1,113 ارسال در این موضوع قرار دارد

ای مرغک خرد، ز اشیانه
پرواز کن و پریدن آموز

تا کی حرکات کودکانه
در باغ و چمن چمیدن آموز

رام تو نمی‌شود زمانه
رام از چه شدی، رمیدن آموز

مندیش که دام هست یا نه
بر مردم چشم، دیدن آموز

شو روز بفکر آب و دانه
هنگام شب، آرمیدن آموز

پروین اعتصامی

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حوصله‌ات که سر می‌رود
با دلم،
با دوست داشتنم 
بازی نکن!
من در بی‌حوصلگی‌هایم 
با تو زندگی‌ها کرده‌ام...

احمد شاملو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدون شرح بی تو❣️
پریشانم دراین شهر✨

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گردل نبود کجا وطن سازد عشق؟❣️
ور عشق نباشد،به چه کار آید دل؟✨

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌تاشدم صید تو آسوده ز هرصیادم❣️
وای برمن گر ازاین قید کنی آزادم✨

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آیا دوباره 
باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی‌ها را 
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

[فروغ فرخزاد]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتا به من، در نیمه شب پنهان بیا پنهان برو
در باغ پر ریحان من، خندان بیا گریان برو

گفتا که بر کس ننگرم بر عاشقان عاشق ترم
در خان من گر آمدی، با جان بیا، بی جان برو

[مولانا]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این چه استغناست یا رب
 وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست 
و مجال آه نیست

[حافظ]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من نمی‌یابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل

پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

[حافظ]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گر شاخه‌ها دارد تری
ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان، تو چیزی دیگری…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای در دل من، میل و تمنا، همه تو!
وندر سر من، مایه سودا، همه تو!

هر چند به روزگار در می‌نگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم
وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم

خورشید تو خواهم که بیاران برسد
چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

 

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
 

 

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

 

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
 

 

اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود

 

فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است
 

 

چگونه سر کند اینجا ترانه خود را

 

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟
 

 

هزار چشمه فریاد در دلم جوشید

 

چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است
 
سلمان هراتی
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

 

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
 

 

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

 

اما دریغ، زَهره‌ دریا شدن نداشت
 

 

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

 

حتی علف اجازه‌ زیبا شدن نداشت
 

 

گم بود در عمیق زمین شانه‌ی بهار

 

بی‌تو ولی زمینه‌ی پیدا شدن نداشت
 
سلمان هراتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو

 

امروز می‌آید از باغ بوی بهار من و تو
 

 

آن جا در آن برزخ سرد در کوچه های غم و درد

 

غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟
 

 

دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ

 

امروز خورشید در دشت آیینه دار من و تو
 

 

غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران

 

صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو
 
سلمان هراتی

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر چه عمر تو در انتظار می‌گذرد

 

دل فقیر من! این روزگار می‌گذرد
 

 

بهار فرصت خوبی است گل فشانی را

 

به میهمانی گل رو بهار می‌گذرد
 

 

چه مانده ای به تماشای تیرگی و غبار

 

همیشه هست غبار و سوار می‌گذرد
 

 

تمام چشمه دلان از کنار ما رفتند

 

اگر نه سنگدلی جویبار می‌گذرد
 

 

دلی که شوق رهایی در اوست ای دل من

بدون واهمه از صد حصار می‌گذرد

 

سلمان هراتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم

  

احمد شاملو

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

 

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن ــ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

 

احمد شاملو

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

                       ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

          ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

            حرفی بیهوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

                  بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

          خود فرداست

خود همیشه است .

 

احمد شاملو

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست اش می دارم

 

چرا که می شناسمش

                          به دوستی و یگانگی

شهر

همه بیگانگی و عداوت است

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

                                           تنهایی غم انگیزش را در می یابم .

اندوه اش

غروبی دلگیر است

                         در غربت و تنهایی .

هم چنان که شادی اش

                           طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم

و پنجره یی

             که صبح گاهان

                               به هوای پاک گشوده می شود

و طراوت شمع دانی ها

                             در پاشویه ی حوض .

چشمه یی

پروانه یی و گلی کوچک

از شادی

           سرشارش می کند

و یاسی معصومانه

                         از اندوهی

                                        گران بارش :

اینکه بامداد او دیری ست

تا شعری نسروده است .

چندان که بگویم  "امشب شعری خواهم نوشت"

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود

چنان چون سنگی

                     که به دریاچه یی

و بودا

        که به نیروانا .

و در این هنگام

                  دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوبش را

                               تنگ در آغوش گرفته باشد .

اگر بگویم که سعادت

                        حادثه یی ست بر اساس اشتباهی

اندوه

سراپایش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچه ای

                          که سنگی را

و نیروانا

              که بودا را.

چرا که سعادت را

                      جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقی که

            به جز تفاهمی آشکار نیست .

بر چهره ی زندگانی من

که بر آن

              هر شیار

از اندوهی جان کاه حکایتی می کند

آیدا

          لبخند آمرزشی ست.

 

نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی

            به هیات او در آمده بود.

آن گاه دانستم

                که مرا دیگر از او گزیر نیست.

 

احمد شاملو

1 کاربر پسند دیده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و فڪر ڪن 
ڪہ چہ تنهاسٺ
اگر ڪہ ماهے ڪوچک ،
دچار آبے دریاے بیڪران باشد
چہ فڪر نازک غمگینی...

#سهراب_سپهرے
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ڪش میدهد
شبهای پاییزی تنهایی ام را
تا بیشتر عاشقت شوم
در ڪشاکش شیطنتهاے دلم

#مهتاب_نصیری_رامش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌻

محبوبم!
آنکه میتواند با دست‌هایش 
سیب را بو کند عاشق است.
آنکه میتواند با دست‌هایش نفس بکشد،
با دست‌هایش ترانه بگوید،
عاشق است...

#محمد_صالح_علاء
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری