما رفتارشان مثل دوتا پسربچه‌ی دبستانی است که بی‌وقفه می‌خواهند روی یکدیگر را کم کنند. چه از نظر لفظی و چه از لحاظ فیزیکی. هابز مثل یک تخته سنگ غول‌پیکر و متحرک می‌ماند که به‌طرز «هالک»‌واری در مقابل حملاتی که بهش می‌شود مقاومت می‌کند و جمجمه‌ی دشمنانش را خرد می‌کند. در مقابل دکارد شاو به‌طرز «ناتاشا رومانوف‌»واری مبارزه می‌کند. یک آکروباتیک‌باز و پارکورباز حرفه‌ای که با استایل دشمنانش را سیاه و کبود می‌کند. تماشای نحوی مبارزه‌ی متفاوت آنها در سکانس فرار از زندان یکی از بهترین‌های این قسمت است. اما بهتر از آن صحنه‌ی تهدیدِ هابز (فرستادن دندان‌های دکارد به شکمش و نحوی مسواک زدن آنها) است که حتی باعث خنده‌‌ی خود دکارد هم می‌شود. خلاصه رابطه آنها آن‌قدر خوب است که از همین حالا برای فیلمی با محوریت متلک‌های دوستانه‌ی این دو نفر به یکدیگر پایه‌ام. قابل‌ذکر است که دکارد یک صحنه‌ی اکشنِ تکی که شامل محافظت از یک بچه می‌شود نیز دارد که خیلی خوب از کار درآمده است. تماشای استاتهام در حال حرف زدن با یک نوزاد وسط ریختن خونِ آدم‌بد‌ها مطمئنا جزو بهترین اکشن‌های کل مجموعه است.

The Fate of the Furious

اما تمام بار کمیکِ فیلم به هابز و دکارد خلاصه نشده است. یکی از شخصیت‌های جدید «سریع و خشن ۸» مردی به اسم اریک با بازی اسکات ایستوود است که برای آقای هیچکس (کرت راسل) کار می‌کند. اریک به لطف بازیگر غیرکاریزماتیک و نچسبی مثل اسکات ایستوود از آن کاراکترهایی است که در کنار بقیه‌ی آدم‌های باحال جمع جایی ندارد، اما حداقل خوبی‌اش این است که قانون‌مداری بیش از اندازه و عدم آشنایی‌اش با ساز و کارِ تیم هابز باعث شده که او سوژه‌‌ی اکثر جوک‌های رومن (تایریس گیبسون) باشد. نکته‌ی جالب ماجرا این است که خود رومن هم سوژه‌ی جوک‌های تج (لوداکریس) است. نتیجه زنجیره‌‌ای است که با توجه به آگاهی کامل هرکدام از بازیگران از روابط‌شان با یکدیگر خیلی خوب کار می‌کند. رومن مدام می‌خواهد حال اریک را بگیرد و خود را باهوش و حرفه‌ای نشان بدهد، اما درست در همان لحظه تج وارد میدان می‌شود و تمام تلاش‌هایشان را نقش بر آب می‌کند. بنابراین حتی وقتی رومن پشت فرمان یک لامبورگینی نارنجی می‌نشیند هم آن‌قدر کودن‌بازی درمی‌آورد که اسباب خنده بقیه را فراهم می‌کند. البته فقط تا وقتی که او با یک حرکت خفن در پرده‌ی آخر همه را شگفت‌زده می‌کند و این صحنه به این دلیل کار می‌کند که کل فیلم صرف مقدمه‌چینی آن می‌شود.

جدایی دام از گروه در این قسمت به اتمسفر تیره و تاریک و عبوسی منجر شده که با محتوای مضحک و دیوانه‌ی فیلم جفت و جور نمی‌شود

 

حتما تا حالا می‌دانید که کله‌خراب‌ترین سکانس «سریع و خشن ۸»، تعقیب و گریز یک زیردریایی اتمی با ماشین‌‌بازهایمان روی یک خلیج یخ‌زده است. چرا که تمام تبلیغات فیلم روی این سکانس تمرکز کرده بودند. داریم درباره‌ی سکانسی حرف می‌زنیم که قلب این فیلم است و اگر بد از آب در می‌آمد، مطمئنا روی کل اثر تاثیر منفی جبران‌ناپذیری می‌گذاشت. اما خوشبختانه چنین اتفاقی نیافتاده است. سکانس زیردریایی به راحتی می‌تواند لقب جنون‌آمیزترین سکانس کل مجموعه را به دست بیاورد. با تعقیب و گریزی طرفیم که نه تنها در منطق یک فیلم سینمایی نمی‌گنجد و بیشتر شاهد نمونه‌های آن در بازی‌های ویدیویی بوده‌ایم، بلکه کم و بیش شبیه یک بازی ویدیویی مسابقه‌ای هم کارگردانی شده است. نتیجه این است که شخصا احساس می‌کردم در حال تماشای نسخه‌ی جدید بازی قدرندیده‌ی Split/Second هستم. در آن بازی هم با یک سری ماشین‌های خوشگل در عجیب‌ترین مکان‌ها مسابقه می‌دهیم و برای نابود کردن حریف‌مان، توانایی ترکاندن ساختمان‌ها و سدها و پمپ بنزین‌ها و هزارجور چیز دیگر را داریم. و شخصا در طول این سکانس به‌طرز لذت‌بخشی یاد این بازی افتادم. مخصوصا با توجه به اینکه فرم کارگردانی اف. گری گری با کارگردانان قبلی مجموعه فرق می‌کند. برخلاف جاستین لین و جیمز وان که سعی می‌کردند اکشن‌ها را با کات‌های پرتعداد، تند و سریع و روان به تصویر بکشند، گری روی قدرت و وزن و سنگینی ماشین‌ها در سکانس‌های اکشن و برخوردها و تصادف‌ها تاکید می‌کند. او به جای شتاب و چابکی ماشین‌ها روی شدت ضربات آنها به یکدیگر تمرکز می‌کند و اگر لازم باشد برای هرچه بهتر منتقل کردن آن به استفاده از اسلوموشن هم رو می‌آورد. چه وقتی که در یکی از سکانس‌های میانی ماشین‌های طبقات مختلف یک پارکینگ در خیابان سقوط می‌کنند و چه وقتی که راک با ماشین مجهز به برف‌روبش از ناکجا آباد ظاهر می‌شود و ماشین دشمنانش را درو می‌کند. شاید اکشن‌های ماشینی «سریع و خشن ۸» پرسرعت‌تر و خوشگل‌تر از فیلم‌های قبلی نباشند،‌ اما جای خالی آنها با انرژی وحشیانه و قدرتمندی پر شده است.

یکی از چیزهایی که همیشه یکی از نکات اعصاب‌خرد‌کنِ قسمت‌های اخیر مجموعه بوده و در قسمت هشتم به درجه‌ی غیرقابل‌تحملی می‌رسد عدم اعتقاد سازندگان به پرداخت غیرعلنی به تم‌های داستانی‌شان است. سری «سریع و خشن» همیشه درباره‌ی یک تم مشترک و تکرارشونده بوده است و آن هم این است که این خلافکارانِ سارقِ ماشین که حالا به ابرقهرمانان ناجی دنیا تبدیل شده‌اند یک «خانواده» هستند. کلمه‌ی «خانواده» آن‌قدر توسط کاراکترهای مختلف در «سریع و خشن ۸» تکرار می‌شود که گویی تماشاگران بعد از هشت فیلم از این تم خبر ندارند و کماکان باید شیرفهم شوند. وقتی یکی از کاراکترها انگیزه‌ی جدید دام را زیر سوال می‌برد، دیگران ناراحت می‌شوند و جواب می‌دهند که او هیچ‌وقت به «خانواده‌»‌اش پشت نمی‌کند. وقتی تیم با یک ماموریت خطرناک روبه‌رو می‌شود، جواب همه این است که به خاطر «خانواده» باید آن را قبول کرد. و بله وقتی یکی از دشمنان قبلی‌تان با شما همراه می‌شود تا دشمن جدیدتان را شکست دهید، او سر از میز غذای خانوادگی‌تان در می‌آورد. تمام قسمت‌های «سریع و خشن» به مصنوعی‌ترین شکل ممکن درباره‌ی خانواده بوده است. و اگر فکر می‌کنید تم خانواده در قسمت هشتم کمرنگ‌تر از گذشته شده کافی است نگاهی به شعار تبلیغاتی فیلم (دیگر خانواده‌ای وجود ندارد) بیاندازید تا متوجه شوید نه تنها کمرنگ نشده، بلکه پررنگ‌تر از همیشه هم شده است. مشکل هم این است که اگر حرف جالب و تازه‌ای برای گفتن نداشته باشید، تکرار کلمه‌ی «خانواده» باعث وقوع اتفاق خاصی نمی‌شود. از این جهت هروقت دوربین روی چشمانِ خیس دام که در حال دکلمه‌گویی درباره‌ی اهمیت خانواده است زوم می‌کند فیلم در بدترین لحظاتش به سر می‌برد. انتظار می‌رود اتاق نویسندگان بعد از این همه سال، یا دنبال داستان تازه‌نفسی برای روایت در این حوزه بگردند یا آن را به گوشه برانند و تا آنجا که می‌توانند از این حربه‌های ملودراماتیک/سوپ اوپرایی فاصله بگیرند که در مغایرتِ کامل با ماهیتِ دیوانه‌وار این فیلم‌ها قرار می‌گیرد.

The Fate of the Furious

مسئله وقتی بدتر ‌می‌شود که کاراکترها با وجود خانواده خانواده کردن‌هایشان، هیچ ارزشی برای جان انسان‌ها قائل نمی‌شوند. درگیری قهرمانان‌مان در خیابان‌های شلوغ نیویورک و تخریب ماشین‌های بی‌شماری که تعداد کشته‌ها و زخمی‌هایش می‌تواند به صدها نفر برسد نادیده گرفته می‌شود و حمله‌ی آنها به پایگاه سری حامل زیردریایی اتمی در روسیه باعث کشته شدن نگهبانان روسی زیادی می‌شود که فقط دارند وظیفه‌شان را انجام می‌دهند. اما قهرمانان‌مان خیلی راحت تفنگ‌هایشان را به سمت آنها نشانه می‌گیرند و شلیک می‌کنند یا در تعقیب و گریزها ماشین‌هایشان را با هیجان منفجر می‌کنند. و نه تنها به هیچ‌وجه اشاره‌ای به کشته شدن این آدم‌های بی‌گناه نمی‌کنند، بلکه اتفاقا از ترکاندن ماشین‌های آنها ذوق هم می‌کنند. آخرین‌باری که این همه آدم در یک فیلم بدون اینکه جدی گرفته شوند کشته شدند پایان‌بندی «مرد پولادین» (Man of Steel) بود. این باعث شده تلاشِ قهرمانانِ «سریع و خشن ۸» برای محافظت از خانواده و دوستانشان بیشتر از اینکه تنش‌زا و عاطفی احساس شود، خنده‌دار باشد. این موضوع نه تنها از لحاظ داستانی به فیلم ضربه زده، بلکه باعث شده تا شخصا با تمام وجود نتوانم غرق اکشن‌هایی که قهرمانان‌مان با افرادی به غیر مزدورهای سایفر درگیر می‌شوند شوم و بله، سکانس پایان‌بندی فیلم هم یکی از آنهاست.

در نهایت «سریع و خشن ۸» شاید دو-سه‌تا صحنه‌ی کمیک و ست‌پیس جالب و به‌یادماندنی داشته باشد، اما روی هم رفته در آن دسته دنباله‌هایی قرار می‌گیرد که وجودش را توجیه نمی‌کند و فقط به این دلیل چراغ سبز گرفته که فیلم قبلی یک میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار فروخته بود. باز دوباره با ماجرای تکراری خانواده و نجات دنیا طرفیم که جدا شدن دام از گروهش، کمبود اکشن‌های خلاقانه قبل از فینال، عدم وجود یک آنتاگونیست قوی و کشتن آدم‌های بی‌گناه بدون توجه به عواقبش آن را به قسمت ضعیفی نسبت به گذشته تبدیل کرده است. در نتیجه باید به مقدمه‌ی متن برگردم و به آن کسانی که از این فیلم ابراز بیزاری کرده بودند بگویم که «سریع و خشن ۸» به خاطر  اینکه درباره‌ی مسابقه‌ی یک لامبورگینی و تانک و ماشین برف‌روب با یک زیردریایی اتمی است فیلم بدی نیست، بلکه به دلایل بالا فیلم ضعیفی در مقایسه با قسمت‌های قبل است. کماکان قسمت پنجم و ششم در رده‌ی اول بهترین‌های مجموعه قرار می‌گیرند و «سریع و خشن ۸» به عنوان آغازکننده‌ی سه‌گانه‌ی احتمالی جدید مجموعه، یک قدم رو به عقب محسوب می‌شود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍بیشنهاد دارم براتون 

حتما فیلم هکر ساخت 2016 که بر اساس واقعیته

و ماجرای جذابی رو داره حتما ببینید

تضمینی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
توجه! این نوشته داستان فیلم را لو می‌دهد

علی رغم نمایش ناامیدکننده فیلم زیر سقف دودی که در هفته قبل در زومجی به آن پرداختیم، رگ خواب را باید در ردیف خوب‌های اکران چند هفته گذشته تا امروز قرار دهیم. فیلمی که تنها یک داستان و یک شخصیت اصلی دارد و تا پایان همراه همان داستان و شخصیت می‌ماند و این اتفاقی است که اغلب به ندرت در سینمای ایران می‌افتد (تعدد شخصیت‌ها و ورود و خروج بی‌دلیل آن‌ها در بسیاری از آثار پر شخصیت). پایبندی فیلم‌نامه به تک‌داستان و تک‌شخصیت‌اش، ارزشمند است و نمره قبولی فیلم نه فقط برای وفادارماندن فیلم‌نامه به داستان واحد و شخصیت واحدش، که در پرداخت قابل قبول این دو است.

مینا (لیلا حاتمی) پس از جدایی از همسرش در گیر و دار سر و سامان‌دادن به زندگی خود و جستجوی کار است که با کامران (کورش تهامی) آشنا می‌شود و زندگی‌اش در مسیر جدیدی قرار می‌گیرد. رگ خواب از یک جهت داستانی است درباره سوی ویرانگر عشق که برای یک زن اتفاق می‌افتد. علی‌رغم مشکل همیشگی «دیر‌شروع‌شدن» که در اغلب فیلم‌های سینمای ایران با آن مواجه هستیم، فیلم به سرعت در مسیر داستان (همان داستان واحدش) قرار می‌گیرد. تک گویی (مونولوگ)‌های مینا روی تصویر که از همان پلان نخستین آغاز می‌شود به سرعت به ما نشانه‌هایی از برخورد با یک شخصیت یکتا (unique) می‌دهند. لحن کتابی مینا در تگ‌گویی‌هایی او برای پدرش (که البته ماجرای پدرش تا حدی اضافی و اغراق آمیز است و این در نیمه دوم فیلم و فصل پایانی بیشتر مشخص می‌شود)، در جهت همین معرفی شخصیت است. مینا مشخصا کمی سر به ‌هوا است. گریم او و شکل آرایش موهایش و طرز لباس پوشیدنش هم درجهت انتقال همین حس است: نوعی بی‌قیدی، شیفتگی و ایستادن در جایی متفاوت از زنان دیگر هم سن و سال و هم‌طبقه‌اش در جامعه ایران (البته سیر اتفاقات فیلم در نیمه نخست آن به نوعی است که شخصیت در ناکجای شخصی‌اش زندگی می‌کند و برای مخاطب مهم نیست جغرافیای آن کجاست). این سر به هوایی را می‌توانیم در همان دیالوگ‌های اولین مواجه‌اش با کامران متوجه‌شویم، زمانی که از تغییر آدرسش یا از نا‌تمام‌ماندن دوره تحصیل‌اش در دانشگاه حرف می‌زند. البته درست در همین جاست که کامران را با دیالوگ‌های شوخش می‌شناسیم و مطمئن می‌شویم که داستان (فیلم) شروع‌شده و این درحالی است که در این لحظه حتی ده‌ دقیقه هم از شروع فیلم نگذشته است.

رگ خواب

 

با علم به این که اتفاقات فیلم در تهران (ایران) در حال وقوع است، اما در نیمه نخست فیلم در واقع تمام اتفاقات در ناکجای شخصی مینا و آنچه که از زوایه دید او می‌بینیم، اتفاق می‌افتد

دو نیمه متفاوت روزهای مینا، با کامران و بدون او، دو نیمه متفاوت فیلم را هم رقم می‌زند. نیمه نخست فیلم، آشنایی مینا با کامران و روندی است که به دلباختگی او به کامران می‌انجامد. مسیر این آشنایی تا دلباختگی در نیمه نخست فیلم با مهارت تمام در فیلم‌نامه و اجرا همراه شده است و به یک چهل دقیقه لذت‌بخش در فیلم منجر می‌شود. همه چیز به درستی در نیمه اول فیلم در راستای شناخت بهتر ما از مینا و دنیایی است که به وسیله مونولوگ‌های او بهتر شناخته می‌شود. شخصیت یکتای او باید همه المان‌های یکتایی‌اش را حفظ‌ کند و تداوم ببخشد. این اتفاق در فیلم افتاده است: زمانی که او به دنبال خانه می‌گردد و خانه‌ای که کامران برای او پیدا می‌کند هم، تداوم حفط لحن فیلم‌نامه در شکل‌دادن به دنیایی منحصر به فرد پیرامون مینا است. مجاورت خانه با کلاس موسیقی هم دقیقا چنین شرایطی دارد و به حس شاعرانه تک‌گویی‌های مینا اضافه می‌شود. حتی رنگ قرمز شیشه بالای در هم به خوبی در خدمت ساختن همین دنیای عاشقانه است که در نیمه نخست فیلم شکل می‌گیرد. شغلی که مینا در خانه به آن می‌پردازد کاملا ما را مطمئن می‌کند که که در حال و هوای یک دنیای فانتزی قرار گرفته‌ایم (البته این تصور ما دیری نمی‌پاید و یکی از مشکلات فیلم شاید این است که لحن فیلم در نیمه دوم خود دچار نوعی دوپارگی در مقایسه با قسمت اول می‌شود). علاقه او به جمع کردن تکه‌های روزنامه مربوط به آگهی‌های تورهای مسافرتی هم در راستای همان شخصیت منحصر به فرد اوست. با علم به این که اتفاقات فیلم در تهران (ایران) در حال وقوع است، اما در نیمه نخست فیلم در واقع تمام اتفاقات در ناکجای شخصی مینا و آنچه که از زوایه دید او می‌بینیم، اتفاق می‌افتد. محل زندگی مینا و رفت و آمد او از پله‌های اضطراری تنها بخشی از میزانسن‌ها و ایده‌های خلاقانه بصری فیلم‌نامه است که در خدمت فیلم قرار گرفته است و این دقیقا همان نکته‌ای است که بارها در نقد آثار سینمایی در همین‌جا به آن پرداخته‌ایم: شکل بصری فیلم است که سینما را از ادبیات جدا می‌کند. کارگردانی، گرفتن تصاویر پشت سرهم پلان‌های فیلم‌نامه و چسباندن آن‌ها به هم دیگر روی میز تدوین نیست. فیلم‌سازی استفاده خلاقانه از ظرفیت‌های تصویری محیط و نور هم هست. تصویربرداری و نورپردازی فیلم بی‌شک از بهترین نمونه‌های چند سال اخیر است. انتخاب درست لنز‌ها و دیافراگم‌ها در خدمت میزانسن‌ها و اندازه‌نماهای درست فیلم‌نامه و کارگردانی فیلم است. به یاد بیاوردید صحنه آماده‌شدن مینا را برای بازگشت کامران از سفر و پوشیدن لباس قرمز و قرار گرفتن او در مقابل آینه (و همین صحنه نیز برای پوستر فیلم انتخاب شده است).

فیلم رگ خواب

فصل بازگشت کامران از سفر و آوردن تئودور (گربه) در خانه لحظه برگشتن ورق در زندگی مینا است (البته پیش از این در صحنه دیر بیدارشدن کامران و عصبانیت او از مینا، یک‌بار عصیان مینا از عشق کامران را شاهد بوده‌ایم). اما بازگشت کامران از سفر و ماجرای خندیدن او و دستیارش به مینا از جذاب‌ترین سکانس‌های فیلم است. حس تحقیر و ترحمی که مینا در آن لحظه تجربه می‌کند، عینا به مخاطب منقل می‌شود. ما دوست داریم هرچه زودتر سکانس به پایان برسد، چون همراه او زجر می‌کشیم و تحقیر می‌شویم. درست در این لحظه است که ما بیش از مینا و به نوعی پیش از او متوجه می شویم که پایان عشق او به کامران تباهی است. اما این پیش آگاهی ما به عنوان مخاطب از سرنوشت عشق مینا به کامران برای ما ناخوشایند نیست. چرا که همراهی ما با شخصیت است نه با وقایع. در اصل، پیش‌بودن نویسنده از مخاطب، بیشتر بر سینمای کاملا وفادار به اصول کلاسیک، اتفاق می‌افتد. اما زمانی که شخصیت‌ها بیش از وقایع اهمیت دارند (مانند رگ خواب) همراهی مخاطب با شخصیت بر میل غریزی ما برای پیش‌بینی حوادثی که در ادامه اتفاق می‌افتد، برتری دارد.

آن‌چه که می‌تواند محل ایراد فیلم‌نامه باشد، دوپاره شدن فیلم در لحن آن است. آن دنیای نزدیک به فانتزی نیمه نخست فیلم، یکسره بر باد می‌رود و به شدت واقعی می‌شود

سفر مینا با عشق کامران در نیمه دوم فیلم وارد مسیر تباهی‌اش می‌شود. در این‌جا آن‌چه که می‌تواند محل ایراد فیلم‌نامه باشد و پیشتر هم اشاره کوتاهی به آن شد، دوپاره شدن فیلم در لحن آن است. آن دنیای نزدیک به فانتزی نیمه نخست فیلم، یکسره بر باد می‌رود و به شدت واقعی می‌شود (ناکجا آباد زندگی مینا در نیمه اول فیلم ناگهان به یک تهران خشن و پر از درمانگاه‌های با متصدیان عصبانی تبدیل می‌شود). در واقع چرخش ناگهانی کامران در نشان‌دادن آن روی سکه شخصیت خودش به مینا، شاید کمی ما را دچار این بدبینی می‌کند که فیلم‌نامه در مسیر ساخت یک بدمن (badman) از کامران است تا از این طریق تدوام حس ترحم و همراهی ایجاد شده ما نسبت به مینا را حفط کند. این تداوم در ادامه داستان عشق بیمارگونه مینا به کامران – که انتظار همیشگی و افراطی مینا برای دریافت یک پیام یا تلفن از کامران، موید این عشق بیمارگونه است- به نوعی با آن پیش‌بینی مخاطب از ادامه داستان (تباهی رابطه مینا و کامران) همراه می‌شود و مزید بر علت می‌گردد تا نیمه دوم فیلم کمی از نیمه نخست آن عقب بیفتد. اما این ایراد به هیچ وجه ضربه بزرگی به فیلم‌نامه نمی زند به خصوص که این دوپارگی در لحن فیلم نامه با روایت اول‌شخص فیلم (فیلم را همواره از زوایه دید مینا می‌بینیم) قابل توجیه است. به این معنا که همه آنچه که در نیمه نخست فیلم و نیمه دوم آن از کامران می‌بینیم، روایت مینا است و زمانی که او دلباخته کامران شده است، او را یکسره جذاب و کامل و مرد ایده‌آل زندگی‌اش می‌بیند و در نیمه دوم فیلم هم تصورات مینا در دوران تنهایی‌اش (زمان‌هایی که کامران به سفر‌ رفته) است که تصویر ما از کامران را شکل می‌دهد (البته این به این معنا نیست که شخصیت کامران آگاهانه دچار چرخش در رفتارش با مینا نمی‌شود و این ایراد به فیلم‌نامه وارد است).

رگ خواب

همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد فیلم از یک نگاه، راوی سوی ویرانگر عشق از نگاه یک زن است. از این نظر فیلم را حتی می‌توانیم مثل یک فیلم «نوآر» وارونه تصور کنیم. چرا که در فیلم‌های نوآر معمولا قهرمان‌ها شخصیت‌های منزوی و گوشه‌گیری هستند که در مسیر فیلم، با اغواگری‌های یک زن مواجه می‌شوند. البته این قیاس، یک مقایسه کاملا سلیقه‌ای و غیر جامع است. در واقع مقایسه بسیاری از آثار با فیلم‌های نوآر از این نظر قیاس اغلب درستی از آب در می‌آید که تاثیر این گونه سینمایی (اگر نوآر را یک گونه (ژانر) مستقل حساب کنیم)، بر سینمای پس از خودش آنقدر فراگیر بوده است که ردپای آن همواره باقی خواهد ماند.

دنیای لرزان و شکننده باورهای مینا از مردان عاشق‌پیشه- که به خوبی در کامران تجلی می‌یابد- با کلیشه دیدن او در ارتباط با یک زن دیگر در هم می‌شکند. فیلم‌نامه نویس سعی بر نشان دادن یک سلوک (سفر معنوی) برای مینا در نیمه دوم فیلم دارد و به نظر می‌رسد که از پس این کار هم بر آمده است. گربه که در ابتدا مورد نفرت مینا قرار می‌گیرد درسکانس تنهایی او در جاده، به تنها مونس و همدم او تبدیل شده است. شاید نمایش همین تضاد سیر و سلوک مینا در نیمه دوم فیلم در برابر دوران عاشقی پر التهاب او در نیمه اول آن، فیلم را تا حدودی دچار لحن دوگانه‌ای کرده است که به آن اشاره شد.

به هر روی تجربه دیدن رگ خواب بر پرده عریض سینما، لذت‌بخش است چون فارغ از هر چیز، تصاویر فیلم برای دیده‌شدن بر روی پرده عریض ثبت شده‌اند. تصویربرداری تحسین برانگیز فیلم در انتخاب لنزها و جای قرارگیری دوربین، به خوبی در خدمت ساختن لحظات بصری لذت بخش برای مخاطب است. اهدای جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن به لیلا حاتمی بدون تردید کمترین تقدیر از بازی درخشان او در این فیلم است (اهدای مشترک این جایزه به او و مریلا زارعی در جشنواره فجر اتفاقی است که شاید کمی عجیب و محل ایراد باشد). تجربه تماشای رگ خواب را روی پرده عریض سینما از دست ندهید.

ویرایش شده در توسط ❦๓❧ ąяɨą ㋡
حذف لینک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حقایق جالب فیلم Jaws - آرواره ها

فیلم آرواره‌ها (Jaws) به کارگردانی استیون اسپیلبرگ و بر اساس رمانی به همین نام نوشته‌ی پیتر بنچلی داستان حملات کوسه‌ی سفید به یک شهرک ساحلی و در ادامه، تلاش گروهی کوچک شامل یک افسر پلیس، یک اقیانوس شناس و یک شکارچی کوسه برای از بین بردن این موجود ترسناک است. در ادامه نظر شما را به تعدادی از حقایق فیلم و حواشی پیرامون این اثر جلب می‌کنیم.

  • در تابستان سال ۱۹۷۵، بیش از ۶۷ میلیون نفر در ایالت متحده به تماشای آرواره‌ها رفتند. در ادامه این فیلم به عنوان نخستین اثر بلاک‌باستر تاریخ سینمای آمریکا لقب گرفت.
  • رابرت شاو و ریچارد درایفس در طول تصویربرداری کار، قادر به تحمل یکدیگر نبودند و دائما با هم درگیری داشتند. اسپیلبرگ در این زمان به این فکر افتاد که اختلافات آنها را وارد روابط کوینت و مت هوپر کند. کوینت و هوپر نیز در طول فیلم دائما با هم درگیرند.
  • پس از اینکه جان ویلیامز، موسیقی متن آرواره‌ها را کامل کرد، نظر اسپیلبرگ را درباره‌ی آن جویا شد ولی اسپیلبرگ چندان نتیجه‌ی کار ویلیامز را جدی نگرفت. پس از به نمایش درآمدن آرواره‌ها، اسپیلبرگ در مصاحبه‌ای عنوان کرد که بیش از نیمی از موفقیت فیلم، به موسیقی متن جان ویلیامز بر می‌گردد و اینچنین بود که همکاری بلند مدت اسپیلبرگ و ویلیامز آغاز شد. جان ویلیامز تا کنون ۵ بار برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شده که ۳ تا از آنها یعنی آرواره‌ها (Jaws)، ای تی: موجود فرازمینی (E.T. the Extra-Terrestrial) و فهرست شیندلر (Schindler's List) به واسطه‌ی آهنگسازی برای فیلم‌های اسپیلبرگ بوده است.
  • برای این فیلم سه کوسه‌ی مکانیکی با حالت‌های مختلف (هر دو طرف کوسه بسته، سمت راست باز، سمت چپ باز) ساخته شد که هر کدام از آنها، ۲۵۰ هزار دلار هزینه برداشت.

 

 

 

jaws

  • در هنگام پیش‌ تولید آرواره‌ها، مارتین اسکورسیزی، جورج لوکاس و جان میلیوس سر پروژه آمده و از مراحل ساخت کوسه‌ها دیدن کردند. در این میان، لوکاس برای اینکه درون بدن کوسه را تماشا کند، سرش را داخل دهان آن کرد. در همین زمان، اسپیلبرگ و میلیوس به منظور شوخی با لوکاس، کنترل کوسه را برداشته و دهانش را می‌بندند اما کوسه اتصال کرده و سر لوکاس در میان دندان‌های آن گیر می‌کند. پس از عملیات آزادسازی لوکاس، سه فیلمساز از ترس آسیب رساندن به تجهیزات پروژه به سرعت محل را ترک کردند.
  • یک حادثه در پشت صحنه‌ی فیلم، قایق اورکا را تا مرز غرق شدن پیش برد. در این هنگام اسپیلبرگ با بلندگو از قایق‌های نجات خواست تا به کمک بازیگران بشتابند. همزمان با غرق شدن کشتی، جان کارتر به عنوان صدابردار کار، تا زانو در آب فرو رفت و از بازیگران خواست تا از غرق شدن دستگاه‌های صوتی جلوگیری کنند. در نهایت در این حادثه یکی از دوربین‌های فیلمبرداری غرق شد.
  • آرواره‌ها در هفته‌ی اول اکران خود تنها در ۴۰۹ سینما به نمایش درآمد با این وجود این اثر در نهایت تبدیل به پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینما تا زمان خود شد.
  • اولین نمونه‌ی کوسه‌ی ساخته شده توسط اسپیلبرگ هیچگاه در آب مورد آزمایش قرار نگرفت. وقتی این کوسه برای نخستین بار در هنگام تصویربرداری در آب قرار گرفت، بلافاصله غرق شد و در ادامه گروهی از غواصان به زیر آب رفته و دوباره آن را پیدا کردند.

 

 

 

jaws

  • استیون اسپیلبرگ در حقیقت اولین کارگردان فیلم نبود. پیش از وی، کارگردانی دیگر برای ساخت این فیلم سر پروژه آمد و در دیدارش با تهیه کنندگان کار، توضیح داد که دوست دارد در صحنه‌ی اول فیلم، دوربین از داخل آب بیرون آمده و شهر را نشان بدهد. در این هنگام به طور ناگهانی یک نهنگ (او به اشتباه نهنگ گفت) از داخل آب بیرون‌ می‌پرد. تهیه‌کنندگان نیز به کارگردان گفتند که آنها قصد ساخت آرواره‌ها را دارند نه موبی دیک و اینکه حاضر نیستند وقتشان را با کار کردن با کسی که فرق کوسه و نهنگ را نمی‌داند هدر دهند.
  • اسپیلبرگ تقریبا ۲۵ درصد از فیلم را روی اقیانوس تصویربرداری کرد.
  • اسپیلبرگ در ابتدا به دنبال این بود که نقش برودی را چارلتون هستون بازی کند. اما از آنجا که هستون مدت کوتاهی پیش از تولید این فیلم، در فیلم‌های هواپیمای 1975 (Airport 1975) و زمین لرزه (Earthquake) نقش قهرمان‌هایی را بازی کرده بود که دست به کارهایی بزرگ می‌زند، بنابراین اسپیلبرگ احساس کرد که با این وضعیت از نگاه تماشاگران، کوسه‌ی آرواره‌ها هیچ شانسی برای چیره شدن بر هستون نخواهد داشت و در ناخودآگاه تماشاگران، کوسه از پیش بازنده خواهد بود.
  • اسپیلبرگ اعتراف می‌کند زمانی که برای نخستین بار رمان آرواره‌ها را خواند، به دلیل نچسب بودن شخصیت‌های اصلی داستان، طرفدار کوسه بود.
  • پیتر پنچلی خالق رمان آرواره‌ها گفته است که اگر در آن زمان با طبیعت کوسه‌ها آشنایی داشت، هرگز این داستان را نمی‌نوشت.
  • سگ شخصیت برودی در این فیلم، در واقع سگ خود اسپیلبرگ بود که المر نام داشت.
  • پیش از نمایش آرواره‌ها تعداد توریست‌های تابستانی جزیره مارتا وینیارد (لوکیشن فیلم) حدود ۵ هزار نفر بودند اما پس از نمایش فیلم این تعداد به حدود ۱۵ هزار نفر افزایش یافت.
  • رابرت دوال کسی بود که اسپیلبرگ را تشویق کرد تا کارگردانی آرواره‌ها را بپذیرد. اسپیلبرگ نیز نقش برودی را به دوال پیشنهاد داد ولی او می‌خواست نقش کوینت را بازی کند. اسپیلبرگ معتقد بود که دوال برای نقش کویت زیاد از حد جوان است.
  • ریچارد درایفس در ابتدا نقش مت هوپر را رد کرده بود. درایفوس به اسپیلبرگ گفت که ترجیح می‌دهد آرواره‌ها را در سینما ببیند تا اینکه در آن بازی کند.
  • آرواره‌ها در فهرست بهترین فیلم‌های دلهره‌آور از نگاه موسسه‌ی فیلم آمریکا جایگاه دوم را دارد.
  • اورکا یک قایق ماهیگیری ۲۹ فوتی (نزدیک ۹ متر) بود که باید وزن بیش از بیست نفر از بازیگران و خدمه‌ی فیلم را تحمل می‌کرد.
  • اسپیلبرگ بسیاری از مشکلات پیش آمده در طول تصویربرداری را به کمال‌گرا بودن خود و بی‌تجربیگی‌اش نسبت داده است. او می‌گوید با اینکه می‌توانسته فیلم را در یک دریاچه‌ی حفاظت شده، سوله یا یکی از حوضچه‌های هالیوود تصویربرداری کند، تصمیم گرفت که لوکیشن کار را به اقیانوس اطلس ببرد. در مورد بی‌تجربگی‌اش نیز اعتراف می‌کند که در ابتدای کار بسیار خوش‌باورانه درباره‌ی  تصویربرداری در اقیانوس فکر می‌کرده است.
  • روی شایدر بعد از اینکه در خلال یک مهمانی به طور پنهانی به صحبت‌های اسپیلبرگ با نویسنده‌اش درباره‌ی آرواره‌ها گوش می‌کرد، علاقه‌مند شد که در این فیلم بازی کند.
  • کوسه‌ی آرواره‌ها در فهرست بزرگترین شخصیت‌های منفی تاریخ سینما در رتبه‌ی هجدهم قرار گرفته است (به انتخاب موسسه فیلم آمریکا).
  • از آنجا که اسپیلبرگ پیش‌بینی کرده بود که فیلم او با رمان آرواره‌ها تفاوت‌های زیادی داشته باشد، از ریچارد درایفس خواست تا به سراغ خواندن این کتاب نرود.
  • آرواره‌ها تنها حضور جاناتان فیلی در یک فیلم به عنوان بازیگر است. او یکی از افراد محلی بود که برای بازی در نقش کسیدی تست داد و نهایتا نقش را گرفت. او در ادامه قید بازیگری را زد و به عنوان تهیه کننده در سینما و تلویزیون فعالیت کرد. فیلی یکی از آثار اسپیلبرگ با عنوان جنگ دنیاها (War of the Worlds) را نیز تهیه کنندگی کرده است.
  • پس از موفقیت غافلگیرکننده‌ی آرواره‌ها، از داخل هالیوود مهمترین دلیل موفقیت فیلم را تدوین ورنا فیلدز قلمداد کردند تا کارگردانی اسپیلبرگ ۲۸ ساله که کسی وی را نمی‌شناخت. آرواره‌ها آخرین فیلم فیلدز بود و او ۷ سال بعد در سن ۶۴ سالگی درگذشت.
  • لورین گری اولین بازیگری بود که برای بازی در آرواره‌ها قرارداد امضا کرد. اسپیلبرگ پس از دیدن گری در یکی از قسمت‌های سریال Kojak  بود که از بازی طبیعی وی خوشش آمد و نقش الن برودی را به او داد. لورین گری در دو ادامه‌ی دیگر آرواره‌ها نیز ایفای نقش کرد که از این لحاظ در میان تمام بازیگران این فیلم، رکورددار است.
  • کار تصویربرداری فیلم قرار بود در ۵۵ روز به اتمام برسد ولی تا ۱۵۹ روز طول کشید. اسپیلبرگ در هر شبانه روز، نهایتا ۴ ساعت تصویربرداری می‌کرد.
  • تهیه کنندگان فیلم حقوق رمان آرواره‌ها به قلم پیتر بنچلی را به قیمت ۱۷۵ هزار دلار خریداری نمودند. بنچلی یک فیلمنامه را نیز به تهیه کنندگان ارائه داد که به شدت وفادار به رمان بود ولی در ادامه توسط اسپیلبرگ رد شد.
  • اسپیلبرگ اعتقاد دارد که اثر دیگرش ژوراسیک پارک (Jurassic Park) ادامه‌ی آرواره‌ها است اما این بار در خشکی.
  • پس از نمایش آرواره‌ها، آمار شکار کوسه به شکل قابل توجهی افزایش پیدا کرد.
  • در نظرسنجی سال ۲۰۰۸ مجله‌ی امپایر، آرواره‌ها در میان ۵۰۰ فیلم بزرگ تاریخ سینما در رتبه‌ی پنجم قرار گرفت.
  • کشتی اورکا متعلق به کوینت، توسط استودیو فقط برای این فیلم ساخته شده بود. پس از اتمام تصویربرداری، از آنجایی که اورکا به دلیل سنگینی بیش از حد، برای قرار گرفتن در آب مناسب نبود، بدنه‌ی فلزی آن را برای استفاده به عنوان حفاظ در اتاق اشعه‌ی ایکس فروختند. برای صحنه‌ی غرق شدن اورکا نیز یک کشتی دیگر ساخته شد که آن کشتی از قضا برای استفاده در آب کاملا بهتر بود.

 

 

 

jaws

  • ریچارد درایفوس ادعا کرده: در شرایطی کار تصویررداری فیلم را آغاز کردیم که نه فیلمنامه‌ای در کار بود، نه گروه بازیگران تکمیل شده بود و نه از کوسه خبری بود.
  • کوین کلاین در ابتدا برای بازی در نقش مت هوپر پیشنهاد شد. کلاین به اسپیلبرگ گفت کسی را می‌شناسد که اقیانوس‌شناس است و می‌تواند به او کمک کند. اسپیلبرگ نیز در جواب گفت: من کسی را نمی‌خواهم که کسی را می‌شناسد که اقیانوس‌شناس است. کسی را می‌خواهم که خودش اقیانوس‌شناس باشد.
  • بازیگران فیلم در طول تصویربرداری بارها دچار دریازدگی شدند.
  • آرواره‌ها در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما از نگاه توتال فیلم، در رتبه‌ی سوم قرار دارد.
  • پس از موفقیت بسیار خوب فیلم Death Wish در سال ۱۹۷۴، در ابتدا نام مایکل وینر به عنوان جدی‌ترین گزینه برای کارگردانی آرواره‌ها مطرح شد.
  • لی ماروین نخستین انتخاب اسپیلبرگ برای نقش کوینت بود اما ماروین گفت که ترجیح می‌دهد به جای شکار کوسه به ماهیگیری برود.
  • موسیقی متن فیلم ساخته شده توسط جان ویلیامز در فهرست ۲۵ موسیقی متن برتر موسسه فیلم آمریکا دررتبه‌ی ششم قرار گرفت.
  • آرواره‌ها ابتدا قرار بود در کریسمس ۱۹۷۴ اکران شود ولی به دلیل طولانی شدن مدت تصویربرداری، نمایش آن به ژوئن موکول شد. ماه ژوئن از گذشته به طور سنتی زمان اکران شدن فیلم‌های کم کیفیت و صرفا سرگرم کننده بوده است ولی آرواره‌ها پس از به نمایش درآمدن، به بهترین فیلم ماه ژوئن در تمام تاریخ تبدیل شد.
  • انتخاب پیتر بنچلی برای سه نقش اصلی، استیو مک کوئین، رابرت ردفورد و پل نیومن بودند.

 

 

 

jaws

  • اسپیلبرگ پس از دیدن فیلم ارتباط فرانسوی (The French Connection) روی شایدر را برای نقش برودی انتخاب کرد. استودیو قرارداد دو فیلم دیگر را نیز با وی امضا کرد که یکی از آنها قسمت دوم آرواره‌ها و دیگری ساحره (Sorcerer) بود.

آرواره‌ها یکی از ۵ فیلم ترسناک است که نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم شد. ۴ فیلم دیگر عبارت است از: جن گیر (The Exorcist)، سکوت بره‌ها (The Silence of the Lambs)، حس ششم (The Sixth Sense) و قوی سیاه (Black Swan).

در رای‌گیری مجله اینترتیمنت ویکلی، آرواره‌ها بعد از حس ششم (The Sixth Sense) به عنوان بهترین فیلم ترسناک تاریخ انتخاب شد.

رابرت شاو به دلیل اختلاف با اداره مالیات، بلافاصله پس از اتمام تصویربرداری صحنه‌هایش کشور را ترک کرد. شاو نهایتا موفق به دریافت هیچ پولی از تهیه کنندگان فیلم نشد.

اورکا نام یک نهنگ بزرگ است که به عنوان بزرگترین دشمن کوسه‌ی سفید و معروف‌ترین قاتل آن به حساب می‌آید.

جورج لوکاس پس از همکاری با ریچارد درایفس در فیلم دیوارنوشته‌های آمریکایی (American Graffiti) او را به اسپیلبرگ معرفی کرد.

اسپیلبرگ پس از تکمیل تصویربرداری آرواره‌ها، آنقدر از کار در آب خسته شده بود که اطمینان داد که اتفاقات فیلم بعدیش کاملا در خشکی خواهد بود.

آرواره‌ها عنوان دومین فیلم پربیننده‌ی تلویزیون بریتانیا را از آن خود کرده است. فیلم در هنگام پخش در هشتم اکتبر ۱۹۸۱ بیش از ۲۳ میلیون تماشاگر داشت.

تنها ۹ روز پیش از آغاز تصویربرداری کار، بازیگران نقش‌های کوینت و مت هوپر انتخاب شدند.

تهیه‌کنندگان فیلم اعتراف کرده‌اند که اگر یک بار دیگر کتاب آرواره‌ها را می‌خواندند متوجه دشواری‌های تصویربرداری صحنه‌های مربوط به اقیانوس شده و از ساخت فیلم منصرف می‌شدند.

خواندن ادامه‌ی مطلب باعث لو رفتن بخش‌هایی از فیلم می‌شود
  • حمله کوسه به منطقه توریستی شرم‌الشیخ مصر در سال ۲۰۱۰ در جزئیات، شباهت بسیار زیادی به ماجرای آرواره‌ها داشت. در شرم‌الشیخ نیز پس از حمله‌ی کوسه، ابتدا در مقابل بستن سواحل مقاومت به عمل آمد اما مسئولان با اکراه پذیرفتند که این خواسته را عملی کنند. در ادامه یک کوسه‌ی اشتباهی کشته شد و در پی آن، مسئولان ضمن باز کردن دوباره‌ی ساحل، اعلام کردند که امنیت توریست‌ها کاملا تامین است ولی حملات کوسه افزایش پیدا کرد و چندین نفر کشته شدند.
  • سریال مستند MythBusters در یکی از قسمت‌هایش برخی نکات درباره‌ی صحنه‌های مربوط به کوسه در آرواره‌ها را زیر سوال برد. طبق ادعاهای کارشناسان برنامه، برخلاف آنچه در صحنه‌ی مرگ کوسه نشان داده می‌شود، برخورد گلوله با مخزن غواصی باعث منفجر شدن آن نمی‌شود. سیم پیانو هیچگاه تحمل کشیدن یک کوسه‌ی سفید را ندارد. اگرچه کوسه‌ی سفید آنقدر قدرت دارد که بشکه‌ها را با خود به زیر آب ببرد ولی با این وضعیت فقط مدت بسیار کوتاهی می‌تواند زیر آب بماند. از طرفی وقتی کسی با نیزه به صورت یا چشم یک کوسه سفید ضربه بزند، او قطعا فرار خواهد کرد یا حداقل عقب نشینی می‌کند.
  • اسپیلبرگ برای معرفی شخصیت کوینت، قصد داشت این شخصیت را برای نخستین بار در حال تماشای فیلم موبی دیک در سینما به تصویر بکشد. آن هم در شرایطی که در عقب سالن سینما نشسته و با صدای بلند به جلوه‌های ویژه‌ی فیلم و شکل نهنگ می‌خندد. دلیل اینکه اسپیلبرگ از این ایده‌اش صرف نظر کرد شخص گریگوری پک بود که علاوه بر بازی در نقش اصلی موبی دیک، یکی از تهیه کنندگان فیلم هم به حساب می‌آمد. زمانی که اسپیلبرگ برای گرفتن مجوز نمایش موبی دیک در فیلم به سراغ پک رفت، با پاسخ منفی وی روبرو شد چرا که پک از نقش‌آفرینی‌اش در موبی دیک بیزار بود و دوست نداشت که یک بار دیگر آن را بر پرده‌ی سینماها ببیند.

 

 

 

jaws

  • در اوایل فیلم جسد کریستین در شرایطی پیدا می‌شود که یک دستش از میان ماسه‌ها بیرون آمده و خرچنگ‌ها دور آن را گرفته‌اند. اسپیلبرگ برای این صحنه در ابتدا از یک دست مصنوعی استفاده کرد ولی نتیجه‌ی کار بسیار مسخره از آب درآمد. در ادامه او یکی از زنان پشت صحنه‌ی فیلم را زیر ماسه‌ها دفن کرد، یک دستش را بیرون گذاشت و برای اینکه خرچنگ‌ها دور دست جمع شوند روی آن قهوه ریخته شد. دستی که در فیلم شاهد آن هستید متعلق به این زن است.
  • در صحنه‌ای که برودی (روی شایدر) پس از حمله‌ی کوسه به کشتی به سمت اسلحه‌اش رفته و آن را کنترل می‌کند، شاهد عبور یک شهاب‌ سنگ پر نور از پشت سرش هستیم. این شهاب سنگ به طور اتفاقی در کادر دوربین قرار گرفت و حاصل جلوه‌های بصری فیلم نیست.
  • در صحنه‌ای که خانم کینتر، برودی را مقصر مرگ پسرش معرفی می‌کند یک سیلی به صورت  وی می‌زند. در این صحنه لی فیرو واقعا با تمام توانش به صورت روی شایدر ضربه می‌زند. این صحنه ۱۷ بار برداشت شد و هر بار فیرو محکم‌تر به شایدر سیلی می‌زد تا جایی که در یکی از برداشت‌ها، عینک شایدر از صورتش افتاد. شایدر از تصویربرداری این صحنه به عنوان دردناک‌ترین روز حرفه‌ی بازیگریش نام برده است.
  • بازیگران صحنه‌های مربوط به ساحل، هر کدام رقم ۶۴ دلار دریافت کردند تا در هنگام حمله‌ی کوسه فریاد زده و به این طرف و آن طرف فرار کنند.
  • صحنه‌ی مربوط به منفجر شدن کوسه در آخرین روز تصویربرداری و با چهار دوربین گرفته شد با این حال اسپیلبرگ در این روز سر صحنه حضور نداشت. او که به دلیل کش پیدا کردن روزهای تصویربرداری متهم به بدقول بودن شده بود می‌ترسید در پایان کار، دست اندرکاران فیلم با او شوخی‌های وحشیانه کنند، بنابراین بی سر و صدا با ریچارد درایفس سوار هواپیما شده و به بوستون رفت. در هواپیما زمانی که درایفس از اسپیلبرگ پرسید که صحنه‌ی آخر را چگونه خواهد گرفت، او پاسخ داد که این صحنه هم اکنون در حال ساخته شدن است. این جمله خنده‌های درایفس را در پی داشت.
  • در صحنه‌ای که کوینت و هوپر زخم‌هایشان را به رخ هم می‌کشند، برودی یواشکی پیراهنش را بالا زده و زخم عمل آپاندیسش را نگاه می‌کند. این زخم متعلق به خود روی شایدر بود.
  • در نمایش آزمایشی آرواره‌ها، بیشتر وحشت تماشاگران به صحنه‌ای باز می‌گشت که برودی مشغول ریختن گوشت‌ها در آب است و در آن هنگام کوسه برای اولین بار سرش را از آب بیرون می‌آورد. اسپیلبرگ که ترساندن مردم به او مزه داده بود، در روزهای بعد صحنه‌ی شبانه‌ی قایق بن گاردنر را به فیلم اضافه کرد. در نمایش دوم آرواره‌ها، تماشاگران بیش از همه از صحنه‌ای که به طور ناگهانی سر بن گاردنر از قایق شکسته بیرون می‌آید وحشت کردند و در ادامه در صحنه‌ی بیرون آمدن سر کوسه از آب، میزان وحشت آنها به اندازه‌ی قابل توجهی کاهش یافت. اسپیلبرگ به گفته‌ی خودش از آن پس درس گرفت که هر فیلمی نهایتا می‌تواند یک لحظه‌ی وحشتناک بزرگ داشته باشد نه بیشتر. چرا که پس از اولین صحنه تماشاگران ناخودآگاه برای غافلگیری‌های بعدی مقاوم می‌شوند.
  • در صحنه‌ی کشته شدن کریسی توسط کوسه، دو وزنه‌ی ۳۰۰ پوندی (۱۳۶ گیلوگرم) را به سوزان بکلاینی بستند و خدمه‌ی فیلم در زیر آب هر کدام از آنها را به یک طرف کشیدند. بدین ترتیب سوزان به زیر آب کشیده می‌شد و به صورت طبیعی تلاش می‌کرد که غرق نشود. تصویربرداری این صحنه ۳ روز به طول انجامید.
  • اسپیلبرگ برای معرفی کوسه در فیلم طرح دیگری را در نظر داشت. به این ترتیب که در طول شب نگهبان اسکله در حال تماشای تلویزیون است و از پنجره‌ی اتاق وی، تماشاگران کوسه را می‌بینند که کنار قایق‌ها آمده و با حرکتش آنها را بالا و پایین می‌برد. اسپیبرگ معتقد بود که قرار گرفتن کوسه در کنار تعداد زیادی قایق، یزرگی وی را به خوبی نمایان خواهد کرد. با این وجود تدارکات دشوار این صحنه از جمله فاصله‌ی منظم قایق‌ها از هم و عدم کنترل کامل بر حرکات کوسه باعث شد که اسپیلبرگ قید این صحنه را بزند.

 

 

 

jaws

  • نحوه‌ی نمایش کوسه در آرواره‌ها تحت تاثیر دو فیلم چیزی از دنیای دیگر (The Thing from Another World) و او از فضا آمد (It Came From Outer Space) صورت گرفته است. در فیلم اول موجود بیگانه تنها در صحنه‌ی آخر حضور دارد و در فیلم دوم نیز این موجود هیچگاه به صورت کامل نمایش داده نمی‌شود.
  • فیلم شامل ۲۷ صحنه‌ی خارج از متن کتاب است.
  • در داستان کتاب و همچنین فیلمنامه‌ی ابتدایی کار، مت هوپر با همسر برودی وارد رابطه عاشقانه شده و در پایان فیلم نیز توسط کوسه کشته می‌شود. اسپیلبرگ احساس می‌کرد که ماجرای عاشقانه‌ی هوپر و الن به طرح کلی کار لطمه می‌زند.
  • در کتاب آرواره‌ها، شخصیت کوینت بر خلاف آنچه در فیلم نشان داده می‌شود، جان خود را در اثر غرق شدن از دست می‌دهد.
  • اسپیلبرگ پس از ساختن آرواره‌ها تاکید کرده به دلیل اینکه می‌خواست قرمز در طول فیلم فقط رنگ خون باشد، از این رنگ هرگز در جای دیگری استفاده نکرده است. با این وجود رنگ قرمز در بسیاری از موارد از جمله کلاه و لباس بازیگران، پرچم آمریکا، کولرها و سایر لوازم داخلی دیده می‌شود.
  • در طی ماجراهای کتاب، گروه مافیا شهردار لری وان را تهدید می‌کنند که ساحل را باز نگه دارد چرا که سردسته‌ی مافیا یک سرمایه گذاری چند میلیون دلاری را در آن پیاده کرد.
  • پلاکی که مت هوپر از معده‌ی کوسه خارج می‌کند عدد 007 روی آن نوشته شده است. این عدد به این موضوع اشاره دارد که اسپیلبرگ از همان دوران جوانی آرزو داشت که یکی از قسمت‌های جیمز باند را کارگردانی کند.
  • در صحنه‌ی حمله‌ی کوسه به قفس مت هوپر، از یک کوسه‌ی واقعی استفاده شد. این کوسه از کوسه‌های مکانیکی استفاده شده در کار کوچک‌تر بود از همین رو، برای بزرگ به نظر آمدن آن، یک قفس کوچکتر در آب قرار گرفت و به جای ریچارد درایفس نیز که در داخل قفس بود، گاهی از یک مانکن و گاهی از یک مرد کوتوله استفاده شد. در هنگام تصویربرداری این صحنه، کوسه به طور اتفاقی به قفس گیر کرد و برای نجات خود، قفس را شکست. این صحنه آنقدر خوب از آب درآمد که اسپیلبرگ فیلمنامه را عوض کرده و این قسمت را در فیلم نگه داشت.

 

 

 

jaws

  • دیالوگ‌های مربوط به صحنه‌ای که کوینت درباره‌ی زیردریایی ایندیاناپلیس صحبت می‌کند توسط خود رابرت شاو نوشته شده است. در طی حادثه‌ی غرق شدن این زیردریایی، از بین ۱۱۹۶ خدمه‌ی آن تنها ۳۱۶ نفر زنده ماندند.
  • در صحنه‌ای که برودی متوجه حمله‌ی کوسه به الکس می‌شود از تکنیک دالی زوم استفاده شده است. آلفرد هیچکاک نخستین کارگردانی بود که در فیلم سرگیجه به منظور نشان دادن ترس شخصیت اسکاتی از ارتفاع، از دالی زوم استفاده کرد. فرانسوا تروفو نیز در فیلم فارنهایت ۴۵۱ برای نشان دادن رویاهای یکی از شخصیت‌هایش از این تکنیک استفاده کرد.
  • سوزان بکلاینی که نقش کریسی را بازی می‌کرد، برای درآوردن صدای زنی که در حال غرق شدن است، مقابل میکروفون رفت، سرش را بالا گرفت و در حالی که یک نفر دیگر در دهانش آب می‌ریخت شروع به جیغ زدن کرد.
  • فابین کوستو، نوه‌ی ژاک-ایو کوستو با زیردریایی داخل اقیانوس رفته و از نزدیک به تحقیق درباره‌ی کوسه‌ی سفید پرداخته است. طبق گفته‌های کوستو، بر خلاف آنچه در آرواره‌ها نشان داده می‌شود (ماشین کشتار)، اتفاقا کوسه‌ی سفید حیوان بسیار محتاطی است. آنها در زیر آب از طریق باله‌هایشان و حرکات بدن با هم ارتباط برقرار می‌کنند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فیلم احضار ترسناک

1و2

عالی اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واکنش منتقدان به فیلم Baby Driver

فیلم Baby Driver به کارگردانی ادگار رایت، از ۷ تیرماه امسال در سینماهای جهان اکران شده و در همین مدت کوتاه نقدهای بسیار مثبتی دریافت کرده است. از میان ۵۰ منتقد سایت متاکریتیک، حتی یک نفر نیز امتیاز متوسط یا منفی به این فیلم نداده و با میانگین امتیاز ۸۶ از تحسین‌شده‌ترین فیلم‌های تابستان ۲۰۱۷ است.

در این محصول شرکت کلمبیا پیکچرز، بازیگرانی چون انسل الگورت، جیمی فاکس، کوین اسپیسی، لیلی جیمز و جان هم ایفای نقش می‌کنند. Baby Driver را می‌توان یک فیلم اکشن، تریلر، کمدی، جنایی و حتی تا حدی موزیکال دانست. قبل از مطالعه‌ی نظرات منتقدین حرفه‌ای، بد نیست خلاصه‌ی داستان فیلم را بخوانیم.

بیبی (انسل الگورت) یک راننده‌ی فراری جوان بااستعداد  است. هنگامی که وی دختر رویاهایش (لیلی جیمز) را ملاقات می‌کند، فکر می‌کند فرصتی پیش آمده تا زندگی مجرمانه‌اش را رها کند و خودش را نجات بدهد. اما بعد از اینکه مجبور می‌شود برای یک تبهکار معروف (کوین اسپیسی) کار کند، با یک مأموریت سرقت روبرو می‌شود که شکست در آن زندگی، عشق و آزادی‌اش را تهدید می‌کند.

 

 

بیبی درایور

در ادامه نظرات برخی منتقدان درباره‌ی این ساخته‌ی ادگار رایت را خواهیم خواند.

ریچارد روپر | شیکاگو سان تایمز

۱۰۰ از ۱۰۰

تمام بخش‌های این فیلم در جای درست قرار دارند: موسیقی، بازی‌ها، پیچیدگی و چرخش‌های فیلمنامه، انرژی محض و نیروی زندگی فیلم.

پیتر برادشاو | گاردین

۱۰۰ از ۱۰۰

فیلمی پرانرژی و به شدت لذت‌‌بخش درباره‌ی یک سارق ماشین‌باز.

تری وایت | امپایر

۱۰۰ از ۱۰۰

یک فیلم هیجان‌انگیز از ادگار رایت که در قالب تریلر اکشن، یک موزیکال را به ما ارائه می‌کند. شیرین، بامزه و کاملاً اصیل – امسال فیلمی مشابه آن نخواهید دید.

رابی کالین | تلگراف

۱۰۰ از ۱۰۰

مکانیسم‌های به‌کار گرفته شده در فیلم بیبی درایور، که دقتی در حد قطر مو دارند، اصلاً جدید نیستند. اما چه چیز این فیلم جدید است؟ شادی محضی که فیلم با آن مانند ساعت کار می‌کند تا نشان دهد روند فیلم چگونه پیش می‌رود.

پیتر تراورس | رولیگ استون

۸۸ از ۱۰۰

این همان چیزی است که من آن را یک فیلم تابستانی می‌نامم. بیبی درایور همه‌ی این ویژگی‌ها را دارد: هیجان، خنده، عشق، اکشن بدون توقف، موسیقی متن حیرت‌ آور، یک بازی ستاره‌ساز از انسل الگورت و کارگردانی نفسگیر ادگار رایت.

 

 

Baby Driver

مانولا دارگیس | نیویورک تایمز

۸۰ از ۱۰۰

چیزهای لذت‌بخش زیادی در Baby Driver وجود دارد، از تکنیک‌ها و هنرهای سینمایی اصیل رضایت‌بخش گرفته تا ویژگی‌هایی که در کمتر فیلمی یافت می‌شوند.

برایان تروییت | یو‌اس‌ای تودی

۷۵ از ۱۰۰

هنگامی که تمام سیلندرها مشغول پمپاژ هستند، بیبی درایور تبدیل به تجربه‌ای فریبنده می‌شود که با بیشترین سرعت شتاب می‌گیرد. و حتی چند نوت خارج هم نمی‌توانند سمفونی سریع و خشن رایت را از ضرب بیندازند.

آنتونی لین | نیویورکر

۷۰ از ۱۰۰

خبر خوب این است که با اینکه بیبی درایور چندان فیلم به حساب نمی‌آید، اما یک موزیک ویدئوی فوق‌العاده است – یک ساندویچ کلاب پر از احساس که با سی لایه آّهنگ غنی شده است.

پیتر دابروج | ورایتی

۷۰ از ۱۰۰

بیبی درایور مانند تمام فیلم‌های ادگار رایت، یک فیلم انفجاری با موسیقی زیبا و زیاده‌روی در ایده‌های الهام‌بخش است. اما فیلمی آشفته نیز هست زیرا انواع آهنگ‌های پاپ را بین صحنه‌های تعقیب و گریز با ماشین، شوخی‌های شاد پرانرژی و یک زیرداستان عاشقانه‌ی احساسی با صدای بلند پخش می‌کند.

آن هورنادی | واشنگتن پست

۶۳ از ۱۰۰

با وجود کوشش بسیار فیلم بیبی درایور برای جذاب بودن، هنگامی که اهداف خاص رایت نمایان می‌شوند، جذابیت فیلم اندکی فروکش می‌کند.

 

 

بیبی درایور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طرفدارهای سری رمان‌های هشت جلدی برج تاریک، به‌شدت به این داستان که نویسندگی آن را استفن کینگ بر عهده داشت، علاقه‌مند هستند. در چنین شرایطی، طبیعی است که طرفدارها نسبت به فیلم اقتباسی برج تاریک (The Dark Tower) کمی بدبین باشند و ابراز نگرانی کنند. نیکولای آرسل، کارگردان این فیلم، به‌طور کامل این نگرانی‌ها را درک می‌کند. او که تمام سعی خود را کرده تا به کتابی که فیلم را از آن اقتباس کرده است وفادار باشد، در همایش کامیک کان سن دیگو، در مصاحبه با گیم‌اسپات می‌گوید: 

خب، اگر من هم کارگردان این فیلم نبودم، [به‌عنوان یک مخاطب عادی و طرفدار استفن کینگ] آنلاین می‌شدم و می‌گفتم: «ادی و سوزانا (از شخصیت‌های رمان) کجا هستند؟ چه اتفاقی افتاده؟!» پس بسیار نسبت به فیلم بدبین و نگران می‌شدم. بنابراین من احساس طرفدارها را درک می‌کنم، اما در عین حال در بعضی جهات بسیار احساس راحتی دارم؛ چون می‌دانم که ما با قلب‌هایمان صادق هستیم و هر آنچه را که باید، انجام می‌دهیم.

در یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ در ردیت که آرسل باید به سؤالات طرفدارها جواب می‌داد، او متوجه شد و شاهد بود که طرفدارهای این رمان نسبت به آن بسیار حساس هستند و می‌خواهند فیلم با وفاداری کامل به داستان ساخته شود. آن‌ها از اینکه می‌دیدند کاراکترهایی مهم مثل سوزانا و ادی و بی‌شمار عنصر دیگر از کتاب، در این فیلم وجود ندارند، نگران شده بودند. 

اما همان‌طور که آرسل اشاره کرد، این فیلم اقتباسی کامل از شماره‌ی اول این رمان به نام «هفت‌تیرکش» (Gunslinger) نیست و در واقع قرار است تا ادامه‌‌ی وقایع The Dark Tower VII: The Dark Tower باشد. هفت‌تیرکش زمانی نوشته شد که استفن کینگ تنها نوزده سال سن داشت؛ رمانی کوتاه، سورئال و متمرکز تنها روی سه کاراکتر: هفت‌تیرکش (با بازی ادریس البا)، مرد سیاه‌پوش (با بازی متیو مک‌کانهی) و پسری به نام جیک (با بازی تام تیلور). بنابراین فیلم هم روی همین سه شخصیت تمرکز دارد و این موضوع باعث شده تا آرسل باور داشته باشد این فیلم وفادار به رمان است. او در ادامه‌ی مصاحبه می‌گوید: 

من همیشه فکر می‌کردم که شما نمی‌توانید از این رمان اقتباس کنید. اقتباس از سری رمان‌های برج تاریک غیرممکن است؛ زیرا این رمان بسیار با جزییات و متراکم است و البته بی‌نظم. همچنین ژانرهای زیادی را در خود جای داده است و هر کتاب برای خود یک هیولا است. ولی زمانی که فیلم‌نامه را خواندم، متوجه شدم که این فیلم‌نامه بسیار هوشمندانه [و نسبت به رمان] کم جزییات است. بیشتر به یک مقدمه برای معرفی جهان و شخصیت‌های فیلم شباهت دارد و مانند یک فیلم اولیه است؛ اما هنوز هم از بقیه‌ی رمان‌ها ایده‌هایی اندک گرفته شده که باعث می‌شود با یک جهان پر و شفاف روبه‌رو باشیم. 

The Dark Tower

اینکه آرسل بعد از ساخت این فیلم دوباره به سراغ خلق فیلم‌های بیشتر بر اساس رمان‌های برج تاریک می‌رود یا نه، مشخص نیست. ولی او خود را برای این امکان آماده کرده است. او می‌گوید زمانی که فیلم اول، داستان کلی را برای تماشاگرها معرفی کرد، این پتانسیل وجود دارد که فیلم‌های بعدی بیش از پیش به رمان‌ها وفادار باشند. آرسل اذعان دارد: 

[شماره‌های بعدی] نمی‌توانند اقتباس مستقیمی باشند، اما قطعاً هر چه فیلم را ادامه دهیم اقتباس هم مستقیم‌تر می‌شود. منظور من این است که شما فرض کنید ما قرار است فیلم‌های بیشتری بر اساس این رمان‌ها بسازیم. پس هر قدر فیلم‌ها جلو می‌روند، وفاداری‌شان نسبت به رمان‌ها هم بیشتر می‌شود؛ زیرا در فیلم اول ما فقط جهان فیلم را معرفی می‌کنیم و می‌گوییم: «خب این جهان فیلم است، این هم کاراکترها و این هم چیزهایی که جهان فیلم از آن صحبت می‌کند.»

طرفدارهای سلسله رمان‌های برج تاریک، نسبت به آن بسیار علاقه‌مند هستند، اما بین آن‌ها یک دودستگی وجود دارد؛ دسته‌ی اول، رمان‌های اولیه را بیشتر می‌پسندند و دسته‌ی دوم بیشتر رمان‌های آخری را. دسته‌ای از اینکه استفن کینگ خود را به‌عنوان یک کاراکتر وارد داستان کرده است بسیار راضی هستند و دسته‌ای دیگر هم این تصمیم را نکوهش می‌کنند. استفن کینگ در این خصوص به آرسل گفته است که او را به‌عنوان یک کاراکتر وارد داستان نکند:

او انگار به من گفت: «فقط من رو داخل هیچ‌کدوم از فیلم‌هات نذار. هیچ کاراکتری به اسم استفن کینگ قرار نیست [تو فیلم‌ها] وجود داشته باشه.»

مورد دیگری که آرسل قرار است آن را تغییر دهد، پایان رمان اول است. دلیل آن ساده است: یک بازپرداخت روایی. آرسل در این خصوص می‌گوید: 

رمان اول جمع‌وجور و یک‌جورهایی ساده بود. فقط از رولاند، والتر و جیک صحبت می‌کرد. بنابراین فیلم هم همین‌طور است. ما رولاند، والتر و جیک را داریم. ادی، سوزانا و اوی بعدها وارد [رمان] می‌شوند. پس از این نظر به رمان وفادار بودیم. ولی بدیهی است که در رمان اول مواردی بود که نمی‌توانستیم آن را انجام دهیم. نمی‌شد در طول فیلم، رولاند را در تعقیب والتر قرار داد تا در آخر در کنار یک آتش بنشینند و صحبت کنند. پس این‌گونه بود که پایان فیلم را تغییر دادیم. 

The Dark Tower

آرسل در ادامه به حرف‌های خود می‌افزاید: 

هیچ‌وقت نمی‌خواهم فیلمی بسازم که با یک کلیف‌هنگر (پایان‌ نفس‌گیر که مبهم تمام می‌شود تا مخاطب را منتظر قسمت بعدی بگذارد) تمام شود و بگویم: «خب اگر می‌خواهید متوجه شوید چه اتفاقی افتاد قسمت بعدی را ببینید!» فکر می‌کنم مهم است هر مجموعه یا حماسه‌ای که می‌خواهید بسازید، قسمت اول آن باید مستقل از بقیه باشد و در خودش کامل شود؛ زیرا شما هرگز نمی‌دانید [که آن را ادامه‌ می‌دهید یا خیر]. همچنین شما به دنبال راضی کردن تماشاگرها هستید، مگر نه؟ پس باید به‌نوعی فیلم یک نتیجه‌گیری داشته باشد.

در دیگر اخبار سینما و تلویزیون، کمپانی سونی پیکچرز تریلر بین‌المللی جدیدی از این فیلم منتشر کرده است که می‌توانید آن را در اینجا مشاهده کنید. همچنین سریال The Dark Tower در کنار نسخه‌ی سینمایی آن ساخته می‌شود و قرار است اقتباسی از چهارمین جلد سری رمان‌های برج تاریک باشد که نام آن جادوگر و شیشه (Wizard and Glass) است.  

فیلم برج تاریک در تاریخ ۴ آگوست ۲۰۱۷ (مصادف با ۱۳ مرداد ۱۳۹۶) اکران می‌شود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 3 دقیقه قبل، علی رضا گفته است :

سلام.

خوبین .

کسی می تونه راجع یه فیلم منو راهنمایی کنه؟

سلام 

ممنون

شاید من بتونم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کسی لینک

در هم اکنون، Moon shadow گفته است :

سلام 

ممنون

شاید من بتونم 

می تونی لینک دانلود رایگان کارتون فوتبالیستهارو برام بزاری؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 7/22/2017 در 0:11 PM، پَشمکِ شُکُلاتیِ گفته است :

‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍بیشنهاد دارم براتون 

حتما فیلم هکر ساخت 2016 که بر اساس واقعیته

و ماجرای جذابی رو داره حتما ببینید

تضمینی

این فیلمو من دیدم

ولی اونجور ک باید نظرمو نتونست به خودش جلب کنه :|

شاید بخاطر کار های پیش پا افتاده ای بود ک انجام میدادنـ

یا شایدم من انتظاراتم از فیلم یکمی بالا بوده :|

در 1 ساعت قبل، عشق پرسپولیس گفته است :

کسی لینک

می تونی لینک دانلود رایگان کارتون فوتبالیستهارو برام بزاری؟

 

دوست عزیز فوتبالیست ها همونظور ک خودتون دارین میگین کارتونه و فیلم نیست :|

و در ضمن گذاشتن لینک در تالار ممنوعه

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نقد سریال شهرزاد؛ قسمت پنجم، فصل دو

قسمت چهارم روندی در فصل دوم سریال شهرزاد  آغاز شد که به‌واسطه آن تغییرات نسبتا گسترده‌ای در سریال رخ داد. پیش از این اپیزودهای سریال شهرزاد تنها به معرفی کوتاه شخصیت‌های جدید و به نمایش زندگی عاشقا‌نه شهرزاد و فرهاد خلاصه می‌شد. هم‌اکنون سریال در مسیر متفاوتی حرکت می‌کند که رگه‌هایی از سبک‌های جنایی و ترسناک در آن قابل مشاهده است. مانند اپیزود هفته گذشته، در قسمت پنجم شخصیت‌های شهرزاد و فرهاد در حداقل دقایق حضور دارند و در عوض قباد تمام توجهات را به خود معطوف کرده است که باید این ویژگی را به فال نیک گرفت.

قسمت پنجم فصل دوم سریال شهرزاد

بازگشت شهرازد به خانه پدری‌اش بدون هیچ کار‌کردی، تنها تمرکز سریال روی خانواده دیوان‌سالار را کاهش می‌دهد

آغاز قسمت پنجم فصل دوم سریال شهرزاد همراه است با باز‌گشت شهرزاد به خانه پدری‌اش که با کنار رفتن دو عضو آن یعنی سیمین و جمشید سعادت، روز‌های پر‌تلاطمی را پشت سر می‌گذارد. طبق گفته‌های حمیرا، زندگی مشترک او و همسرش در بهترین حالت خود نیست و لازم است شهرزاد بیش از پیش به زندگی خواهرش اهمیت دهد. این سکانس‌ها نشان می‌دهند که مشکلات شهرزاد تنها به چند مورد خلاصه نمی‌شود و در کنار خانواده دیوان‌سالار، خانواده سعادت نیز برای او در‌دسر‌های جدید می‌سازند. موارد گفته شده باعث نمی‌شوند که چند دقیقه ابتدایی قسمت پنجم برای مخاطب با‌اهمیت و جدی جلوه کند زیرا تا‌کنون به جز جمشید، دیگر اعضای خانواده سعادت هیچ نقشی در پیش‌برد داستان نداشته و اگر سازندگان به مانند سیمین، آن‌ها را فراموش می‌کردند، مخاطبین متوجه عدم حضور آن‌ها نمی‌شدند. اضافه کردن چنین خرده داستانی که شخصیت‌های در‌گیر آن به جز شهرزاد، به هیچ عنوان معرفی و شخصیت‌پردازی نشده‌اند و احتمال مانور بیشتر روی آن در قسمت‌های آینده، از اشتباهات نا‌بخشودنی سازند‌گان است.

قسمت پنجم فصل دوم سریال شهرزاد

صابر شخصیت جدید فصل دوم بوده که اولین حضورش بر‌خلاف دیگر شخصیت‌های تازه وارد، طولانی‌تر است. گذشته وی مورد موشکافی قرار نمی‌گیرد و به نمایش وضعیت فعلی او که در اطراف ساوه مشغول عرضه انار به بازار است، اکتفا می‌شود. با این حال می‌توان از لا‌به‌لای گفت‌و‌گو‌ها و اعمال او ویژگی‌های زندگی قبلی را دریافت کرد. مدیون بودن به رئیس برای تغییر و آشنایی با فردی خبره در زمینه جعل اسناد و مدارک، نشان می‌دهد که صابر تغییرات شگرفی را تجربه کرده است. اما به‌واسطه ورود خود‌خواسته و داو‌طلبانه‌اش به تیمارستان پس از مشاهده روز‌نامه‌ای که خبر از حضور شیرین در این مکان می‌دهد، می‌توان به این نتیجه رسید که صابر نیز به مانند دیگر شخصیت‌های جدید به خانواده دیوان‌سالار مربوط است.

قسمت پنجم فصل دوم سریال شهرزاد

سازندگان عزم خود را بر‌ای منفور کردن قباد جزم کرده‌اند و می‌توان گفت به هدف خود دست یافته‌اند

پروژه‌ای که سازندگان از ابتدای فصل دوم آن را کلید زده‌اند، ایجاد کردن حس تنفر نسبت به قباد در مخاطبین است و برای تحقق این هدف از هیچ تلاشی فرو‌گذار نبوده‌اند. در فصل اول تمرکز روی جنبه‌های انسانی قباد بود و این روند تا جایی ادامه پیدا کرد که وی بیش از فرهاد در جلب نظر مخاطبین موفق عمل کرد. با شروع فصل دوم و تصمیم سازندگان برای معرفی قباد به عنوان شخصیت منفی، اعمال و رفتاری از او سر می‌زند که در نقطه مقابل گذشته قرار می‌گیرند. قباد بخشی از قدرت خانواده دیوان‌سالار را در دست دارد و همان‌طور که درنقد قسمت دوم گفته شد، او بر‌خلاف بزرگ آقا انگیزه‌ها و محرک‌های لازم برای کنار گذاشتن منطق و سوء‌استفاده از قدرتش را دارد. در طی چهار قسمت قبل نشان داده شد که علی‌رغم تغییر شخصیت قباد، او همچنان عناصری از گذشته را همراه دارد. اما سازندگان بالاخره در قسمت پنجم آخرین مرحله پروژه را به اجرا در می‌آورند و در کنار مشخص کردن انگیزه‌ اکرم برای جلو‌گیری از باز‌گشت شیرین، قباد را به منفور‌ترین شخصیت سریال تبدیل می‌کنند. در همین اپیزود است که قباد برای اولین بار برای به دست آوردن تمامیت قدرتش انقلاب می‌کند و دلایلش برای تبدیل شدن به شخصیت فعلی‌اش را به زبان می‌آورد.

قسمت پنجم فصل دوم سریال شهرزاد

 ترانه علی‌دوستی بار‌ها خود را به عنوان یک فمنیست ثابت و به دفاع از حقوق زنان پرداخته است. در سریال شهرزاد که شدیدا بازیگر محور بوده و توانایی‌های هنر‌مند در محبوبیت شخصیت بسیار تا‌ثیر‌گذار است، بعید به نظر نمی‌رسد که سازندگان به عقاید بازیگران احترام گذاشته و سکانس‌هایی را به آن‌ها اختصاص دهند. این گفته‌ها به این معنا نیست که نمایش انجمن زنان و نقد قوانین موجود که حق زنان در آن کم و بیش رعایت نمی‌شود، هجو و بیهوده هستند، بالعکس سکانس‌های مذکور و بیان ضعف‌های نظام آموزش و پرورش در قسمت قبل توسط فرهاد، سریال شهرزاد را از یک سریال صر‌فا عاشقانه و جنایی دور کرده و ابعاد اجتماعی اثر را بهبود می‌بخشد.

قسمت پنجم فصل دوم سریال شهرزاد

یکی از اشکلات قسمت پنجم استفاده نکردن از شخصیت‌های جدید و اکتفا کردن به حضور کوتاه آن‌ها است

در تمامی قسمت‌های اخیر فصل دوم سریال شهرزاد دو وجه مشترک وجود دارد؛ معرفی شخصیت جدید و پاسخ به برخی سوالات. قسمت پنجم هم از این قاعده مستثنی نیست. این اپیزود در کنار معرفی شخصیت صابر و ایجاد سوالات جدید در رابطه با انگیزه‌های او، ماهیت حقیقی اکرم را نشان می‌دهد، روند زوال قباد را کامل می‌کند وزندگی عاری از عشق شاپور و ثریا را از لابه‌لای دیالوگ نمایش می‌دهد. بر‌خلاف پریناز ایزد‌یار که بیش از تمامی بازیگران نقشش را به شکل کاملا باور‌پذیر ایفا می‌کند، ایفای نقش رویا نونهالی اپیزود به اپیزود به قعر جدول بر‌ترین بازیگران نزدیک می‌شود. بازی مصنوعی و اغراق‌شده او در موزیک ویدیو نسبتا طولانی محسن چاووشی به خوبی مشهود است. اگر سکانس‌های مر‌بوط به از سر گیری فعالیت‌های سیاسی فرهاد و زندگی نا‌آرام حمیرا حذف و در عوض به شخصیت‌های جدید به‌خصوص سروان آپرویز که اعمال و رفتار او در قسمت‌های قبل نشان از یک شخصیت جالب دارند، اختصاص داده شده بود، بدون شک نتیجه بهتری حاصل می‌شد.

 

 

 

نقد سریال شهرزاد؛ قسمت ششم، فصل دوم

 

اگر کلیت فصل اول سریال شهرزاد  را حوادث پیرامون زندگی شهرزاد تشکیل داده و قباد به عنوان یک شخصیت اصلی، در قالب بخشی از زندگی او به تصویر کشیده می‌شد، اما اکنون در فصل دوم این شخصیت قباد است که اکثر مدت سریال و توجه دوربین را در اختیار گرفته و شهرزاد در سکانس‌های اندک حاضر است. به واسطه این ویژگی و پس از رخ دادن تغییرات گسترده در خانواده دیوان‌سالار که مسبب موقعیت جدید قباد بوده، فصل دوم سریال شهرزاد هفته به هفته به یک اثر ما‌فیایی و جنایی نزدیک شده و از رگه‌های عاشقانه فصل اول فاصله می‌گیرد. 

قسمت 6 فصل 2 سریال شهرزاد

اکنون قباد بدون هیچ کنترل‌کننده‌ای، رسما پدر‌خوانده خانواده دیوان‌سالار شده است

در فصل اول قباد شخصیتی ترسیم می‌شود که بزرگ آقا کنترل او و زندگی‌اش را در دست دارد و به همین دلیل با مشکلات فراوان رو‌به‌رو است. با این حال قباد در فصل دوم قدرت را در دست دارد و بدون هیچ عامل کنترل‌کننده‌ای تمام آن‌چه را که سال‌ها از آن محروم بوده است، به دست می‌آورد. پایان دادن به زندگی مشترکش با شیرین و تصمیم جدی‌اش برای انتقام جزء همین موارد هستند. قباد شخصیتی خاکستری است که هیچ‌گاه خوب یا بد مطلق نیست، گاهی درست تصمیم می‌گیرد و گاهی تحت فشار‌های داخلی و خارجی دست به اقدامات غیر‌قابل توجیه می‌زند. در فصل دوم مسیر متفاوتی برای قباد ترسیم شده که در این راه اقدامات نسنجیده او به دفعات دیده می‌شود، اما تلاش سازندگان برای منفور کردن او به دو دلیل تقریبا نا‌موفق بوده است؛ ۱) تاثیر بسیار مثبت قباد در فصل اول ۲) بررسی عوامل دخیل در شخصیت فعلی قباد. قباد از لحاظ منفور بودن قرار نیست جافری دوم باشد، با این وجود تفاوت قابل توجهی با فصل گذشته دارد.

قسمت 6 فصل 2 سریال شهرزاد

هاشم نماد سنت است و فرهاد سمبل مدر‌نیته. فرهاد که جرقه ادامه فعالیت‌های سیاسی‌اش در قسمت پنجم زده شد، همراه با دوستان و شا‌گردانش به پخش شب‌نامه می‌پردازد. فر‌هاد از آن دست دوست‌داران تغییر است که با استفاده از قلم و مردم قصد انقلاب را دارد، نه به مانند زمان کودتای ۲۸ مرداد با زور و اجبار. قبول نکردن شرایط موجود و تلاش برای تغییر آن دقیقا در تضاد با باور‌های هاشم است. او اوضاع را آن‌چنان که هست قبول کرده، برای فردایی بهتر خیال‌پردازی نمی‌کند و خود را تسلیم سر‌نوشت و قدرت قدرت‌مندان می‌داند. هاشم از آن دست افرادی است که مصلحت‌اندیشی او را تر‌سو کرده است و در مقابل فر‌هاد «سر‌به‌هوا» اما مصمم برای هدفش می‌جنگد و در برابر ظلم ظالم و «ادعای ارث و میراث شغالی که به باغ زده»، ایستادگی می‌کند. باید صبر کرد و دید که شیوه‌های موثر‌تری که فر‌هاد از آن‌ها صحبت می‌کند چه خواهند بود.

قسمت 6 فصل 2 سریال شهرزاد

رابطه فرهاد و شهرزاد آن‌گونه که تصور می‌شود بی‌نقص نیست

حضور حدودا ۱۰ دقیقه‌ای شهرزاد که در مقابل فرهاد و در کافه‌ای که چندین ماه از افتتاحش می‌گذرد رخ می‌دهد، مسائل متفاوتی را در بر می‌گیرد و در طی آن فرهاد از شغل معلمی دفاع کرده و از مزیت‌های این شغل می‌گوید. همچنین شهرزاد به فعالیت‌های سیاسی علاقه نشان می‌دهد. اما بدون شک مهم‌ترین بخش مکالمه شهرزاد و فرهاد، خبر‌دار شدن شهرزاد از طلاق غیابی قباد است. قضاوت قباد از سوی فرهاد و ضحاک مار‌دوش خواندن او، واکنش شهرزاد را در پی دارد که به دلیل زندگی مشترک و شناخت زیر‌لایه‌های شخصیتی قباد با حقیقت درونی او آشنا است. همین واکنش و دفاع از قباد، به اولین شک فرهاد در رابطه‌اش با شهرزاد منجر می‌شود. شکی که کاملا قابل درک است.

قسمت 6 فصل 2 سریال شهرزاد

قتل اسد با شیوه‌ای کاملا مافیایی انجام می‌شود؛ تعقیب‌های شبانه توسط افرادی با لباس‌های یک‌دست و اقدام به قتل در خلوت‌ترین مکان. با این حال جلسه‌ای که برای اقدام متقابل و با حضور راس قدرت و با‌زو‌های خانواده دیوان‌سالار انجام می‌شود، مهم‌تر از قتل اسد است. قباد به دنبال اقدام سریع است و بی‌آنکه مقصران را بشناسد، در پی مجازات آن‌ها است، اما در مقابل هاشم که تحت تعلیم بزرگ آقا بوده و از شیوه عملکرد او پیروی می‌کند، با دلیل و مدرک سریعا دست اندر‌کاران تو‌طئه را مشخص می‌کند. قباد بر‌خلاف نصرت از این درایت و نبوغ هاشم تعریف و تمجید نمی‌کند، زیرا با این کار عملا قدرت خودش را زیر سوال می‌برد. قباد برای آنکه بتواند خودش را از بزرگ آقا جدا کرده و هویت مستقلش را حفظ کند، لازم است که از راه و روش هاشم دوری کند. قتل یکی از افراد بهبودی که در مرگ حشمت دست داشته، در راستای تحقق این اهداف است. بزرگ آقا و هاشم پیش از هر اقدامی به عواقب و تبعات آن می اندیشند، اما قباد در تضادی کامل با این دو، پس از قتل به آتش جنگی که بر‌افروخته و نتیجه آن فکر می‌کند.

قسمت 6 فصل 2 سریال شهرزاد

در قسمت‌های آینده احتمالا شاهد گذشته مشترک هاشم و بلقیس خواهیم بود

در کنار اتفاقات و رخداد‌های اصلی ذکر شده چندین سکانس مهم در ششمین قسمت فصل دوم سریال شهرزاد وجود دارد که روی اتفاقات آتی سریال تاثیرات خرد و کلان خواهند داشت. بلقیس که در قسمت پنجم با انقلاب قباد رو‌به‌رو شد و از حال رفت، اکنون تمام قدرت و کنترلش روی قباد را از دست داده و تقریبا نمی‌توان به باز‌گشت او به دوران قبل امید‌وار بود. با این حال کنار رفتن کامل بلقیس به دلایل متعددی از جمله داستان فرعی عشق یک‌طرفه او به هاشم که به احتمال زیاد زوایای جدیدی از آن در اپیزود‌های بعدی به نمایش در‌ می‌آید، دور از انتظار است. همچنین بر‌خلاف تصور اکرم قرار نیست رابطه او با قباد جدی شود. زمانی که قباد از اکرم می‌پرسد که آیا او می‌تواند شهرزاد را بر‌گر‌داند، به خوبی برای مخاطب و اکرم مشخص می‌شود که نقش او فر‌اتر از یک جایگزین موقت نخواهد بود و تنها هدف قباد از سر گیری زندگی مشترکش با شهرزاد است.

قسمت 6 فصل 2 سریال شهرزاد

جدید‌ترین قسمت سریال شهرزاد نسبت به اپیزود‌های قبل تعداد کمتری سکانس‌های بدون کار‌کرد و بی‌اهمیت در داستان را به خود اختصاص داده است. این سریال هنوز در اوایل مسیر تغییر قرار دارد، اما قدم‌های موثری برداشته شده است. تم مافیایی سریال در حالی که از فصل اول حس می‌شد، اکنون جدی‌تر و دقیق‌تر از همیشه دنبال می‌شود. عنصر هیجان نتیجه این تم است که بدون شک استفاده از آن موجب بهبود کیفیت اثر خواهد بود. با این وجود که شخصیت‌ هاشم حضور پر‌‌رنگی داشته و در دیالوگ‌هایش به طور موثر از تمثیل استفاده می‌کند، برخی شخصیت‌ها از جمله شاپور کم و بیش فراموش شدند. اما این به معنای فراموشی کامل آن‌ها نیست زیرا خانواده دیوان‌سالار با خانواده بهبودی وارد جنگی مافیایی شده و از طرف دیگر سروان آپرویز مسئولیت پر‌ونده‌ قتل‌های زنجیره‌ای اشخاص مهم کشور را در دست دارد. تعامل این دو شخصیت متفاوت با قباد مسلما سکانس‌های جالب‌توجهی را به وجود خواهد آورد.

 

 

نقد سریال شهرزاد؛ قسمت هفتم، فصل دوم

در طی هفت اپیزودی که از آن پخش شده پر فراز و نشیب ظاهر شده و ماهیت‌های مختلفی به خود گرفته است. سریال شهرزادقرار بود داستانی عاشقانه باشد که به واسطه رخداد‌های غافلگیر‌کننده تجربه‌ای بی‌مانند در بین آثار ایرانی باشد. اما نهایتا به همان چیزی تبدیل می‌شود که لازم بود از آن دوری کند. فصل دوم اما اساس سریال را تغییر داده است. در این فصل تم مافیایی و اختلافات میان خانواده‌ها به عناصر اجتماعی اثر اضافه شده و در کنار آن‌ها خرده داستان‌های متعدد بسط داده می‌شوند. نتیجه این ویژگی این است که فصل دوم به در‌جه‌ای رسیده است که از لحاظ سر‌گرم‌کننده بودن دست کمی از فصل اول ندارد. منتهی روند رسیدن به این سطح کمی کند طی می‌شود.

تا قسمت هفتم بدون شک شاپور بر‌ترین شخصیت جدید سریال شهرزاد (البته سروان آپرویز با هویت دو‌گانه‌اش فراموش نشود) است. در قسمت‌های قبل لایه‌های مختلف شخصیت او مورد بررسی قرار گرفت و در این اپیزود نیز اندکی بیشتر با او آشنا می‌شویم. شاپور همان‌قدر که همانند یک جوان عاشق‌پیشه برای جلب محبت معشوقه از هیچ تلاشی فروگذار نیست و در مقابل ثریا نیمه تاریکش را فراموش می‌کند، قاتلی بی‌رحم است که به راحتی زیر‌دستان در‌دسر‌ساز را از میان بر‌می‌دارد. به نظر می‌رسد که شاپور عادت دارد پیش از هر بار دست به قتل زدن گذشته خودش را برای مقتول بازگو کند. همانطور که پیش از این گفته شد، این اقدام او می‌تواند دلایل متفاوتی داشته باشد؛ در زندگی شاپور شخصی وجود ندارد که وی بتواند بدون هیچ نگرانی سفره دلش را برای او باز کند و با این عمل شاپور عملکرد‌های کنونی‌اش را توجیه و خود را از هر‌گونه اتهامی تبرعه می‌کند.

قسمت هفتم فصل دوم سریال شهرزاد

شاپور شخصیت بسیار پیچیده‌ای دارد که دلایل آن را باید در گذشته او جستجو کرد

 

گذشته و حال شاپور و قباد بسیار به هم شبیه است و تقابل این دو شخصیت مسلما سکانس‌های جالب توجهی را پدید خواهد آورد. هر دوی این شخصیت‌ها گذشته‌ای پر رنج و عذاب و به دور از توجه و محبت اطرافیان داشته‌اند. قباد در زیر سلطه بزرگ آقا، بازیچه‌ای برای پسر عمو‌هایش بود و شاپور و مادرش از طبقه پایین اجتماع هستند، بار اشتبا‌هات تمام اعضای خانواده‌اش را به دوش می‌کشند. ازدواج اجباری شهرزاد با قباد سر‌آغاز زندگی مشترکی است که بر‌خلاف زندگی او با فر‌هاد، عاری است از عشق. در طرف مقابل ثریا تنها زندگی مشترک با شاپور را تحمل می‌کند، بی‌آنکه عشقی بین آن‌ها وجود داشته باشد یا از رفتار‌های محبت‌آمیز شاپور استقبال کند. قباد و شاپور برای به دست آوردن محبت کسی که به آن علاقه دارند بسیار تلاش می‌کنند، یکی موانع و مواردی که محبوبش از آن‌ها نفرت دارد را کنار می‌زند و دیگری به غافگیری‌ متوسل می‌شود. شاید اگر قباد و هر کس دیگری در شرایط مشابه قرار می‌گرفت، به وضعیتی بدتر از شاپور منجر می‌شد. نسخه‌ای از قباد را تصور کنید که دوباره شهرزاد را به دست آورده و از تمام قدرتش برای تثبیت جایگاهش و نابودی تهدید‌ها استفاده می‌کند. اگر قباد در فصل اول به شکل دیگری به تصویر کشیده می‌شد، هم‌اکنون می‌توانستیم انتظار کشتن زیر‌دستان با خونسردی کامل را از او داشته باشیم.

قسمت هفتم فصل دوم سریال شهرزاد

از همان فصل اول شباهت‌های میان سریال شهرزاد و مجموعه فیلم‌های پدر‌خوانده قابل مشاهده بود. برخی سکانس‌ها کپی کامل بودند و برخی دیگر با تغییرات متعدد از فیلم‌های مذکور به عنوان منبع الهام استفاده کرده‌اند. واضح‌ترین اقتباس سریال شهرزاد از فیلم‌های پدر‌خوانده، قتل زنجیره‌ای رؤسای دیگر خانواده‌ها در فصل اول است. هفتمین اپیزود فصل دوم نیز از این قاعده مستثنی نیست. درست است که سکانس حمله افراد شاپور به نوچه‌های بزرگ آقا/قباد تفاوت‌های گسترده‌ای با صحنه تیر‌اندازی به دون کور‌لئونه دارد، اما اگر این فیلم را مشاهده کرده باشید سریعا سکانس مذکور را به یاد آورده و به راحتی متوجه شباهت‌ها خواهید شد. تا‌کنون از جنگ‌های مافیایی تنها قتل‌های نوبتی را مشاهده کرده‌ایم. موردی که تنها با حضور قباد میسر شده و اگر بزرگ‌آقا همچنان در راس قدرت قرار داشت به هیچ عنوان عملی نمی‌شد. با این حال تم مافیایی پتانسیل بالایی برای تزریق هیجان دارد که امیدواریم در قسمت‌های آینده بیش از پیش مورد استفاده قرار بگیرد.

قسمت هفتم فصل دوم سریال شهرزاد

سکانس‌های طنز این پتانسیل را دارند که اثر را تا یک سریال کمدی تقلیل دهند و به هویت سریال ضربه وارد کنند

هفتمین اپیزود دارای دو بخش طنز و کاملا بدون کار‌کرد است. طنز کلامی در بسیاری از اپیزود‌ها وجود داشته است، اما سکانس‌های آموزش رانندگی به شهرزاد توسط فرهاد و رانندگی اصغری جزء معدود تلاش‌های سازندگان در جهت خلق موقعیت‌های طنز‌آمیز است. وجود چنین سکانس‌هایی در یک اثر کمدی بدون اشکال است، اما در سریالی که قرار است داستانی جدی و تاریک را روایت کند، این دست لحظات تنها به اعتبار و ارزش اثر خدشه وارد می‌کنند. حذف چنین سکانس‌هایی اضافه‌ای نه‌تنها خدشه‌ای به سریال وارد نمی‌کند، بلکه می‌توان آن‌ها را با لحظات تاثیر‌گذار در داستان جایگزین کرد. پس از چندین هفته نهایتا شاهد اولین هنر‌نمایی معصومه بیگی در نقش سیمین (اگر حضور کوتاه او در قسمت دوم را نادیده بگیریم) هستیم. میمیک صورت و رعایت لحن در هنگام ادای دیالوگ ویژگی‌هایی هستند که در بازی او قابل مشاهده است.

قسمت هفتم فصل دوم سریال شهرزاد

با پخش هر قسمت از دومین فصل سریال شهرزاد، بیش از پیش لایه‌های مافیایی اثر تقویت می‌شوند، اما تا‌کنون بهره‌برداری درستی از آن‌ها نشده و دیگر وقت آن رسیده که قتل‌های نوبتی به پایان برسد. شاید «خون به پا کردن» شاپور همان عنصری باشد که سریال را از روند کند و یکنواختش خارج کند. بهترین سکانس‌های فرهاد در فصل دوم دقایق ابتدایی اپیزود هفتم و انجام بحثی منطقی با شهرزاد در زمینه مسائل اجتماعی است که امیدواریم با ورود شهرزاد به نیمه سیاسی فرهاد بیشتر شاهد این دست سکانس‌ها باشیم. لحظات دو‌تایی قباد و شهرزاد و دیالوگ‌های بین قباد و نصرت که هر‌چند کوتاه اما بااهمیت و تاثیر‌گذار هستند همچنان بر‌ترین لحظات سریال را تشکیل می‌دهند. اگر اشتباهات سازندگان در رابطه بین بلقیس و هاشم و طنز‌های نا‌بجای سریال را نادیده بگیریم، اپیزود هفتم به مراتب بهتر از قسمت‌های قبلی است. باید صبر کرد و دید که تم مافیایی تا چه اندازه گسترش یافته و رابطه بین شهرزاد و قباد به کجا خواهد انجامید، زیرا این دو مورد مهم‌تر از دیگر جنبه‌های سریال هستند.

 

نقد سریال شهرزاد: قسمت هشتم، فصل دوم

عدم تعادل در اپیزود‌های مختلف مشکلی است که از ابتدا همراه با سریال شهرزاد بوده و در فصل اول کمتر حس می‌شد. اما فصل دوم سریال شهرزاد به شدت از این مشکل رنج می‌برد. تعادل در ریتم به این معنا نیست که در هر قسمت لازم است سکانس‌های اکشن وجود داشته و جنگ‌های مافیایی ادامه پیدا کنند. زمانی می‌توان قسمت‌های متفاوت را متعادل دانست که سکانس‌های مهم و تاثیر‌گذار در روند داستان به درستی بین آن‌ها تقسیم شده باشند، نه اینکه یک اپیزود دارای تعداد زیادی از این دست لحظات باشد و سکانس‌های اصلی قسمت بعد تنها به چند مورد انگشت‌شمار خلاصه شوند. هر‌چه قسمت هفتم سریال شهرزاد مهم و سر‌شار از هیجان بود، اپیزود هشتم در بسیاری لحظات خسته‌کننده حس می‌شود.

قسمت هشتم فصل دوم سریال شهرزاد

بر‌خلاف قسمت‌های قبل، این‌بار خبری از قتل‌های نو‌بتی دو خانواده دیوان‌سالار و بهبودی نیست. در عوض پیمان صلحی بین این دو ‌بر‌قرار می‌شود که با توجه به طرف‌های توافق نمی‌توان چندان به عمر بالای آن اطمینان داشت. محل انتخاب شده برای رو‌یا‌رویی دو شخصیت مهمی که در عین تمامی تفاوت‌ها، بسیار به یکدیگر شبیه هستند و رخداد‌های مشترکی را تجربه کرده‌اند، نیز در نوع خود جالب است. فضای سبزی که در‌ختان آن را احاطه کرده‌اند، به هیچ عنوان با درون آشفته و جنجال‌هایی که قباد و شاپور در شهر به راه انداخته‌اند، تناسب ندارد. دیالوگ‌های حائز اهمیتی بین شخصیت‌ها رد و بدل می‌شود که مواضع هر‌یک را بیش از پیش نمایان می‌کند. برای مثال شاپور به صراحت اذعان می‌کند که حاضر است برای انتقام‌جویی قتل‌های بی‌شماری انجام دهد و خون‌های بسیار بریزد، اما اکنون و همراه با قباد، قصد دارد مسیر متفاوتی را در پیش بگیرد. یکی از بخش‌های مهم مکالمه شاپور و قباد، پا‌فشاری بزرگ خانواده دیوان‌سالار روی تفاوت‌های بین او و بزرگ‌آقا در شیوه عملکرد است. پیش از این اخلاقیات متضاد بزرگ‌آقا و قباد را در اعمال تلافی‌جویانه مشاهده کرده‌ایم، حال بخش دیگری از این تفاوت‌ها در قالب بر‌قراری روابط دوستانه به نمایش در می‌آید.

قسمت هشتم فصل دوم سریال شهرزاد

علی‌رغم کنار رفتن اکثر موانع، همچنان شهرزاد بزرگ‌ترین مانع در برابر رسیدن قباد به خواسته‌اش است

در طی اپیزود‌های گذشته قباد در کنار تلاش برای به دست آوردن شهرزاد و از سر گیری زندگی مشترک‌شان، مجبور به حل و فصل تنش‌های بین خانواده خود و خانواده بهبودی بود. پس از توافقی که به آن اشاره شد، اکنون قباد می‌تواند تمام تمرکز خود را به زندگی شخصی‌اش معطوف کند. دعوت از بزرگان خانواده دیوان‌سالار با اقدامات قبلی قباد که سعی می‌کرد آن‌ها را یک‌طرفه و با تحریک نصرت به انجام بر‌ساند، بی‌شباهت است. قباد تا‌کنون موانع بر سر راه باز‌گشت شهرزاد را تا حدی حذف کرده است، اما همچنان در رفع مهم‌ترین و بزرگ‌ترین مانع نا‌موفق بوده است. این مانع خود شهرزاد است که تا‌کنون در برابر خواسته‌ها و فشار‌های قباد مقاومت کرده است. جلوگیری از ارتباط شهرزاد با فرزندش یکی از راه‌هایی است که قباد می‌تواند با استفاده از آن شهرزاد را به مجاب به باز‌گشت کند. با قرار دادن این احتمال در کنار شرایط جدیدی که ایجاد شده، اهرم‌های فشار تغییرات گسترده‌ای پیدا کرده‌اند که به احتمال زیاد کفه ترازو را به سمت قباد سنگین خواهد کرد.

قسمت هشتم فصل دوم سریال شهرزاد

در قسمت‌های ابتدایی سریال سکانس‌های شهرزاد و فرهاد به نمایش رابطه عاشقانه و سر‌شار از احساس آن‌ها خلاصه می‌شد. این روند یک‌نواخت بر‌خلاف بخش‌های مر‌بوط به خانواده دیوان‌سالار بدون هیچ کار‌کردی بود. اما در طی اپیزود‌های اخیر این رابطه وارد ابعاد جدیدی شده است که شباهت اندکی به گذشته دارد. بذر شک زمانی کاشته شد که شهرزاد در مقابل فرهاد به دفاع از قباد پرداخته و نسبت به صفت «ضحاک مار‌دوش» واکنش نشان می‌دهد. صحبت شهرزاد با قباد در بیرون بیمارستان و مخفی کردن مکالمه‌شان به تشدید شک فرهاد منجر می‌شود. این رخداد‌ها به اختلافی ختم می‌شود که طبعات آن در بخش‌های پایانی قسمت هشتم به نمایش در می‌آید. شک فرهاد به دلیل عدم اعتماد به شهرزاد نیست، بلکه او از آینده‌ زندگی‌اش با شهرزاد اطمینان ندارد و از این می‌ترسد که شک او به واقعیت تبدیل شود و شهرزاد به زندگی که زمانی از آن خارج شده بود، باز‌گردد.

قسمت هشتم فصل دوم سریال شهرزاد

سکانس‌های طنز با فضای مافیایی، جدی و تاریک سریال تناسب ندارند

سکانس‌های اضافه‌ای که کار‌کرد خاصی ندارند، به بخش جدایی نا‌پذیر سریال شهرزاد تبدیل شده‌اند و قسمت هشتم نیز دارای دو سکانس این‌چنینی است. بخش‌های مر‌بوط به سرهنگ تیموری و هوشنگ تنها به مخاطب یاد‌آوری می‌کنند که رامین ناصر نصیر همچنان در جمع بازیگران سریال قرار دارد. سازندگان به راحتی می‌توانستند بدون صدمه زدن به سریال، این سکانس‌ها را حذف و تماس تلفنی نصرت و سرهنگ تیموری را به نمایش در آورند. در قسمت هفتم یکی از سکانس‌های طنز و اضافه مر‌بوط به شخصیت اصغری بود که در قسمت هشتم نیز چنین موردی وجود دارد. نمونه اختلاف و جر و بحث بین اصغری و مرضیه، همسر هاشم، بار‌ها در آثار طنز به نمایش در آمده و به هیچ عنوان مناسب فضای سریال شهرزاد نیست. چار‌چوب و فضای کلی سریال وجود چنین سکانس‌هایی را نمی‌پذیرند. همچنین وقت آن رسیده که رابطه بین شربت و نصرت وارد ابعاد جدیدی شود و بحث‌های آن‌ها مداوما به نمایش در نیاید.

قسمت هشتم فصل دوم سریال شهرزاد

اگر از اشکالات قسمت هشتم که مواردی از جمله تغییر مداوم پوشش قباد در هنگام صحبت با اکرم را شامل می‌شود، در کنار روند کند و سکانس‌های بی‌اثر صرف‌نظر کنیم، این اپیزود کار‌کرد‌های مختلفی داشته و زمینه‌چینی‌های متعددی را به انجام می‌رساند. پس از آنکه سه نوچه قباد کشته شدند، زیر‌دست‌های جدید قباد با بیان جملاتی که نشان از ارادت و فرمان‌برداری آن‌ها دارد، معرفی می‌شوند که بدون شک تاثیر بسزایی در رفتار‌های مافیایی خانواده دیوان‌سالار خواهند داشت. فرار‌های شیرین از تیمارستان و شربت از عمارت دیوان‌سالار، زمینه‌ساز اتفاقات متفاوتی خواهند بود. با توجه به سکانس‌های به نمایش در‌ آمده در بخش «آنچه در قسمت بعد خواهید دید»، تغییرات پر‌تعدادی به وقوع خواهد پیوست و افشا‌گری مهمی رخ می‌دهد که مسلما روند سریال را دچار تغییر و تحول خواهد کرد. اگر تصورات به وجود آمده به دلیل این بخش به حقیقت تبدیل شوند، سریال شهرزاد نهایتا می‌تواند به همان اثر غیر متداولی تبدیل شود که مورد انتظار بوده و به واسطه آن توانسته مخاطبین بسیاری را جذب کند.

 

نقد سریال شهرزاد: قسمت نهم، فصل دوم

فصل دوم سریال شهرزاد تا‌کنون ستون‌های مختلفی را برای نگه داشتن سریال استفاده کرده است. معرفی شخصیت‌های جدید، جنبه‌های سیاسی و اجتماعی، اعمال و رفتار‌های مافیا‌-‌گونه و قرار دادن شخصیت اصلی در موقعیت‌های تازه تنها تعدادی از ستون‌های مذکور هستند. بهره‌گیری از تم مافیایی که از طریق نمایش اختلاف بین خانواده‌های مهم و پر قدرت سریال یعنی دیوان‌سالار و بهبودی محقق شده، در طی قسمت‌های اخیر بسیار پر رنگ بوده است. این روند تا جایی پیش رفت که دیگر جایی برای دیگر شخصیت‌های اصلی سریال شهرزاد باقی نمانده و سکانس‌های خارج از خانه دیوان‌سالار به لحظات کلیشه‌ای و خسته‌کننده تبدیل شدند. اما با توافق بین شاپور و قباد در اپیزود هشتم، پیش‌بینی می‌شد که جنبه مافیایی سریال کم‌رنگ و حتی محدود شود. خوش‌بختانه قسمت نهم تمام تمرکز خود را روی مواردی می‌گذارد که باعث شدند فصل اول به تجربه‌ای بی‌نظیر تبدیل شود.

قسمت نهم فصل دوم سریال شهرزاد

دوراهی شهرزاد بر سر حفظ هویت فردی یا مادر بودن است

در قسمت نهم شهرزاد برای چند‌مین بار از سوی قباد بر سر دو راهی قرار می‌گیرد. در طی اپیزود‌های قبل قباد بار‌ها در مکان‌های مختلف و به روش‌های متفاوت در راستای آغاز دوباره زندگی تلاش می‌کند که نا‌خواسته آن را شروع کرده و به پایان رسانده است. اما تازه‌ترین تلاش قباد تفاوت اساسی نسبت به گذشته دارد. همان‌طور که در قسمت هشتم به نمایش در آمد، او از بزرگان خانواده دیوان‌سالار در‌خواست کمک می‌کند. به‌واسطه همین اقدام قباد است که شهرزاد بر‌خلاف در‌خواست‌های قبل قادر نیست قا‌طعانه پاسخ منفی بدهد. نبرد واقعی شهرزاد نه بر سر فرهاد و نه بر سر زندگی عاشقانه‌اش است. در واقع شهرزاد باید بین حفظ هویت فردی‌اش و مادر بودن یکی را انتخاب کند. شهرزاد اگر بپذیرد که به خانه دیوان‌سالار باز‌گردد به تلاش‌هایش خیانت کرده است. تلاش‌هایی که باعث شده‌اند او همان زن پیش‌رو در جامعه‌ای باشد که در شرایط مرد‌سالارانه از حقوق زنان دفاع کرده و جایگاه اجتماعی به دست آورده است. این تصمیم شهرزاد آینده‌ای شبیه به ثریا را برای او رقم خواهد زد. زنی که نسبت به ابراز عشق مرتب و افسار‌گسیخته همسر بی‌علاقه است و در عین تمام محدودیت‌هایی که به او تحمیل شده تنها به خاطر فرزندش زندگی مشترک را ادامه می‌دهد.

قسمت نهم فصل دوم سریال شهرزاد

اما اگر شهرزاد زندگی با فرهاد را به بودن در کنار فرزندش تر‌جیح دهد، مقدمات رخ دادن اتفاقی را فرا‌هم کرده است که به هیچ عنوان قابل پیش‌بینی نیستند. رشد و نمو در محیطی که تاریخ آن با ظلم و خون رقم خورده و قرار گرفتن تحت تر‌بیت کسانی که فرا قانونی عمل می‌کنند، زندگی نیست که شهرزاد برای فرزندش بخواهد. قباد در فصل دوم تا حدودی غافلگیر‌کننده ظاهر شده است. رابطه با اکرم موردی است که انجام آن در فصل اول تقریبا غیر‌ممکن بود، با این حال با توجه به شخصیت‌پردازی متفاوت قباد در فصل دوم این امر به هیچ عنوان غیر‌منتظره جلوه نکرد. بر‌اساس این اقدام و دیگر موارد از این دست می‌توان آینده‌ای نه‌چندان ایده‌آل را برای ادامه زندگی مشترک شهرزاد و فرهاد متصور شد. اکنون که شهرزاد مسیر دوم را در پیش گرفته است و به‌واسطه آن قباد به «سیم آخر» خواهد زد، مسلما انتقام‌جویی‌ها جدی‌تر و شدید‌تر از قبل خواهند بود که تنها به جلوگیری از ملاقات مادر و فرزند ختم نمی‌شوند. اولین نمونه از اقدامات تلافی‌جویانه قباد را در قالب بر‌هم زدن آرامش خانواده‌های سعادت و دما‌وندی و مهر زدن بر حکمی که زندگی آن‌ها را متحول خواهد کرد، مشاهده کردیم.

قسمت نهم فصل دوم سریال شهرزاد

فرهاد عنصری را از بین می‌برد که نمادی از عشق او و شهرزاد است

در قسمت‌های قبل عنصر شک به رابطه فرهاد و شهرزاد وارد شده بود که در قسمت نهم وارد ابعاد جدیدی می‌شود. شک فرهاد که با پنهان‌کاری‌های شهرزاد به وجود آمده، با تعلل در پاسخ به خواسته بزرگان خانواده دیوان‌سالار و در راس آن‌ها قباد و در نظر گرفتن آینده‌ای که می‌تواند تمام لحظات آن را کبیر تقسیم کند، تشدید می‌شود. این شک و تر‌دید نهایتا به پاره شدن گردنبند مرغ آمین منجر می‌شود که در تضاد با فرهاد و هم‌سو با شهرزاد می‌توان آن را نشانه‌ای از وضعیت زندگی عاطفی این دو شخصیت دانست. درست است که می‌توان گر‌دنبند را «عین روز اول» درست کرد اما هیچ‌وقت مثل قبل نخواهد شد، هما‌نطور که زندگی شهرزاد و فرهاد هیچ‌گاه به شرایط پیش از دخالت بزرگ آقا باز نمی‌گردد. تناقض واضحی که در رابطه این دو شخصیت وجود دارد این است که هر چه شک فرهاد در تداوم زندگی مشترکش روز به روز افزایش پیدا می‌کند، شهرزاد همچنان به او اطمینان کامل دارد و حتی به خاطر او از تنها فرزندش می‌گذرد.

قسمت نهم فصل دوم سریال شهرزاد

روایت موازی در این قسمت یکی از بر‌ترین لحظات سریال شهرزاد است. در حالی که بزرگان خانواده دیوان‌سالار خواسته بزرگ‌شان را به گوش شهرزاد می‌رسانند، قباد به تنهایی مشغول بازی بیلیارد و ضربه زدن به توپ‌های هر یک از میز‌ها است که همزمان با پایان یافتن صحبت بزرگان، او نیز به توپ‌های آخرین میز ضربه می‌زند. این سکانس را می‌توان سمبلی از قدرت قباد دانست. در واقع او است که دیگر شخصیت‌ها را کنترل می‌کند و به هرچه که بخواهد می‌رسد، همان‌طور که به توپ‌ها ضربه می‌زند و آن‌ها را به اطراف حر‌کت می‌دهد. اما استفاده مکرر از این محیط به تاثیر و زیبایی آن خدشه وارد می‌کند.

یکی از اشکالات فصل دوم سریال شهرزاد استفاده ناقص و محدود از پایان نفس‌گیر در اپیزود‌های مختلف است. وظیفه چنین سکانس‌هایی ایجاد حس کنجکاوی و اشتیاق برای قسمت‌های بعدی است که متاسفانه بهترین نمونه آن در این فصل، سکانس پر اشکال پایانی قسمت اول است. سازندگان برای جبران این نقص برخی از سکانس‌های قسمت بعدی را در قالب ویدیو‌های کوتاه «آنچه در قسمت بعد خواهید دید» منتشر می‌کنند. اما این ویدیو‌ها به جای اینکه عملکردی مشابه پایان نفس‌گیر داشته باشند، به اسپویل بخش‌های مهم می‌پردازند و عملا لذت غافلگیری را از مخاطب سلب می‌کنند.

قسمت نهم فصل دوم سریال شهرزاد

ویدیو‌های «آنچه در قسمت بعد خواهید دید» جایگزین مناسبی برای پایان نفس‌گیر نیستند

سکانس‌های درد و دل شهرزاد با فرزندش، پاسخش به خواسته بزرگان خانواده دیوان‌سالار و گفت و گوی او با هاشم، جزء بر‌ترین لحظات این اپیزود است که مسلما به واسطه بازی عالی بازیگران به چنین درجه‌ای از کیفیت رسیده است. در کنار جواب منفی شهرزاد به قباد که خط بطلانی بر تمامی احتمالات کشید، قسمت نهم یک تئوری و تناقض بزرگ را رفع کرد. در تریلر قسمت نهم یکی از اهالی روستایی که صابر و شیرین در آن توقف کرده‌اند خبر از بارداری شیرین می‌دهد که اکنون متوجه می‌شویم تنها یک احتمال ساده بوده است. اگر این احتمال به حقیقت تبدیل می‌شد تمام فعل و انفعالات سریال زیر سوال می‌رفت. در نتیجه نمایش چنین لحظه‌ای آن هم یک هفته زود‌تر به هیچ عنوان کنجکاوی مخاطب را برنمی‌انگیزد. 

جدید‌ترین قسمت سریال شهرزاد به عنوان تجربه‌ای لذت‌بخش حاوی سکانس‌های زیبا و مهمی است که نقص‌‌ها و اشکالات قسمت‌های قبلی را به خوبی جبران می‌کنند. حتی سکانس‌هایی که بی‌دلیل طولانی شده‌اند هم به کلیت اپیزود ضربه نمی‌زنند. فاصله گرفتن از قتل‌های نوبتی و کشتن زیردست‌های دردسر‌ساز و در عوض پرداختن به شخصیت‌ها و رابطه‌هایی که محبوبیت سریال را در فصل اول رقم زده‌اند، باید به فال نیک گرفت. این ویژگی نباید به فراموشی کامل تم مافیایی و به‌خصوص شخصیت‌ شاپور منجر شود. با این وجود که بر‌قراری تعادل بین سکانس‌های مافیایی و عاشقانه امری سخت و دشوار است، اما لازم است که اجرا شود.

 

نقد سریال شهرزاد: قسمت دهم، فصل دوم

 

همانطور که در نقد قسمت هشتم گفته شد فصل دوم سریال شهرزاد تا حدی از مشکل عدم تعادل رنج می‌برد. از ابتدای فصل دوم سریال شهرزاد به این ویژگی عادت کرده‌ایم که پس از هر قسمتی که هیجان‌انگیز بوده و همراه با اتفاقات غافلگیر‌کننده و حساس است، اپیزودی به نمایش در آید که روندی کند و آرام‌تر داشته و حکم مقدمه و زمینه‌چینی را برای اتفاقات قسمت‌های بعدی داشته باشد. قسمت دهم نیز از این قاعده مستثنی نیست. اپیزود پخش شده در هفته گذشته به جرات یکی از بر‌ترین اپیزود‌های دو فصل سریال شهرزاد است. در این قسمت شاهد جنگ شهرزاد بر سر دو جنبه مهم روزگارش یعنی ادامه زندگی مشترک با فرهاد یا تسلیم شدن در برابر ظلم قدر‌تمندان و به دست آوردن فرزندش بودیم که به‌واسطه همین ویژگی سکانس‌هایی رقم می‌خورد و دیالوگ‌هایی ادا می‌شود که لحظه لحظه آن لذت‌بخش وقابل تمامل است. در مقابل قسمت دهم فاقد چنین بخش‌هایی است، با این حال لحظات تاثیر‌گذارش در عین اندک بودن، بسیار زیبا هستند که تقریبا موفق به رفع کمبود‌های اپیزود می‌شوند.

قسمت دهم فصل دوم سریال شهرزاد

اهرم فشار جدید قباد برای به دست آوردن شهرزاد این‌بار فرزندش یا بزرگان خانواده نیست، بلکه او از قدرت و ثورتش استفاده می‌کند

در قسمت نهم قباد در نبرد با شهرزاد برای از سر‌گیری رابطه‌ای که در آن توانست عشق را برای اولین‌بار تجربه و احساس خوشبختی کند، شکست می‌خورد. پیروزی شهرزاد و فرهاد مسلما بدون تاوان نخواهد بود. قباد که پیش از این برای دستیابی به هدفش از روش‌های مسالمت‌آمیز از جمله گفت‌و‌گو و دخالت بزرگان خانواده دیوان‌سالار استفاده و چندین اهرم فشار را به کار گرفته است، اکنون به سو‌ء‌استفاده از قدرت و ثروتش روی می‌آورد. اولین نشانه انتقام و اعمال تلافی‌جویانه در اپیزود نهم و با مهر زدن بر حکم تخلیه املاک دیوان‌سالار که در اختیار خانواده‌های سعادت و دماوندی هستند، رقم خورد که نهایتا این تصمیم قباد که با تحریک نصرت انجام شده، در قسمت دهم به حقیقت تبدیل می‌شود. اما اقدام بعدی او یعنی خرید ملکی که در اجاره انتشارات اندیشه است و تبدیل آن به مکانی کاملا متفاوت، جز رفتار‌های خود‌خواهانه و تا حدودی کود‌کانه قباد است. اگر قباد پیش از این شهرزاد را با روش‌هایی نظیر جلو‌گیری از ملاقات مادر و فرزند، به سمت پذیرش خواسته‌اش سوق می‌داد، حال قصد دارد با ایجاد فشار‌های اقتصادی روی دو خانواده، شهرزاد را به دست آورد.

قسمت دهم فصل دوم سریال شهرزاد

رابطه فرهاد و شهرزاد تا‌کنون و در طی ده قسمت پخش شده از فصل دوم فراز و نشیب‌های متعددی را تجربه کرده است. در اپیزود‌های ابتدایی تنها سکانس‌های کوتاهی به نمایش در آمد که سر‌اسر عاشقانه بودند. اما این روند تنها چند اپیزود ادامه پیدا کرد و با مداخله‌های قباد، به زندگی این دو خدشه وارد شد. عدم اطمینان و تردید فرهاد در تداوم زندگی مشترکش با شهرزاد تا جایی افزایش پیدا می کند که به از بین رفتن نماد عشق آن‌ها یعنی گردنبند مرغ آمین منجر می‌شود. پس از آن‌که شهرزاد در بین گزینه‌های قرار داده شده در پیش رویش یعنی جدایی از فرهاد و باز‌گشت به خانواده دیوان‌سالار یا ادامه زندگی فعلی‌اش، فرهاد را انتخاب می‌کند، تمامی آن شک‌ها به فرا‌موشی سپرده می‌شود و علاوه بر دفاع از تصمیم شهرزاد، به قباد دیوان‌سالار علنا اعلان جنگی تمام عیار می‌کند. مکالمه فرهاد و شهرزاد نه رنگ و بوی شاعرانه قبل را دارد و نه این دست سکانس‌ها به هدیه‌های نوبتی خلاصه نمی‌شود. بلکه در قسمت دهم در کنار اشاره به مسائل زنان و برابری‌های اجتماعی، فرهاد جملات انگیزشی به زبان می‌آورد و در این راه جمله‌ای معروف از نیچه را نیز نقل می‌کند.

قسمت دهم فصل دوم سریال شهرزاد

با نزدیک‌تر شدن رابطه قباد و شاپور انتظار می‌رود که سریال شهرزاد تاریک‌تر و مافیایی‌تر از قبل باشد

 همانطور که پیش‌بینی می‌شد تم مافیایی اثر که پیش از این بخش اعظم سریال را به خود اختصاص داده بود، اکنون به بخش فرعی سریال تبدیل شده و کمتر از ده دقیقه را به خود اختصاص داده است. رابطه بین شاپور و قباد از اپیزود‌های قبل به سمت صلح‌آمیز شدن پیش رفته و قتل‌های متعدد خانوادگی به پایان خود رسیده‌اند. پس از قرار ملاقات در خارج از شهر و در زمین‌های سر‌سبز، هم‌اکنون نوبت به سالن کنسرتی رسیده است که دوران فروغ را تجربه نکرده است و تفاوتی با مخروبه ندارد. با در‌گذشت بزرگ‌آقا و قتل‌های زنجیره‌ای او، خانواده دیوان‌سالار در شرایط نا‌به‌سامانی به سر می‌برد. قباد در کنار شهرزاد، باید به مسائل دیگری از جمله آینده اقتصادی تجارت‌خانه‌اش توجه کند. شاپور در حالی که تمام مدت خانواده دیوان‌سالار را زیر نظر دارد، از رخداد‌های پیرامون آن آگاهی دارد. این آگاهی باعث می‌شود پیشنهادی به قباد بدهد که بر‌خلاف اصول کاری بزرگ‌آقا است، اما بقای میراث او را تضمین می‌کند. بدون شک قبول معامله مذکور از سوی قباد، سبب افزایش سکانس های شاپور خواهد بود.

قسمت دهم فصل دوم سریال شهرزاد

جنبه‌های سیاسی و اجتماعی سریال شهرزاد، در قسمت دهم موثر‌تر از قبل ظاهر می‌شوند. فصل اول همزمان شد با رخداد‌های کودتای ۲۸ مرداد و سر‌کوب قیام دکتر مصدق. جنبه‌های سیاسی سریال در بخش‌های مختلفی از جمله انتشار شب‌نامه و جلسات فرهاد با همکارانش به نمایش در آمده است. قسمت دهم نیز پا را از این بخش‌ها فراتر نمی‌گذارد. در این اپیزود از عملکرد دکتر مصدق دفاع می‌شود و فرهاد به نقد افرادی می‌پردازد که تفکرات‌شان را مخفی و از شیوه نهان‌سازی اندیشه‌ها استفاده می‌کنند. فرهاد نه قدرت و نفوذ قباد را دارد و نه قادر به مبارزه مستقیم با ظلم است، پس برای دست‌یابی به اهدافش از تنها سلاحش یعنی قلم استفاده می‌کند. نمایش مدرسه‌ای که فرهاد در آن به عنوان معلم مشغول کار است، حاوی سکانس جالبی از نوع نقد اجتماعی است. دانش‌آموزانی که هم‌کلاسی‌شان را مورد تمسخر قرار می‌دهند و مدام او را قضاوت می‌کنند، نماد بسیاری از مردم اطرافمان هستند که بدون آگاهی از حقیقت، تنها دیگران را نقد، مضحکه و قضاوت می‌کنند. این دانش‌آموزان حتی پس از دانستن حقیقت هم واکنشی نشان نمی‌دهند و با صدای زنگ سریعا از کلاس خارج می‌شوند. تنها فر‌هاد که دغدغه اجتماعی دارد، به صورت نمادین از دانش آموز متفاوتش حمایت می‌کند.

قسمت دهم فصل دوم سریال شهرزاد

سازندگان در جدید‌ترین اقدام خود اسپویل را از ویدیو‌های «آنچه خواهید دید» به کاور منتقل کرده‌اند

در نقد قسمت قبل گفته شد که ویدیو‌های «آنچه در قسمت بعد خواهید دید» نه کار‌کرد مشابه پایان نفس‌گیر (Cliff Hanger) را دارند و نه جایگزین مناسبی برای این بخش هستند. حذف این قبیل ویدیو‌ها خدشه‌ای به روند کلی سریال وارد نمی‌کند، بلکه وجود آن‌ها که در اکثر اوقات بخش‌های مهم قسمت‌های آینده را لو می‌دهند، به تجربه کلی لطمه جبران می‌زند. اما در قسمت دهم سازندگان پا را فراتر گذاشتند و با طرح روی جلد این قسمت بخشی از سریال را لو دادند که هر‌چند وقوع آن تا حدی قابل انتظار بود، اما می‌توانست به عنوان یک عنصر غافلگیر‌کننده عمل کند. در‌خواست کمک صابر از بلقیس و خروج هر سه آن‌ها از روستای محل اقامت شیرین و صابر از آن جهت محتمل بود که شیرین تنها به عمه‌اش اعتماد دارد و صابر نیز قادر به اجرا برنامه‌اش نیست و برای قدم بعدی سر در گم است. در مجموع اگر کاور اثر به مانند گذشته به دور از هر‌گونه اسپویل انتخاب می‌شد، مسلما رو‌یا‌رویی بلقیس با صابر و شیرین هیجان‌انگیز‌تر ظاهر می‌شد. در این بین بازی عالی و بی‌نظیر پریناز ایزد‌یار را فراموش نکنیم.

قسمت دهم فصل دوم سریال شهرزاد

دهمین قسمت از فصل دوم سریال شهرزاد شاید آن سکانس‌های مهم و نفس‌گیر اپیزود نهم را نداشته باشد، شخصیت‌پردازی‌ها را ارتقا ندهد و مخاطب را غافلگیر نکند، اما این بدان معنا نیست که اپیزودی خسته‌کننده و فاقد ارزش تماشا است، بالعکس اگر سکانس‌های اضافه دو خانواده سعادت و دماوندی را نادیده بگیریم و روی دیالوگ‌ها و جنبه‌های اجتماعی و سیاسی متمرکز شویم، با قسمتی رو‌به‌رو خواهیم بود که اگر بهتر از اپیزود نهم نباشد، بدتر از آن نیست. باید صبر کرد و دید که آیا در اپیزود‌های آینده تم مافیایی به فروغ قبلش باز‌خواهد گشت و سر‌انجام «خود‌خواهی» قباد به کجا خواهد انجامید. با این حال شخصا همچنان منتظرم که سروان آپرویز به مانند شاپور به یکی از مهره‌های اصلی سریال تبدیل شود.

 

نقد سریال شهرزاد: قسمت یازدهم، فصل دوم

 

در حالی که تصور می‌کردیم با پخش یازد‌همین قسمت از فصل دوم سریال شهرزاد به نیمه فصل جدید سریال شهرزاد رسیده‌ایم، سازند‌گان اعلام کردند که فصل دوم کوتاه‌تر از فصل اول و ۱۵ اپیزود خواهد بود. این خبر هم خوب است و هم بد. خوب از این جهت که به‌واسطه اپیزود‌های کمتر روند داستان سرعت خواهد گرفت و سکانس‌های اضافه کمتر خواهند شد که نتیجه آن افزایش رخداد‌های مهم و حیاتی سریال است. در طرف مقابل به دلیل کاهش قسمت‌های فصل دوم ممکن است با پایان‌بندی سر هم بندی شده‌ای رو‌به‌رو شویم که منجر به نا‌امیدی مخاطبین شود. همچنین شخصیت‌هایی که تا‌کنون از پتانسیل‌شان استفاده نشده تنها چهار اپیزود برای نمایش توانایی‌شان فرصت دارند که چندان کافی نیست. با تمام این اوصاف، جدید‌ترین اپیزود سریال شهرزاد همچنان از همان مشکل عمده‌ای رنج می‌برد که در اکثر قسمت‌ها مشاهده می‌شود؛ سکانس‌های مهم و تاثیر‌گذار کم‌تعداد اما غافلگیر‌کننده و هیجان‌انگیز در کنار بخش‌های اضافه و بی‌اثر که بیش از اندازه طولانی شده‌اند.

شهرزاد قسمت ۱۱ فصل دوم

از آن‌جایی که هدف، وسیله را توجیه می‌کند و هدف اکرم کمک به خانواده‌اش است، این قبیل اعمال او با توجه به نیتش قابل توجیه است

سریال شهرزاد بر‌خلاف بسیاری از تولیدات اپیزودیک ایران مجموعه‌ای است از شخصیت‌های خاکستری که بنا بر موقعیتی که در آن قرار گرفته‌اند، اعمال مختلفی از آن‌ها سر می‌زند. این ویژگی از همان ابتدا همراه با سریال بوده و همچنان به عنوان عنصری مهم در آن وجود دارد. اکرم را می‌توان خاکستری‌ترین شخصیت دانست. دقیقا در لحظاتی که تمام مقدمات برای منفی شدن او فراهم شده است، گوشه‌ای از انگیزه‌هایش بر‌ملا می‌شود که به سرعت تصورات مخاطب را بر هم می‌زند. در فصل اول اکرم توانست با خدمت‌ به خانواده دیوان‌سالار، خانواده‌اش را از سر‌نوشت شومی که در انتظار‌شان بود، نجات دهد. آنچه که در طی ۱۰ قسمت پخش شده از فصل دوم از اعمال و رفتار‌های اکرم استنباط می‌شود، انگیز‌ه‌های شخصی و دست‌یابی به قدرت به منظور تغییر جایگاهش است. اکرم با موفقیت توانست موجبات جدایی قباد و شیرین را فرا‌هم و یکی از بزرگ‌ترین موانعش را به تصور خودش از میان ببرد. همچنین او به قباد کمک کرد که شرط همکاری با شاپور را به جا بیاورد. از آن‌جایی که هدف، وسیله را توجیه می‌کند و هدف اکرم کمک به خانواده‌اش است، این قبیل اعمال او با توجه به نیتش قابل توجیه است.

شهرزاد قسمت ۱۱ فصل دوم

یکی از اشکلات قسمت‌های ابتدایی فصل دوم عدم توجه به شخصیت شهرزاد و عدم پرداخت مناسب او بود. خوش‌بختانه این مشکل تنها چند اپیزود پا‌بر‌جا بود و نهایتا توانستیم رگه‌هایی از همان شهرزاد فصل اول را مشاهده کنیم. یکی از برترین سکانس‌های او بدون شک اعلام تصمیمش به بزرگان خانواده دیوان‌سالار و به زبان آوردن دلایلش بود. اما شهرزاد در اپیزود یازدهم متفاوت‌تر از همیشه است. در سکانسی که فرهاد از تصمیمش برای انتشار شب‌نامه برای مقابله با خانواده دیوان‌سالار و به خصوص قباد می‌گوید، شهرزاد سعی می‌کند از این اقدام او جلوگیری كند. در این‌جا با شهرزادی مواجه می‌شویم که محتاط شده، در لحظه تصمیم نمی‌گیرد و به تاثیر اعمالش روی زندگی دیگران فکر می‌کند و در واقع به سدی در مقابل قلم فرهاد بدل شده است. این تضاد شخصیتی او به دلیل قدرت قباد و نقش تعیین‌کننده او در آینده خود و خانواده‌اش است، دلیلی که کاملا معقولانه است. این ویژگی به دلیل شخصیت‌پردازی درست و پرورش شخصیت به مرور زمان است. همین ثابت نبودن شخصیت‌ها است که باعث شده شهرزاد یک سر و گردن از دیگر آثار هم‌رده‌اش باشد.

شهرزاد قسمت ۱۱ فصل دوم

به دلیل نوع پایان‌بندی اپیزود یازدهم یکی از کم اهمیت‌ترین شخصیت‌ها به ماند‌گار‌ترین تبدیل شد

در قسمت یازدهم دو بخش بدون دلیل قانع کننده طولانی شده‌اند. بخش اول به سکانس‌های شاپور و ثریا مربوط است. در قسمت‌های گذشته بار‌ها شاهد رابطه نه‌چندان عاشقانه آن‌ها بوده‌ایم. رابطه بین این دو شخصیت تا‌کنون بدون هیچ پیشرفتی بوده است. همچنان شاپور برای جلب محبت ثریا تلاش می‌کند و در مقابل ثریا به مانند قبل او را پس می‌زند. حتی بازی عالی رضا کیانیان هم نمی‌تواند به پیش‌برد این رابطه کمک کند. شاپور به همان اندازه که زیر‌دستانش را تحت کنترل دارد، قصد دارد ثریا را نیز کنترل و روابط او را محدود کند و نقاشی سمبلیکش به خوبی این هدف او را، هر چند خودش به آن اقرار نمی‌کند، به خوبی نشان می‌دهد. همچنین تنگ کردن حلقه روابط اجتماعی او نیز در راستای همین هدف است. اما موردی که باعث می‌شود این سکانس‌ها بی‌تاثیر و خسته‌کننده باشند، تمرکز بیش از اندازه ساز‌ندگان و تکرار مداوم آن‌ها در مکان‌های متفاوت است.

شهرزاد قسمت ۱۱ فصل دوم

دیگر بخش طولانی مربوط به نصرت و شربت است. رابطه بین‌ این دو شخصیت تا‌کنون به دیالوگ‌های کوچه بازاری و یکی به دو‌های متعدد خلاصه می‌شد. با این حال از زمان فرار شربت از عمارت دیوان‌سالار، پیش‌بینی می‌شد که سکانس‌های آن‌ها از کلیشه خارج شود. نهایتا امیدمان در قسمت یاز‌دهم به حقیقت بدل شد و غافلگیری ساز‌ندگان که از ابتدای اپیزود پی‌ریزی شده بود، در دقایق پایانی انجام می‌شود. نتیجه تغییر یکباره شرایط نصرت و شربت این شد که قسمت یازدهم با یکی از بر‌ترین سکانس‌های تاریخ سریال شهرزاد به پایان رسید. همچنین شخصیتی که تا پیش از حذف شدن از سریال اهمیت چندان به آن داده نمی‌شد، به یکی از ماند‌گار‌ترین شخصیت‌های سریال تبدیل شود. اما موردی که تا اندازه‌ای به سکانس‌های نصرت و شربت لطمه زد، طولانی شدن سکانس‌های آواز‌خوانی است که بدون هیچ کار‌کرد و متضاد با فضای کلی سریال بوده.

شهرزاد قسمت ۱۱ فصل دوم

اشکالی که در نقد قسمت قبل نیز به آن اشاره شد، استفاده از تصویری که بخشی از رخداد‌های سریال را لو می‌دهد، روی جلد است. در اپیزود یازدهم نیز با چنین شرایطی رو‌به‌رو هستیم. امید می‌رود که در قسمت‌های آینده ساز‌ندگان از همان فر‌مول سابق پیروی کنند. همچنین ویدیو «آنچه در قسمت آینده خواهید دید» نیز بالا‌خره توانست میزان اسپویل را به حد‌اقل رسانده و برای تما‌شای قسمت آینده اشتیاق ایجاد کند، ویژگی که پیش از آن در انجامش موفق نبوده است. تا‌کنون سریال ارجاعاتی به تاریخ داشته و از آن برای پیش‌برد داستانش استفاده کرده، اما اکنون به نظر می‌رسد که ساز‌ندگان قصد دارند نسخه خاص خود را از تاریخ روایت ‌کنند. بر‌خی از سکانس‌های قسمت یاز‌دهم از جمله خواب قباد، مکالمه شهرزاد و فرهاد در کنار بالین شیرین و پایان‌بندی کم نظیر شاید کم تعداد، تاثیر‌گذار و زیبا باشند، اما باز هم نمی‌توانند ریتم کند اثر را بهبود ببخشند. خوش‌بختانه به نظر می‌رسد که اپیزود آینده سریع و سر‌شار از رخداد‌های هیجان‌انگیز باشد. باید صبر کرد و دید که آیا در چهار قسمت باقی‌مانده سر‌انجام مخاطبین شاهد سکانس‌های اکشن باشند یا این دست لحظات تنها به یک اپیزود خلاصه شده و باز هم قسمت‌های آینده در‌گیر مشکل عدم تعادل خواهند.

نقد سریال شهرزاد: قسمت دوازدهم، فصل دوم

سریال شهرزاد در طی ۴۰ قسمتی از پخش آن می‌گذرد در عین تمامی مشکلاتی که تا‌کنون داشته، اما همچنان دارای المان‌ها، سکانس‌ها، غافلگیری‌ها و گره‌های داستانی عالی و تقریبا بی‌نظیر بوده است. با این حال از سکانس‌های اکشن به عنوان عنصری مهم و حیاتی که می‌تواند فصل دوم سریال شهرزاد را وارد ابعاد جدیدی کند، تا‌کنون به طور کامل استفاده نشده است. درست است که اپیزود‌های اولیه سریال شدیدا اکشن‌-‌محور و ما‌فیا‌-‌گونه بودند اما کم کم این تم به فراموشی سپرده شد و لایه‌های اجتماعی و عاشقانه سریال مجال خود‌نمایی پیدا کردند. تریلر منتشر شده از قسمت دوازدهم نوید یک اپیزود اکشن و هیجان‌انگیز را می‌داد که توانست امید به تزریق هیجان به سریال را افزایش دهد. هر‌چند سازندگان، علاقه‌مندان به تغییر رویه سریال و این دست سکانس‌ها را کاملا ناامید نمی‌کنند، اما همچنان ریتم را کنترل کرده و در اکثر مواقع آن را آرام نگه می‌دارند.

قسمت دوازدهم فصل دوم سریال شهرزاد

بزرگ‌ترین دستاورد سازندگان در فصل دوم معرفی شخصیت شاپور است

شاپور بهبودی شاید در ظاهر آرام باشد، به اتحاد و مبانی آن آشنا باشد، به هنر و ادبیات علاقه داشته باشد و نمایش‌نامه و پیس بخواند، اما در زیر لایه‌های شخصیتی‌اش کاملا ویران شده است. پیش از این از سه حالت مختلف وی در مواجهه با شرایط متفاوت گفته شد؛ حالت عاشق‌-‌پیشه‌اش در تعامل با ثریا، حالت خشن و بی‌رحم در هنگام حذف عناصر در‌دسر‌ساز و حالت در‌مانده در زمان باز‌گو کردن خاطراتش. در کنار بی‌پروایی از حذف شخصیت‌ها و قرار دادن شخصیت شهرزاد در موقعیتی حساس و تعیین‌کننده، بدون شک بزرگ‌ترین دستاورد سازندگان در فصل دوم معرفی شخصیت شاپور است. به دلیل شخصیت‌پردازی فوق‌العاده او عملا پیش‌بینی رفتار‌هایش غیر‌ ممکن است. تغییر حالت سریع از شادی به عصبانیت نمودی از این ویژگی در شخصیت شاپور است. از ابتدای ورود ثریا و شاپور به سریال شاهد رابطه پر از مشکل و عاری از عشق آن‌ها بوده‌ایم. بار‌ها ابراز علاقه‌ نا‌موفق شاپور به شیوه‌های مختلفی از جمله فروش تابلو و فاصله گرفتن ثریا را تماشا کردیم. با این حال اگر میزان ویرانی رابطه شاپور و ثریا پیش از شروع فصل دوم ۳ از ۱۰ بوده، اکنون پس از پخش قسمت دوازدهم، این عدد به ۸ رسیده است. همچنین با توجه به شوک‌هایی که اپیزود به اپیزود به این رابطه وارد می‌شود و با استناد به «آنچه در قسمت بعد خواهید دید»، روند صعودی ادامه داشته و حتی ممکن است به ۹ یا امتیاز کامل نیز افزایش یابد. همچنین رو‌یا‌رویی شهرزاد با این دو شخصیت با توجه به شباهت‌هایش به ثریا و حضور سایه مردی همچون شاپور بر زندگی‌اش، مطمئنا سکانس‌های جالب توجهی را پدید خواهد آورد.

قسمت دوازدهم فصل دوم سریال شهرزاد

شاپور و قباد نماد تفکر مرد‌سالارانه هستند

شهرزاد در کنار تمامی تم‌های اجتماعی‌اش، تا اندازه‌ای تفکر مرد‌سالارانه را نیز به نقد می‌کشد. قباد و شاپور به عنوان نماد‌های این تفکر، مهره‌های اصلی این بازی انتقادی هستند. قباد با تمام قدرت و توانش و با استفاده از هر حربه و راهی حتی با دخالت بزرگان و تحت فشار قرار دادن خانواده‌ها تلاش می‌کند شهرزاد را به دست آورد و در این مسیر به هیچ عنوان به شهرزاد و خواسته‌اش اهمیت نمی‌دهد. شاپور نیز دارای چنین شرایطی است. با اینکه شاپور همچنان ثریا را در اختیار دارد، اما برای به دست آوردن عشق و علاقه‌اش تلاش می‌کند. روش‌های کنترل از جمله دور کردن ثریا از فرزندانش و ممانعت از ملاقات او با دوستانی همچون بلقیس دیوان‌سالار، جزء تلاش‌های شاپور در راستای رسیدن به خواسته‌اش است. شاپور هما‌نند یک زندان‌بان، ثریا را در «زندان» نگه داشته است. اگر شهرزاد در دو راهی که دیوان‌سالار‌ها و در راس آن‌ها قباد در برابرش قرار داده بودند، گزینه متفاوتی را انتخاب کرده بود، هم‌اکنون با شرایطی مشابه ثریا مشغول ادامه زندگی‌اش بود.

بزرگ آقا در اپیزود‌های پایانی فصل اول تصمیم به قتل سران خانواده‌های رقیب گرفت و توانست آن‌ها را از میدان بیرون کند. اما در سریال شهرزاد با قانونی رو‌به‌رو هستیم که در بین تمامی خانواده‌ها وجود دارد؛ یک خانواده مافیایی از بین نمی‌رود بلکه رهبری آن از شخصی به شخص دیگر منتقل می‌شود. بر همین اساس است که اکنون قباد به جای بزرگ آقا، شاپور به جای برادرش و شروانی به عنوان جایگزین پدرش وارد بازی پول و قدرت شده‌اند. با توجه به حضور چند دقیقه‌ای و ادای تعدادی دیالوگ، نمی‌توان با قاطعیت در مورد رهبر جدید خانواده شروانی قضاوت کرد. با این حال امیرکاوه آهنین‌جان از پس ایفای نقشی که در عین بی‌رحمی و خشونت درونی، کاملا آرام بوده و با فکر عمل می‌کند، به خوبی بر آمده است. 

قسمت دوازدهم فصل دوم سریال شهرزاد

تکنیک‌های سینمایی از جمله دوربین روی دست و پن به بهبود تجربه بصری این اپیزود کمک بسیاری کرده‌اند

از سکانس‌های آرام و دیالوگ‌-‌محور قسمت دوازدهم عبور کنیم، به سکانس‌هایی می‌رسیم که آدر‌نالین خون مخاطب را کمی بالا می‌برند. سکانس فرار شیرین از خانه هاشم، با رگه‌های از ژانر ترس و وحشت آغاز می‌شود، اما نهایتا به سکانس تعقیب و گریزی ختم می‌شود که با استفاده از تکنیک‌هایی نظیر دوربین روی دست و پن (حرکت دوربین با محور ثابت به سمت راست و چپ) ثبت شده‌اند. در کنار این تکنیک‌ها از مواردی از جمله کات‌های پر‌تعداد و تغییر نما‌های متعدد استفاده شده که با ذات سریع و هیجان‌انگیز این دست سکانس‌ها هم‌خوانی دارد. در این بین از بازی عالی پریناز ایزد‌یار (به خصوص در سکانس‌های مربوط به لوکشین پارک) و امیر حسین فتحی (با این وجود که گاهی شوخی‌های صابر در بد‌ترین موقعیت‌ها، کمی توی ذوق می‌زند) نباید چشم‌پوشی کرد که در هرچه هیجان‌انگیز‌تر شدن سریال بسیار موفق عمل کرده‌اند. با این حال در سکانس‌های ضد و خورد تمامی باز‌یگر‌ها، از صابر، فرهاد و هاشم (کمتر از دیگر شخصیت‌ها)، تا افرادی که شیرین را گرو‌گان گرفته‌اند، همگی با بازی نه‌چندان خوب، اغراق شده و مصنوعی خود عملا امکان مشاهده یک سکانس اکشن قوی را از مخاطب سلب کردند. 

قسمت دوازدهم، اپیزودی متعادل و مهیج است که به جز چند مورد، مشکل دیگری در آن مشاهده نمی‌شود. اولین اشکال این قسمت مربوط به سکانس‌های آواز‌خوانی است که تقریبا به وضعیتی شبیه به سکانس‌های خواب دیدن شخصیت‌ها دچار شده‌اند. این شباهت از این جهت است که ویژگی مذکور از نقطه‌ای به سر‌یال اضافه می‌شوند و تقریبا در تمامی اپیزود‌های بعدی کم و بیش از آن استفاده می‌شود. پس از آنکه جذابیت چنین سکانس‌هایی به دلیل تکرار کاملا از بین رفت، سازندگان آن را به دست فراموشی می‌سپارند. سکانس‌های ضیافت که در آثار مافیایی مرسوم است، جزء دومین اشکال سریال هستند که اگر چه جلوه‌ای از عشق قباد به شهرزاد، تفکرات متضاد بلقیس و شاپور و ویرانی هر‌چه بیشتر رابطه ثریا و شاپور را به نمایش می‌گذارند، اما باز هم چیزی به داستان اضافه نمی‌کنند و به اندازه کافی مورد استفاده قرار نمی‌گیرند.

قسمت دوازدهم فصل دوم سریال شهرزاد

به نظر می‌رسد در آینده باید به دیدن اسلحه به جای قلم در دست فرهاد عادت کنیم

قسمت دوازدهم فصل دوم سریال شهرزاد در کنار تمامی اشکلات اعم از بازی ضعیف در سکانس‌های اکشن، استفاده از کلیشه‌ها و عدم بهره‌برداری از پتانسیل بخش‌هایی از جمله ضیافت در خانه دیوان‌سالار، همچنان تما‌شایی ظاهر می‌شود و مخاطب را خسته نمی‌کند. در این اپیزود سکانس‌های جالب توجهی به نمایش در آمد که در کنار آن‌ها شاهد تحول‌های داستانی از جمله ورود خانواده دیوان‌سالار به تجارت شاپور بهبودی یعنی قاچاق مواد مخدر، احتمال باردار بودن اکرم، نا‌امیدی فرهاد از انقلاب از طریق قلم و دست بردن به اسلحه و در کنار آن شناخت شخصیت حقیقی شهرزاد توسط بلقیس که مسلما به رابطه نزدیک‌تر این دو شخصیت منجر خواهد شد، بودیم. در حالی که تنها ۳ اپیزود به پایان فصل دوم باقی مانده است، سازندگان همچنان بر روند کند و نیمه کندی که از ابتدای فصل در پیش گرفته‌اند، تاکید دارند و به همین دلیل این احتمال وجود دارد که یا اپیزود‌های پایانی بیش از اندازه سریع شوند، یا بر‌خلاف فصل اول با پایانی مناسب به نمایش در نیایند. با تمام این اوصاف نمی‌توان به طور قطع برای نوع پایان‌بندی سریال پیش‌بینی کرد، زیرا سازندگان نشان داده‌اند که می‌توانند غافلگیر‌کننده ظاهر شوند و از حذف شخصیت‌ها هیچ ترسی ندارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط Lovely girl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 3 ساعت قبل، Lovely girl گفته است :

 

پستتون لینک داره

لطفا لینکاشو حذف کنین

و هنگام ارسال پست به این مورد دقت کنین

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نقد فیلم «مادر قلب اتمی»

نسل جوان سینمای ایران تلاش زیادی می‌کند تا با تجربیات تازه فرم جدیدی را در سینمای ایران ایجاد کنند. عدم پیروی از اصول کلاسیک قصه‌گویی دستمایه برخی از این آثار است. احمدزاده در «مادر قلب اتمی» شکل تازه‌ (یا متفاوتی) برای فیلمش انتخاب کرده اما بیش از آنکه این تازگی نوعی تجربه در فرم یا ساختار باشد به ترکیب آشفته‌ای از آثار پست مدرن شبیه شده که پوسته جدیدی دارد اما از درون خالی و بدون محتواست. در این مطلب بررسی می‌کنیم که چگونه انتخاب‌های به خصوص فیلمساز چنین ماحصلی داده و آیا راهی وجود دارد که بتوان فیلم را دوست داشت؟

آنچه که باعث می‌شود یک اتفاق، یک شخصیت یا یک صحنه در یک فیلم وجود داشته باشد به انتخاب فیلمنامه‌نویس و فیلمساز باز‌می‌گردد. آن‌ها انتخاب می‌کنند که چه چیز‌هایی را به چه شکلی کنار هم قرار دهند تا مفهوم یا حسی به مخاطب منتقل شود. بدون شک وجود ارتباط بین صحنه‌ها یا نخ تسبیحی که مسیر اتفاقات داستان را به هم وصل کند کمک زیادی به درک فیلم می‌کند. مشخصاً الگوهای ارتباطی در یک فیلم بین اجزای تشکیل دهنده، فرم را می‌سازد. از این منظر حذف یک صحنه در صورتی که دیگر صحنه‌ها وابستگی دقیقی به آن داشته باشند به فرم فیلم و در نهایت انتقال مفهوم ضربه خواهد زد. در ادامه بررسی می‌کنیم که اگر برخی از اجزای مادر قلب اتمی حذف شوند اثر چه ضرباتی جز کوتاه شدن زمانش خواهد خورد.

قابل توجه است که ممکن است در ادامه بخشی از داستان فیلم لو برود

bc0079b2-e502-4c3f-8d89-4da039ac701e.jpg

قصه از آنجا شروع می‌شود که آرینه (با بازی ترانه علیدوستی) و نوبهار (با بازی پگاه آهنگرانی) از یک مهمانی بیرون می‌آیند و در خیابان می‌چرخند. فیلم از نیمه شب شروع می‌شود و با طلوع خورشید تمام می‌شود. قصه به طور مشخص با چند تصادف جلو می‌رود. آن‌ دو اتفاقی کامی را در راه می‌بینند، با او هم صحبت می‌شوند و در یک تصادف از او جدا می‌شوند. در آن تصادف با جوان مرموز فیلم با بازی محمدرضا گلزار برخورد می‌کنند و درگیر یک داستان پیچیده دیگر می‌شوند. جوان بدهی آن‌ها را در تصادف پرداخت می‌کند و در تمام مدت فیلم به بهانه این بدهی آن‌ها را اذیت می‌کند. در نهایت با یک بازی سنگ کاغذ قیچی قرعه روی جوان می‌افتد و او از پشت بام می‌پرد و فیلم همزمان با رویای جوان که خودش را با همه شخصیت‌های فیلم یکی می‌داند تمام می‌شود.

در پاره اول فیلم فضای هجوگونه و طنزآلود دارد و یادآور فیلم «اسب حیوان نجیبی است» ساخته عبدالرضا کاهانی است

فیلم تقریباً ساختاری دوپاره دارد. از زمانی که گلزار به فیلم اضافه می‌شود فضای داستان شکل مشخص و متفاوت با ابتدای فیلم دارد. فیلم به ژانر علمی تخیلی نزدیک می‌شود و شاید هم با آن شوخی می‌کند. اما در پاره اول فیلم فضای هجوگونه و طنزآلود دارد و یادآور فیلم «اسب حیوان نجیبی است» ساخته عبدالرضا کاهانی است. در پاره اول فرض کنید بعد از آنکه آرینه و نوبهار از مهمانی بیرون آمدند با کامی ملاقات نکرده و مستقیماً تصادف می‌کردند. با این تغییر دو سکانس از فیلم حذف می‌شد. کامی نمی‌توانست خوابش را که اسم فیلم از دل آن بیرون آمده تعریف کند، چند شوخی از دست می‌رفت و در نهایت پلیس در سکانس‌های آینده کسی را نداشت که به جای آرینه و نوبهار دستگیر کند. ممکن است دلیل حضور کامی شخصیت‌پردازی کاراکتر‌های اصلی باشد. اما چه مولفه‌های از شخصیت‌ها در این دو سکانس به مخاطب داده می‌شود جز اینکه این‌ها جوان‌های بی‌خیالی هستند که کاری جز خوش‌گذرانی ندارند؟ راه‌های جذاب‌تر و بهتری جز اضافه کردن یک شخصیت به داستان وجود نداشت؟ از این دو سکانس بگذریم، در باب شخصیت پردازی جز آنکه آرینه پیانو می‌زند و نوبهار آسم دارد و باید زود‌ به زود دستشویی برود چه چیز راجع به شخصیت‌ها، آرزوهایشان، اهدافشان و گذشته‌شان می‌دانیم؟ البته نیازی هم به شخصیت‌پردازی وجود ندارد چرا که کاراکترها عملاً به بحران جدی در فیلم مواجه نمی‌شوند که ویژگی‌های شخصیتی‌شان به کمکشان بیاید. تنها بحران و کشمکش جدی فیلم برای آرینه در مقابله با جوان نامعلوم‌الحال (گلزار) شکل می‌گیرد که بیش از آنکه از منطق درونی درام و شخصیت‌ها بیرون ‌آمده باشد ساختگی و غیرطبیعی است.

211fc5b9-5a00-4e34-8f37-5f64247a25e6.jpg

کمی پیش برویم. به یک تصادف واقعی برمی‌خوریم. راننده ماشین مقابل مردی با یک ماشین قدیمی و تمیز است که به بیان راوی هر شب در خیابان می‌گردد تا تصادف کند. (پس چرا ماشینش انقدر نو است؟) فرض کنید تصادف حذف شود. همراه با آن ملاقات با مرد هم حذف می‌شود. پس نیازی نیست که پولی به او داده شود. پس نیازی نیست که کامی دنبال عابر بانک برود و به خاطر یارانه‌ها نتواند پول نقد پیدا کند. پس نیازی نیست که گلزار به قصه اضافه شود و مهمتر از آن پای پلیس به قصه اضافه نمی‌شود. البته در جهان بی‌منطق فیلم چندان مشکلی ندارد که تصادف وجود نداشته باشد اما پلیس اتفاقی جلوی ماشین آرینه را بگیرد و از آن‌ها سوالاتش را بپرسد. به هر حال این تصادف باعث آشنایی و مدیون شدن آرینه و نوبهار به جوان (گلزار) می‌شود. اما جز این نه در ادامه درام نقشی دارد. نه کمکی به شخصیت‌پردازی می‌کند و نه نگرانی خاصی برای مخاطب ایجاد می‌کند و نه مانند نمونه مشابه‌اش «اسب حیوان نجیبی است»، سیر حوادث تصادفی که در فیلم رخ می‌دهد وضعیت‌ را برای شخصیت‌ها خطرناک‌تر و پیچیده‌تر می‌کند. به علاوه شکل شخصیت پردازی پلیس در آن فیلم علاوه بر جذاب بودن امکان نزدیک‌ شدن و همذات پنداری را به مخاطب می‌دهد.

در فیلم «اسب حیوان نجیبی است» پلیس قلابی بر خلاف پلیس در این فیلم نقش جذاب‌تر و کنجکاوی برانگیزی دارد که امکان همذات پنداری نیز می‌دهد

فیلم از جایی که دوباره جوان اتفاقی سوار ماشین آرینه می‌شود وارد مسیر تازه‌ای می‌شود. همانطور بی‌منطق و با دلایل احمقانه و باورناپذیر شخصیت‌ها در مسیر تازه‌ای می‌افتند و بدون هیچ دلیل مشخصی سراغ بدل صدام حسین می‌روند. این اتفاق به همان اندازه غیرمنتظره و غیر طبیعی است که در یک فیلم ملودرام ناگهان سوپرمن ظهور پیدا کند. مسلماً این اتفاق شُک آور و غیرمنتظره است اما از منظر فرم فیلم کاملاً نامتناسب و بی‌فایده است. مسئله آنجاست که در درام وقتی تعلیق و نگرانی برای مخاطب به‌وجود می‌آید که حادثه‌ای غیرمنتظره اما متناسب با فضای داستانی فیلم در معرض اتفاق افتادن باشد وگرنه فیلم درگیر اتفاقاتی آسمانی و زمینی می‌شود که از نقطه‌ای به بعد نه برای شخصیت‌ها اهمیت دارد و نه مخاطب.

875c474c-89e2-4d27-89f3-e4969eb6387e.jpg

فیلم عملاً با الگوی دو شخصیت داریم حالا چی کار کنیم؟ تصادفی به شخصیت سوم بر‌بخوریم. سه شخصیت داریم حالا چی کار کنیم؟ تصادف کنیم تا سر و کله شخصیت چهارم پیدا شود و حالا چی‌ کار کنیم؟ شخصیت بعد و تصادف بعد و دوباره تصادفی دیگر، ساخته شده است. این بی‌منطقی بالاجبار با یک فریب و ابهام قرار است به نهایت برسد. دو نوع ابهام در سینما وجود دارد. گاهی از سر پختگی فیلمساز است و گاهی از سر ناشی‌گری. فیلمساز پخته با درک این مسئله که جهانی که در آن زندگی می‌کند ابهاماتی دارد که ذهن بشر را مشغول خود کرده فیلم و شخصیت‌ها را به همان اندازه پیچیده می‌کند و به نوعی از هنر متعالی دست می‌یابد که جستجو در اثر هنری جز جدا نشدنی اثر می‌شود اما فیلمسازی که از سر ناشی‌گری و با تمایل به آنکه خود را هم رده فیلمساز متعالی قرار دهد دست به مبهم کردن داستان خود می‌زند عملاً به ظاهری مشابه با برخی آثار مبهم دست می‌یابد اما در نهایت به معنای متعالی دست نمی‌یابد. برای مثال شخصیت جوان در انتهای فیلم مجبور است برای پیچیده‌تر کردن خود دیالوگ معروف فیلم «سامورایی» ژان پیر ملویل را تکرار کند:‌ «من هیچوقت نمی‌بازم» اما نباختن جف کاستلو در سامورایی به قوانین شخصی و منش و درونیات او بازمی‌گردد که او را جاودانه می‌کند و مؤلفه‌های بسیاری در فیلم برای رسیدن به این ویژگی شخصیتی کنار هم قرار داده شده است. اما در «مادر قلب اتمی» فقط ظاهر این ویژگی شخصیتی مثل برچسب به شخصیت زده شده تا او را پیچیده کند و عملاً این روش شکست خورده خواهد بود. مخاطب به اندازه کافی با شخصیت‌ها همذات پنداری نخواهد کرد و به دلیل ریتم نامناسب فیلمنامه و نبوده قصه مرکزی واحد و جذاب خسته‌کننده پیش ‌خواهد رفت. فیلمساز نیز راهی ندارد جز اینکه ادعا کند گوشه‌هایی از فیلم من مبهم است و حتی خود نیز به برخی از ابهاماتش اشراف ندارم و این لذت سینما است. صادقانه بخواهیم با این طرز فکر مواجه شویم باید بپذیریم فیلمساز دغدغه مشخصی نداشته و از شکم سیری مثل شخصیت‌های فیلم در خیابان‌های فیلمسازی می‌چرخد و به خود ویژگی‌هایی را می‌چسباند تا مورد توجه قرار گیرد.

فیلم مرز رویا و واقعیت را طی نمی‌کند بلکه واقعیتی تحریف شده است که زور می‌زند خود را شبیه رو رویا نشان دهد

مادر قلب اتمی

بیاییم مثل دنیای بی منطق فیلم تصور کنیم که اگر فیلم از انتها آغاز می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد؟ یعنی ما از لحظه‌ای فیلم را آغاز می‌کردیم که گلزار همراه آرینه و نوبهار در تونل ایستاده تا از درب C-27 وارد دنیایی تازه شود. فیلم چه چیزهایی را از دست می‌داد؟ اول از همه تا اینجا چه شناختی از شخصیت‌ها داشته‌ایم؟ آیا مقدمه طولانی فیلم کمکی به شناخت کاراکترها کرده؟ از آن گذشته چه حادثه‌ای در فیلم بر ادامه ماجرا اثرگذار است؟ تنها کارایی سکانس‌های پیشین ایجاد فضایی رعب‌آلود از شخصیت گلزار است که به واسطه دوستی‌اش با بدل صدام حسین ایجاد شده و فیلمساز کاملاً در این مورد ناموفق عمل کرده است. با این فرض بی‌منطق به یک فیلم کوتاه از دو دختر می‌رسیم که از مهمانی بیرون آمده‌اند حال مردی اتفاقی در ماشین‌شان هست که می‌خواهد از طریق دری آن‌ها را به دنیایی دیگر ببرد. این ایده بیش از آنکه به یک ایده دراماتیک برای یک فیلم بلند سینمایی شبیه باشد مشابه ایده‌ای لحظه‌ای برای ساخت یک فیلم کوتاه در تمرینی کلاسی است. بدون شک بدون منطق پیش بردن ماجرا کار ساده‌تری است. فیلم مرز رویا و واقعیت را طی نمی‌کند بلکه واقعیتی تحریف شده است که زور می‌زند خود را شبیه رویا نشان دهد. سکانس‌های انتظار در آسانسور و سردرگمی آرینه در راه پله خانه‌اش دقیقاً چه ارتباط فرمی یا مضمونی با دیگر بخش‌های فیلم دارند؟‌ راهکار همه فیلم‌های اتفاقی و بدون منطق که بیش از آنکه از سر تفکر شکل گرفته باشد از احساس ناپخته فیلمساز و شور و هیجان‌اش در برابر ایده شکل می‌گیرد برای پایان دادن به این همه تصادف یک خیال‌پردازی درک نشدنی و اضافه کردن ابهامی دیگر است تا به بهانه پایان باز سعی در پیچیده نشان دادن فیلم به مخاطب کنند. درست شبیه به پایانی که در مهمونی کامی وجود دارد.

علی احمدزاده تلاش زیادی دارد که خود را به جریان پست مدرنیسم در سینما نزدیک کند. فیلم قبلی او نیز بر پایه تصادف شکل گرفته و روابط علل و معلولی رعایت نمی‌شوند. شاید در «مهمونی کامی» با در نظر گرفتن آنکه فیلمساز تلاشی برای زدن حرف‌های گنده سیاسی و فلسفی نمی‌کند و همچنین بیشتر به شخصیت‌پردازی اهمیت داده شده است نمونه موفق‌تری به حساب بیاید. اما «مادر قلب اتمی» با تمام بازیگران شاخصی که دارد یک فیلم سردرگم، بی هدف و از سر دلخوشی است که توانایی همراه کردن مخاطب نه به لحاظ ذهنی و احساسی و نه به لحاظ منطقی ندارد.  

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم سریال شهرزاد زمستان امسال پخش خواهد شد

فصل دوم سریال شهرزاد  به پایان رسید. پیش از این، سازندگان این مجموعه تایید کرده بودند که فصل سومی هم برای آن ساخته خواهد شد و حال در جدید‌ترین اخبار سینمای ایران ، محمد امامی، تهیه‌کننده سریال، اعلام کرده که فصل سوم سریال شهرزاد قرار است زمستان امسال پخش شود. 

امامی همچنین واکنشی هم به انتقاد‌های مخاطبین از فصل دوم این سریال داشت و در این مورد گفت:

مواردی مثل آموزش رانندگی شهرزاد که افراد زیادی به آن اعتراض داشتند، در فصل سوم کاربرد دارند. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که در پایان فصل سوم، طرفداران به دلیل فصل دوم سریال از ما تشکر خواهند کرد. 

علاوه بر اعلام تاریخ پخش فصل سوم سریال شهرزاد، تصویری هم از آن منتشر شده است که می‌توانید در ادامه آن را مشاهده کنید:

فصل سوم سریال شهرزاد

پایان یافتن فصل دوم با کلوز‌آپ سه شخصیت فرهاد، قباد و شهرزاد، ثابت می‌کند که هر‌چند سریال شهرزاد درگیر جنگ‌های مافیایی شده، رگه‌های جنایی به آن تزریق شده و برخی شخصیت‌های جدید بیش از شخصیت‌های اصلی، دوربین را در اختیار دارند، اما باز هم ستون سریال مثلثی عشقی از سه شخصیت ذکر شده است. آن‌چه که باعث می‌شود اپیزود پانزدهم نه یک پایان‌بندی عالی، بلکه به‌عنوان یک فینال موفق معرفی شود، به اتمام رسیدن فصل در نقطه اوج داستان است.

 

ویرایش شده در توسط ❦ Special girl ❦

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فیلم اکسیدان خیلی باحاله اگه میتونید بزارینش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

image 13960226472 321ire23

خلاصه داستان:

ارژنگ ( رضا عطاران ) و رویا ( مهناز افشار ) بالاخره پس از سالها با یکدیگر ازدواج کرده اند و در حال رانندگی برای رسیدن به محل برگزاری مراسم ازدواجشان در شمال می باشند. آنها در طول مسیر خاطرات گذشته خود را مرور می کنند اما...

کارگردان

سامان مقدم : متولد سال 1347 می باشد و فارغ التحصیل رشته سینما است . مقدم اولین تجربه سینمایی خود را با دستیار کارگردانی « ردپای گرگ » در کنار مسعود کیمیایی بدست آورد. وی پس از این همکاری، در فیلمهای « ضیافت » و « سلطان » نیز دستیار کارگردان مسعود کیمیایی بود تا اینکه در سال 1377 اولین فیلم بلند خود به نام «سیاوش » را کارگردانی کرد که با استقبال مناسبی مواجه شد. مقدم در سالهای بعد آثار موفقی از جمله فیلم پرفروش « مکس » را کارگردانی کرد که با استقبال بسیار خوب تماشاگران همراه بود. « نهنگ عنبر » از جمله پرفروش ترین فیلمهای سامان مقدم تا به امروز بوده و حالا قسمت دوم اثر با نام « نهنگ عنبر 2 : سلکشن رویا » به سینما آمده.

 

درباره فیلم « نهنگ عنبر 2 : سلکشن رویا » :

ساخت دنباله برای یک فیلم در نقاط مختلف دنیا، اغلب با در اختیار داشتن فیلمنامه و جزئیات جدید ساخته می شود و روانه سینما می شود. مثال ساده موفق در این مورد را می توان « ترمیناتور » نامید که در قسمت اول موفقیت بالایی کسب نمود و در قسمت دوم به کمال رسید. اما در آثار کمدی کمتر دیده شده که یک اثر بتواند موفقیت های قسمت نخست را تکرار نماید و به همان میزان که در قسمت نخست لبخند را بر لب تماشاگران نشانده، در قسمت دوم نیز موفق به انجام اینکار شود. « نهنگ عنبر 2 : سلکشن رویا » دقیقاً اثری است که چنین وضعیتی دارد.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/nahange_anbare2_selection_roya/thumbs/phoca_thumb_l_4.jpg

قسمت دوم « نهنگ عنبر » فاقد خط داستانی مشخصی است و تمام و کمال در فلشبکی دنبال می شود که اتفاقاً در این ارجاع به گذشته هم خبری از فیلمنامه نیست. فیلم که آغاز می شود مخاطب با مجموعه ای از حرکات موزون مواجه می شود که مشخصاً شبیه به کلیپ هایی است که در دو سال اخیر از طریق شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته می شود و در آن افراد مختلف سعی در بامزه بودن با تقلید از موزیک ویدئوهای مشهور دارند. اینکه در قسمت دوم، سامان مقدم چند دقیقه از زمان فیلم را بطور تمام و کمال به بازسازی یک قطعه از فیلم موزیکال « گریس » با بازی جان تراولتا و اولیویا نیوتن اختصاص داده، نشان می دهد که مقدم بیش از آنچه که نیاز بوده تحت تاثیر فعالیت افراد در شبکه های اجتماعی قرار گرفته است و حال برای آنان رقیبی جدی ایجاد کرده.

البته بازسازی هر اثر یا رویدادی به تنهایی یک ضعف محسوب نمی شود بلکه نیاز هست تا پیش از به کارگیری، کارکرد و بستر مناسب آن موقعیت مهیا شود تا به یک انسجام درونی در اثر منجر شود. اما در « سلکشن رویا » فیلم به یکباره از « گریس » به موسیقی جاز گریزی می زند و به یکباره مایکل جکسون را در ابتدایی ترین و بی منطق ترین شکل ممکن به فیلم اضافه می کند تا هم بازیگران قر کمری داده باشند و هم مخاطب احیاناً با تماشای حرکات موزون به وجد آمده باشند؛ حرکات موزونی که خارج از کادر و قاب سینماست و به هر بهانه ای در تصویر به نمایش در می آید.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/nahange_anbare2_selection_roya/thumbs/phoca_thumb_l_6.jpg

در قسمت دوم شخصیت جدیدی نیز به داستان اضافه شده که دوست صمیمی ارژنگ و رویاست اما بطور عجیبی ابداً در قسمت یک حضوری نداشته اما در قسمت دوم تقریباً در تمام لحظات زندگی این دو حضور دارد! شهاب که حسام نواب صفوی نقش آن را ایفا می کند، شخصیت معلوم الحالی است که نه پرداخت مناسبی دارد و نه مشخصاً وضعیتش در طول داستان قابل وصف است. به درستی مشخص نیست که از کجا آمده و چطور در داستان قرار گرفته و به یکباره در طول داستان نیز به حال خود رها می شود تا بتوانیم دوباره او را در سکانس آخر ببینیم که بازگشته! بطور کل حضور این شخصیت جز آنکه موقعیت شوخی دیگر بازیگران را مهیا نماید، توفیق دیگری نداشته.

شاید تنها نکته مثبت فیلم را خودِ رضا عطاران دانست که در سالهای اخیر به تنهایی ژانر مختص به خود را در سینمای ایران پایه گذاری کرده، ژانری که در آن تمام بارِ کمدی فیلمنامه های به شدت ضعیف و نم پس داده بر دوش او قرار داده می شوند و او هم با طنازی ذاتی اش به خوبی از پسِ اجرای آنها بر می آید. عطاران در « سلکشن رویا » طنازی قسمت نخست را ندارد و اگرچه گاه و بی گاه با قر کمر و مخصوصاً تقلید حرکات جان تراولتا ، می تواند لبخند موقتی را بر لب مخاطب ایجاد نماید اما در بخش اعظمی از فیلم سرگردان است و حتی او نیز نمی تواند فیلمنامه اثر را از منجلاب خارج نماید.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/nahange_anbare2_selection_roya/thumbs/phoca_thumb_l_3.jpg

نکته جالب درباره « نهنگ عنبر 2 : سلکشن رویا » این است که سازنده تصمیم گرفته تا دقایقی از اثر را به یک ملودرام احساسی اختصاص دهد و ضرباهنگ فیلم را دچار سکته نماید. زمانی که فیلم با تمام نقاط ضعفش، بصورت یک خط ثابت در حال طی کردن روند داستانی خود می باشد، ناگهان اثر به ملودرام تغییر وضعیت می دهد و به نظر می رسد که مقدم می خواسته به این ترتیب نتیجه عشق ارژنگ و رویا را خارج از پیش بینی مخاطب رقم بزند اما در لحظه آخر باز هم بطور عجیبی، فیلم ملودرام را کنار می گذارد تا به هر ترتیبی که شده مخاطب با ناراحتی سالن را ترک نکند؛ حتی اگر نداند که چرا دقایقی از فیلم به یکباره دچار لکنت می شود و دوباره احیا می شود.

« نهنگ عنبر 2 : سلکشن رویا » با تمام تکرار فرمول های موفق قسمت نخست به سینما آمده منهای فیلمنامه قابل قبول که حداقل در قسمت قبل می شد آن را دنبال کرد. در « سلکشن رویا » قر کمر حسام نواب صفوی, آواز ، فتانه و البته مایکل جکسون را می توانید بیابید و موقعیت های بی ارتباطی که فقط در کنار هم چیده می شوند تا لبخند مخاطب را بدست آورد. فیلم برای رسیدن به این هدف از هیچ تلاشی فروگذار نبوده اما این نکته را نیز از یاد برده که بکارگیری تمام این موارد نیازمند حضور بستری به نام فیلمنامه می باشد که بتوان موقعیت های فیلم را در چارچوب مشخصی به آن ارجاع داد، نه آنکه بی خود و بی جهت تصاویر هجو آمیز را در مقابل دیدگان تماشاگر به نمایش بگذاریم و از تشکیل مجموعه این تصاویر نام قسمت دوم را برای اثر انتخاب نماییم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارانورمال اکتیویتی (Paranormal Activity)
 

478416_149.jpg


«پارانورمال اکتیویتی» یک نمونه جدید در ژانر «Horror» بود که سال 2007 در سینماهای دنیا اکران شد و جدیدترین نسخه آن هم تحت عنوان چهارمین فیلم این مجموعه به اکران عمومی درآمد.

نسخه اول این فیلم داستان زوج جوانی بود که در خانه بزرگی زندگی می کردند. کیت و میکا روزگار خوبی دارند تا اینکه کیت احساس می کند یک نفر در خانه او را تعقیب می کند.

او این حس را با همسرش در میان می گذارد. میکا برای اینکه به او ثابت کند هیچ خطری در خانه نیست و همسرش دچار وهم شده، یک دوربین در خانه کار می گذارد. او متوجه می شود حرف های کیت درست است و در خانه آنها ارواح اهریمنی زندگی می کنند.

نقطه عطف فیلم سینمایی «پارانورمال اکتیویتی» مستندگونه بودن آن است و همین مسئله، این سری فیلم ها را جذاب تر از فیلم های معمولی ژانر وحشت کرده است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

tmg fac001477 social w700

خلاصه داستان:

دو زوج به محضر می روند تا ازدواج کنند اما نامشان در شناسنامه دیگری ثبت می شود و...

 

کارگردان :

 

محمد حسین فرح بخش :  فرح بخش سالهاست که به عنوان تهیه کننده در سینمای ایران فعالیت دارد اما در چند سال گذشته به واسطه ساخت آثاری نظیر « زندگی خصوصی » ، « مستانه » و « آبنبات چوبی » خود را به عنوان کارگردان نیز مطرح نموده است.

 

درباره فیلم « پا تو کفس من نکن » :

برای صحبت درباره « پا تو کفش من نکن » نیاز است تا ابتدا سابقه کارگردان آن در سینمای ایران بررسی شود. کارگردانی که فعالیت خود را به عنوان تهیه کننده آغاز نمود اما بعدها تصمیم گرفت خود پشت دوربین رفته و تجربه کارگردانی را بدست آورد. وی در این سالها انواع و اقسام فیلمهای ضعیف و بی اهمیتی از جمله « مستانه » و « آبنبات چوبی » را روانه بازار کرد و در این بین فیلم پر حاشیه ای به نام « زندگی خصوصی » را هم ساخت که حواشی آن به مراتب بیشتر از ارزش سینمایی اش بود.اما حکایت « پا تو کفش من نکن! » از دیگر ساخته های فرح بخش جداست.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/pa_to_kafshe_man_nakon/thumbs/phoca_thumb_l_66.jpg

فرح بخش در جدیدترین تجربه سینمایی اش اثری را روانه سینما کرده که به نظر می رسد با هیچ متر و معیاری نمی توان آن را در حد و اندازه های سینما دانست. اثری کمدی که برخاسته از شوخی و موقعیت های جنسی کم ارزشی است که اتفاقاً توانایی خنداندن مخاطبش را ندارد چراکه حداقل بسترهای سینمایی را برای سر و شکل دادن به این شوخی ها مهیا نمی کند و آن را بی محابا و با کمترین پرداخت، به سوی مخاطب شلیک می نماید.

در فیلم مفهومی به نام « شخصیت پردازی » وجود ندارد و هرآنچه در تصویر مشاهده می شود، مجموعه ای از تیپ های آشنایی است که بازیگران فیلم در سالهای گذشته در آثار مختلف به نمایش گذاشته اند و حالا همان تیپ های کاریکاتوری را به « پا تو کفش من نکن! » منتقل کرده اند. به عنوان مثال رضا ناجی که بطور ناامید کننده ای از یک بازیگر ارزشمند در سالهای نه چندان دور تبدیل به بازیگر آثار کمدی سطحی شده، کماکان فرد آذری زبانی است که کلمات را اشتباه ادا می کند و البته میانه ای با مدرنیته شدن ندارد و در این موقعیت راحت نیست. شکل و شمایل این شخصیت برخاسته از تفکر عجیب و منقرض شده ای است که سالها پیش می توانست خنده ای را به لبان مخاطب بیاورد اما بعید است امروز کسی به چنین شوخی های بخندد.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/pa_to_kafshe_man_nakon/thumbs/phoca_thumb_l_33.jpg

فارغ از فیلمنامه فاجعه بار « پا تو کفش من نکن! » ، باید به بخش های فنی فیلم نیز اشاره کرد که دست کمی از وضعیت فیلمنامه ندارد. اصرار فرح بخش بر ثبت کلوزآپ متعدد از بازیگران فیلم آن هم در لحظاتی که نیازی به ثبت چنین زاویه ای نمی باشد، کیفیت فیلمبرداری اثر را دچار چالش کرده است. بُرش های غیرمنطقی و عجیب و غریب فیلمساز در طول داستان نیز از جمله ضعف های اثر به شمار می رود. جالب آنکه فیلم به یکباره عطای نمای نزدیک را به لقایش می بخشد و لانگ شات ناگهانی ثبت می نماید به حدی که مخاطب گمان می برد فرح بخش در حال شوخی و دستکاری دوربین فیلمبرداری در حین ضبط بوده است!

با اینحال نمی توان نکات منفی فنی فیلم را در حد و اندازه های فیلمنامه آن دانست. « پا تو کفش من نکن! » حتی از بکارگیری مفاهیمی که در اینچنین سینمایی به « شونه تخم مرغی » معروف است نیز بی نصیب مانده و راه و روش جدید و منحصر به فردی را برای جذب مخاطب آغاز نموده است. فیلمنامه اثر ترکیبی است از کمدی های سوپرمارکتی دهه هشتاد ایران و فیلمفارسی های قدیمی که اتفاقاً این ترکیب هم درهم و نامفهوم است. نوع روایت فیلم ارتباط مستقیمی به فیلمفارسی دارد و برگرفته از همان دوران است اما جزئیات شوخی های فیلم برگرفته از فضای مجازی است که قابلیت گرفتن خنده را ندارد.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/pa_to_kafshe_man_nakon/thumbs/phoca_thumb_l_77.jpg

در دنیای فرح بخش کماکان زنان برای ازدواج با مردان حاضر به انجام هرکاری هستند و در دنیایشان جز این نیست و مردان نیز جماعتی هستند که علاقه مند به صیغه و مفاهیم اینچنینی می باشند و بطور کل، در دنیای فرح بخش هیچ چیز جذاب تر از شوخی هایی نیست که به هر نحوی به جنسیت ربط پیدا می کنند. دنیایی که سینما و هدف آن کوچکترین ارزشی برای فیلمساز نمی یابد و ساخت فیلم برای او به منزله یک تجارت پولساز است که طی آن می بایست به هر قیمتی پول درآید حتی اگر لازم شد یک دوجین شوخی جنسی دیگر در داستان مطرح شود! شاید « پا تو کفش من نکن! » اثر بی ارزشی باشد، اما نمی توان این نکته را انکار کرد که دنیای ذهنی فرح بخش و نگاه کلی او به سینما جالب و منحصر به فرد است!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فــیــلم it حتما ببنید :)

 

ترسناک ترین فیلم ساله

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فیلم

انابل 3

عالیه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نقد و بررسی فیلم خانه دختر

pji342 1024x576334

خلاصه داستان:

سمیرا ( رعنا آزادی ور ) دختر جوانی است که در آستانه ازدواج از دنیا می رود و حالا دو دوست صمیمی او ( پگاه آهنگرانی و باران کوثری ) در صدد یافتن دلیل مرگ او هستند اما...

کارگردان :

شهرام شاه حسینی : متولد سال 1350 در تهران است و فعالیت های سینمایی خود را از سال 1377 آغاز کرده است. آخرین فیلم او « کلاف » نام دارد که در سال 1393 آن را کارگردانی کرده. البته « خانه دختر » نیز محصول سال 1393 می باشد که سالها توقیف مانده بود.

 

درباره فیلم « خانه دختر  » :

« خانه دختر » دربرگیرنده سوژه ای است که امروزه کمتر می توان نشانه هایی از آن در سطح اجتماع یافت. حتی با اینکه سوژه اصلی فیلم در « خانه دختر » جامعه سنتی ایران است، اما به نظر می رسد که حتی جامعه سنتی هم سالهاست از آنچه که در فیلم به نمایش در می آید گذشته اند و بحث معاینه پزشکی دختر قبل از ازدواج، موردی منسوخ شده تلقی می گردد. با اینحال شاید اگر جغرافیای فیلم تغییر می کرد و داستان در ناکجا آبادی که نشانی از جامعه متمدن در آن به چشم نمی خورد روایت می شد، می توانستیم بیشتر با جزئیات داستان همراه شویم اما قصه اصلی « خانه دختر » به دور از واقعیت های امروز جامعه است.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9017/Khaneye_Dokhtar/thumbs/phoca_thumb_l_5.jpg

بهرحال، فیلم با مرگ عروس آغاز می شود و تعلیق مناسبی را ایجاد می نماید و مخاطبش را تشنه یافتن حقیقت و دلایل مرگ عروس نگه می دارد. داستان که آغاز می گردد، ما شاهد تلاش دو دوست سمیرا برای یافتن حقیقت درباره مرگ وی هستیم و اینکه احتمالاً خواهر او اطلاعات ارزشمندی از اتفاقات رخ داده دارد. فیلم با چنین مقدمه ای به سراغ حل پازل های زندگی سمیرا می رود تا مخاطب به تصویری از صحیح از واقعیت های زندگی او دست یابد. اما در این بخش حفره های فیلمنامه کم نیستند و مخصوصاً بسیاری از شخصیت های داستان از جمله خواهر، علی رغم آنکه به نظر می رسد باید نقش کلیدی در داستان ایفا نمایند، بی خاصیت و مبهم به حال خود رها شده اند تا در بخش تعلیق و روایت، « خانه دختر » حرف چندانی برای گفتن نداشته باشد؛ البته این نکته را نادیده نگیریم که فیلم برای اکران با حذفیاتی مواجه شده است.

نگاه فیلمساز به شخصیت اصلی داستان نیز می تواند عاملی برای ضعف اثر باشد. نگاه ضعیف و سنتی که به سختی می توان نمونه امروزی برای آن یافت. در واقع شاید سمیرا ما به ازای اجتماعی چندانی در جامعه امروز ایران نداشته باشد. شاید بهتر می بود فیلمساز به جای آنکه سمیرا را تا این حد ضعیف و بی دست و پا نشان دهد، کمی استقلال فکری را در پرداخت او در نظر می گرفت تا بدین حد این شخصیت تا این حد منفعل به نظر نرسد. او مانند زنان دهه هفتاد سینمای ایران، توهین های فراوانی می شنود اما به جای مقابله با این حجم از بی فرهنگی و توهین ها، آن را در خود می ریزد و سخن نمی گوید. شخصیتی که شهبازی در « خانه دختر » خلق کرده حقارت بی انتهایی دارد که مخاطب تنها یک گزینه خواهد داشت و آن آنکه برای او دلسوزی اجباری نماید!

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9017/Khaneye_Dokhtar/thumbs/phoca_thumb_l_7.jpg

در این بین اما فیلم بازیهای نسبتاً خوبی دارد که می تواند مخاطبش را راضی نماید. بازی کنترل شده حامد بهداد خبر خوبی برای تماشاگر فیلم است و البته بازی خوب پگاه آهنگرانی که پس از مدتها یک بازی خوب را از او شاهد هستیم. پردیس احمدیه نیز که سال گذشته فیلم موفق « لاک قرمز » را از او شاهد بودیم، در اینجا نیز علی رغم ضعف شخصیت پردازی اش، بازی خوبی از خود به نمایش گذاشته است. رعنا آزادی ور که البته سوژه اصلی فیلم است، تقریباً همان شکل و شمایلی را به نمایش گذاشته که اغلب از او در سینما شاهد بوده ایم یعنی دختری ساکت و آرام که به جای اعتراض، خودخوری می کند! بابک کریمی نیز در نقش پدر، پذیرفتنی است.

« خانه دختر » اثر جسوری است و این را می توان در موضوعات مطرح شده در فیلم که همگی به شک و تردید در رابطه قبل از ازدواج می گذرد مشاهده نمود، اما رویکرد فیلمساز برای پرداخت به این موضوعات چه بوده ؟ فیلم در پرداخت سوژه و گره گشایی دچار ضعیف بوده و از این جهت روایت شلخته ای دارد. از سوی دیگر نمی تواند شخصیت بسازد و برای تبدیل اثر به یک ملودرام اجتماعی، هر بلای ممکن را که می شد به راحتی حل و فصل کرد، به سر سمیرا می آورد و با سکوت و فرار سمیرا به یک بحران تبدیل می کند. بحرانی که تبدیل به معضل اجتماعی نمی شود و به نظر می رسد بی خود و بی جهت در حال کِش آمدن است.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9017/Khaneye_Dokhtar/thumbs/phoca_thumb_l_2.jpg

 در سینمای اجتماعی امروز، نیاز به پرداختن جسورانه به تفکرات غلط سنتی و به تصویر کشیدن مبارزه با آن، نیاز مهمتری می باشد تا به تصویر کشیدن انواع و اقسام تفکرات پوچ و سنتی ( طبق آنچه که در فیلم روایت می شود ) و عدم مبارزه برای نابودی آن. سینمای امروز ایران بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد تا آثاری را به خود ببیند که در آن تفکرات اشتباه سنتی در آن مورد چالش قرار می گیرند تا جامعه آن را دیده و نسبت به برخورد با آن مصمم شود. اما رویه رایج سینمای ایران که ساکت ماندن جنس زن در مواجه به تفکرات اشتباه سنتی و در نهایت دست و پا زدن و تقلا برای زندگی اش است، خیلی کارایی مشخصی به جز خریدن ترحم ندارد.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری