𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

عضو
  • تعداد ارسال ها

    3,200
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    102

آخرین بار برد در 𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃 بیشترین تعداد پسند مطالب را دارد!

اعتبار در تالار

12,422 مشهور

درباره 𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

آخرین بازدید کنندگان نمایه

160,946 بازدید کننده نمایه
  1. میخوام بد بشم خدا نمیزاره 

    میخوام خوب بشم بندش نمیزاره 

    1. a.l.i.m.2004

      a.l.i.m.2004

      این درد منم هم هست مخصوص یکی مخاطب خاصه

       

  2. بهترین پدر خوانده تولدتون مبارک باشه xD

    1398/3/27

     

     

  3. مرحله آخرش هم از همه بهتره ♥

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 9
    2. 𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

      𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

      هر طوری تموم بشه با ارزش است و من دوستش دارم ♥

    3. بایر 04 لورکوزن

      بایر 04 لورکوزن

      پیشاپیش خدا بیامرزدت :tw_mrgreen:

    4. 𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

      𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

      خدا رفتگان شما هم بیامرزه xD

  4. یه سوال فنی کلا مستر 90 چند تا کاربر داره که پروفایل تورو 159 هزار نفر دیدن /: ؟ :tw_dizzy:

    1. 𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

      𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃

      درود ...

      یه نفر میتونه چندین بار بیار ببینه و هربار اضافه میشه به کسانی که دیدن !

    2. 👊💔Sick✞User🚬👽

      👊💔Sick✞User🚬👽

      واقعا /: ؟ مرسی  

    3. 𝒩𝑜 𝓅𝒶𝒾𝓃
  5. سنجش : پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: « پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
  6. افسانه‌ای کوچک موش گفت: "دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم، و آن‌گاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم." گربه گقت: "فقط باید مسیرت را تغییر دهی" و آن را بلعید.
  7. بی تو می‌رفتم، می رفتم، تنها، تنها... و صبوری مرا کوه تحسین می‌کرد حمید مصدق
  8. به خودت نگیر شیشه‌ پنجره تمیزت می‌کنند که کوه را بی‌غبار ببینند و آسمان را بی‌لکه به خودت نگیر شیشه تمیزت می‌کنند که دیده نشوی! علیرضا روشن
  9. جوکر : بگو ببینم حاضری برام بمیری ؟ هارلی : آره . جوکر : نه ، این خیلی آسونه ... حاضری برام زندگی کنی ؟!
  10. بوسیدمش دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد من از جهان سهمم را گرفته بودم احمدرضا احمدی
  11. True love is better than first love عشق واقعی، بهتر از عشق اوله.