💫😷Sickuser🌹

عضو
  • تعداد ارسال ها

    1,393
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    28

آخرین بار برد در 💫😷Sickuser🌹

💫😷Sickuser🌹 بیشترین تعداد پسند مطالب را دارد!

اعتبار در تالار

-957

درباره 💫😷Sickuser🌹

  • درجه
    خاک خورده تالار
  • تاریخ تولد 01/15/2005

اطلاعات شخصی

  • محل زندگی
    Ocєαη
  • علایق
    Fαz Dep , Arroɢαɴт , ѕolιтυde

بازی هایی که عضوم

  • اکانت مستر90
    Wιcкє∂ Sιcк
  • اکانت سین جیم
  • اکانت گرز
  • اکانت مسترگل
  1. به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشق صفای روی تو، تقدیم می‌کنم، با عشق درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه همیشه گرمم، همیشه روشنم با عشق همین نه جان به ره دوست می‌فشانم شاد به جان دوست، که غمخوار دشمنم با عشق به دستِ بسته‌ام ای مهربان، نگاه مکن که بیستون را از پا در افکندم، با عشق دوای درد بشر یک کلام باشد و بس که من برای تو فریاد می‌زنم، با عشق احمد شاملو...
  2. گوش کن، دور ترین مرغ جهان می‌خواند شب سلیس است، و یکدست، و باز شمعدانی‌ها و صدادارترین شاخه فصل،‌ماه را می‌شنوند پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن، جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های ترا چشم تو زینت تاریکی نیست پلک‌ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا و یا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشنید با تو و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است. سهراب سپهریـ..
  3. ترا می‌خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم توئی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم فرخ فرخزاد
  4. Some people want to see you fail Disappoint them بعضی از مردم می خواهند ببینند شما موفق به شکست آنها شدید
  5. هيچ وقت هيچ وقت نقاشِ خوبی نخواهم شد امشب «دلی» کشيدم شبيهِ نيمۀ سيبی که به خاطرِ لرزشِ دستانم در زيرِ آواری از رنگ ها ناپديد ماند. حسین پناهیـ...
  6. پیشنهاد بندع : بازی NBA 2K19 ناشر : 2K Sports
  7. پیشنهاد بندع : بازی Forza Horizon 4 ناشر : Microsoft Studios
  8. پیشنهاد بندع : بازی tom clancy’s rainbow six siege ناشر : Ubisoft
  9. پیشنهاد بندع : بازی Watch Dogs Legion ناشر : Ubisoft Toronto
  10. پیشنهاد بندع : بازی The Witcher 3 Wild Hunt ناشر : CD Project
  11. ثروتمند هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین؟ کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم. آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین؟ نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من؟ ه نه! دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره. آن ها در حالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
  12. کار تجاری از خوشحالی سر از پا نمی شناخت، بالاخره توانسته بود خودش را به همه ثابت کند. او در دانشگاه، آن هم یک رشته خوب ولی با هزینه بالا قبول شده بود. تک دختر خانواده بود. دار و ندار پدرش یک ماشین پیکان بود که با آن مسافر کشی می کرد و خرج خانواده را در می آورد. برای رفتن دانشگاه خیلی به پدرش اصرار کرد؛ تا اینکه یک شب پدر به خانه آمد و بهترین خبر زندگیش را به او داد و گفت: پول ثبت نام دانشگاه را جور کرده و قرار است فردا ماشینش را بفروشد و در یک کار تجاری با یکی از دوستانش شریک شود. از فردای آن روز احساس می کرد در آسمانها پرواز می کند، از اینکه می تواند پیش دخترهای فامیل پز دانشگاه رفتن را بدهد قند تو دلش آب می شد. غروب پنجشنبه راه افتاد طرف امامزاده شهرشان تا نذرش را ادا کند. در حرم توجهش به دستفروش ها جلب شد. فکر کرد یک روسری برای خودش بخرد، رفت طرف یکی از دستفروش ها که داشت روسری می فروخت. احساس کرد چقدر قیافه آن دستفروش برایش آشناست. نزدیکتر که رفت دیگر شکش به یقین مبدل شد. آن دستفروش پدر خودش بود که مثلاً مشغول به تجارت بود.