#HADI#

عضو
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در تالار

38 عملکرد معمولی

درباره #HADI#

  • درجه
    عضو
  • تاریخ تولد 04/06/2002

اطلاعات شخصی

  • محل زندگی
    سراب
  • علایق
    فوتبال

بازی هایی که عضوم

  • اکانت مستر90
    http://mr90.ir/profile/nmKYZGpt/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1%20%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87

آخرین بازدید کنندگان نمایه

587 بازدید کننده نمایه
  1. برید کنار جلال سیگاری اومد:)

  2. به نظرم 2بهمن بوده اشتباه تایپی هستش
  3. تبریک به آقا احسان انشاالله 120ساله بشی
  4. خوش اومدی علی آقای گل:tw_heart:

  5. احسنت به داداش عزیزم پتروس عالی
  6. شهرخودرو1-1نساجی مازندران ذوب آهن1-2نساجی پیکان2-1مس رفسنجان گل گهر0-1تراکتور استقلال1-1سایپا آلومینیوم1-2پرسپولیس صنعت نفت آبادان2-1سپاهان
  7. خوشمان آمد
  8. امیدوارم هیچ وقت خوشبختی شما تاریخ انقضایی نداشته باشد

  9. می گن دوره اربابی تموم شده

    پس تو اهل کدوم تباری که ما هنوز غلامتیم ؟

    1. #HADI#

      #HADI#

      جلال جان شرمندمون نکن داداش:$

    2. ᜰ꙰ꦿ➢𝐏𝐄𝐓𝐑𝐎𝐒༒
    3. #HADI#

      #HADI#

      آقایی تمام

  10. خوشمان آمد
  11. تبریک به همشون از صمیم قلب
  12. هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین؟ کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم. آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین؟ نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من؟ ه نه! دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره. آن ها در حالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
  13. کمی پس از آن که آقای داربی از دانشگاه مردان سخت کوش مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که «نه» گفتن لزوما به معنای نه نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند. عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: چه می خواهی؟ کودک جواب داد: مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم. عمو جواب داد: ندارم، زود برگرد به خانه ات. کودک جواب داد: چشم قربان. اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: مگر نگفتم برو خانه. زود باش. دخترک گفت: چشم قربان. اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: مادرم 50 سنت را می خواهد. عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.